چوکی‌ها می‌آیند و می‌روند، دفترها دست‌به‌دست می‌شوند، اما تاریخ از کسانی یاد می‌کند که در سخت‌ترین لحظه‌ها، ایستادگی را انتخاب کردند.

نویسنده: فهیم کوهدامنی، نویسنده و روزنامه‌نگار (کانادا)، اختصاصی برای «سنگر»

«بچه‌های وطن! وقتش رسیده که طالب ها را پیش ملا عمر روان کنیم».

همین یک جمله کافی بود که سکوت کوه‌های بدخشان بشکند.

هر کسی کلاشینکوف خوده گرفت، واسکتش ره کش کرد و آرام از بین صخره‌ها به پایین آمدند.

شب تاریک بود، اما راه را همه مثل کف دست بلد بودند.

معروف بهارکی، آهسته به همسنگرانش گفت:

«قربان، دفتر نشستن آسان است؛ اینجا کوه و سنگ آدم ره امتحان می‌کنه.»

قربان خندید:

«دفتر خو هر کسی پیدا کرده می‌تانه، مردی این است که سنگر ره نگه داری کنیم.»

چند لحظه بعد، اولین انفجار سکوت شب را شکست. گلوله‌ها از هر طرف رد و بدل می‌شدند.

نیروهای جبهه آزادی با حمله‌های سریع و پراکنده، مواضع طالبان را یکی پی دیگری زیر رگبار مرمی گرفتند.

کسی نمی‌دانست از کدام سمت می‌آیند و به کدام سمت برمی‌گردند. همین بود معنی جنگ چریکی.

معروف نفس‌نفس‌زنان گفت:

بچه ها،امروز این کوه‌ها خوده زنده احساس می‌کنن.

قربان جواب داد:

«کوه همیشه زنده بوده، این آدم‌ها بودن که بعضی وقتا یادشان می‌ره که زنده استند و نفس می کشند.

همان شب، در آن سوی میدان، خبر رسید که قاری فصیح الدین فطرت، رئیس ستاد ارت

طالبان، خودش به ساحه آمده تا جنگ را رهبری کند.

بلی، همان قاری فصیح الدین که پیشمرگه طالبان بود و حالا در مقام بالاتر قرار گرفته.

معروف با لبخند گفت:

عجب روزگاری شده که حالا قاری فصیح الدین شده کلان ارتش و ما در کوهها برای آزادی مردم خود می رزمیم.

قربان پرسید:

«چی شده قومندان؟»

معروف گفت:

«یک روز جنرال ضیا در رهبری وزارت دفاع بود و طالب در کوهها فراری.

امروز داکتر ضیا در کوه است و طالب در همان دفتر نشسته. ببین دنیا چه رقم گردش می‌کنه. اما بودند کسانی که امتیاز بیشتر از همه ما در جمهوریت داشتند ولی حالا یا سکوت کردند در خارج یا سر به تعظیم گذاشته اند پیش طالب ها.

پیرمردی که سال‌ها جنگ دیده بود، آهسته گفت:

«دفترها همیشه صاحب خود ره عوض می‌کنن؛ اما کوه، صاحب اصلی خوده می‌شناسه.»

همه خاموش شدند.

دقایقی بعد، دوباره صدای شلیک‌ها بلند شد.

رزمندگان جبهه آزادی با جسارت و شتاب ولسوالی زیباک‌را از چنگ طالب ها آزاد کردند و برای مدت کوتاه در دفاتر ولسوالی نوشتند که مکاتب دخترانه تا صنف دوازدهم فعال گردد و کارمندان زن به کارهای خود حاضر شوند و به دلیل کمبود تعمیر مکاتب دخترانه، همه مدرسه های طالب را به مکاتب دخترانه بدهید تا دختران در این تعمیر ها درس بخوانند.

برای مدت کم، همه جا را عطر آزادی و آزادگی خوشبو کرده بود و پرنده ها در شاخه های درختان چهچه آزادی می سرودند.

لشکریان حشری طالب از همه جا جمع شدند تا رزمندگان را اسیر کنند.

فرمانده دستور عقب نشینی داد تا کسی در دام دشمن نیافتد.

اما رزمندگان، نام آزادی را بر همه جا حک کردند و صدای آزادی خواهی به همه جا طنین افگن‌شد.

پس از رفتن به دره و کوه، یکی از جوان‌ترین رزمنده‌ها که تازه به جبهه پیوسته بود، پرسید:

«کاکا، فکر می‌کنی آخرش کی برنده می‌شه؟»

پیرمرد دستش را روی شانهٔ او گذاشت و گفت:

«بچه جان، جنگ برندهٔ واقعی نداره. امروز یک نفر در دفتر است، یک نفر در سنگر. فردا شاید برعکس شوه. اگر تاریخ ره بخوانی، همین قصه صد بار تکرار شده اما برنده کسانی استند که برای حق مردم مبارزه می‌کنند .»

معروف گفت:

«پس فرق ما چیست؟»

پیرمرد لحظه‌ای سکوت کرد.

«فرق ره کردار آدم می‌سازه، نه چوکی. بعضی‌ها تا چوکی ره می‌گیرن، سنگر ره فراموش می‌کنن؛ بعضی‌ها چوکی ره از دست می‌تن، اما باورشان ره نه.»

همه دوباره به راه افتادند.

مهتاب از دره بالا می‌شد و صدای پای رزمنده‌ها با وزش باد درهم می‌آمیخت.

معروف زیر لب گفت:

«عجب سریالی است… گاهی یکی در دفتر، یکی در سنگر؛ فردا شاید جای‌شان عوض شوه.»

قربان خندید و گفت:

«نه بچه… دفتر و سنگر اصل قصه نی. اصل قصه ای است که آدم وقتی قدرت دستش آمد، یادش نره از کجا آمده.»

صبح که آفتاب از پشت قله‌های بدخشان بالا شد، دود هنوز از بعضی مواضع بلند بود. رزمنده‌های جبهه آزادی، خسته اما استوار، دوباره در دل کوه‌ها ناپدید شدند؛ همان کوه‌هایی که سال‌هاست شاهد گردش آدم‌ها میان دفتر و سنگر هستند.

و کوه، مثل همیشه، خاموش ماند؛ گویی می‌خواست به همه بگوید:

«چوکی‌ها می‌آیند و می‌روند، دفترها دست‌به‌دست می‌شوند، اما تاریخ از کسانی یاد می‌کند که در سخت‌ترین لحظه‌ها، ایستادگی را انتخاب کردند».