یک نفر از تعرضیهای دشمن، که کالایی به رنگ نخودی داشت، پیش پیش دیگران میدوید و من هم با بسیار دقت جری و جوک کرده، همان نفر تعرضی را هدف قرار دادم، که خوشبختانه، مرمیم به هدف اصابت کرد و دشمن از پای درآمد و متباقی که متوجه شدند، تحت تهدید قرار دارند؛ جا به جا خود را ستر خفا (پنهان) نمودند.
نویسنده: طاها پنجشیری، قرارگاه پیشغور، مخصوص برای“سنگر”
بعد از این که ما از هجوم اوّل تروریست ها جان سالم به در بردیم، مدتی را گاه در خانه خود و اکثر اوقات در خانههای اقارب و دوستان سپری میکردیم.
هر روز مشکلات بیشتر از روز قبل میشد. یکی میگفت، دشمن جایت را تشخیص کرده، دیگری زنگ میزد، که دشمن تصمیم دارد دستگیرت کند. خلاصه، هر شب و هر روز در دلهره و هراس بودیم. بالای هیچ کسی اعتماد کرده نمیشد، تا این که باز تصمیم گرفتیم، با یک تعداد از دوستان دوباره از یک مسیر امن طرف کوه بالا شویم، تا مبادا کدام روز دشمن غافلگیرمان کند و مفت اسیر شویم.
از راه منطقه اچمان برآمدیم به کوه، چون قرارگاههای قبلیمان زیر کنترل دشمن بودند. میشد که دوباره در جاهای سابق قرارگاه اعمار نماییم. با سعی و تلاش از طرف شب میرفتیم به جستجوی موادی که پنهان کرده بودیم.
گرچندی اکثریّت مطلق آن به دست دشمن افتیده بود، با آن هم یک تعدادش که دورتر بودند، از زیر سنگ و خاک میکشیدیم و در پشتمان به طرف قرارگاه جدیدمان که در موقعیت هلناو بود، انتقال میدادیم. تا این که این خرچها هم رفته-رفته تمام شد و یک ماه متواتر از چای سبز کوهی با تلخان استفاده کردیم.
در این زمان معاون قرارگاه، که فعلاً فرمانده عمومی قرارگاه پیشغور خار و را به عهده دارد، همراه آمر حوزه ده بالای خارو محمّدشاکر در قرارگاه فرمانده توربّاس در قسمت بالای منجدار به نام آغیل انباه بود، موقعیت داشتند.
بعد از گذشت چندین روز معاون قرارگاه همراه شاکر در قرارگاه ما آمدند. چون ما خوراکه نداشتیم، تمام کرده بودیم، یک تعداد از دوستان تصمیم گرفتند، تا برای اکمالات به دهات پایین شویم، شاید بتوانیم اندکی خود را اکمال نماییم.
من، شاکر و یک تعداد دیگر، که تقریباً 8 نفر میشدیم، پایین شدیم به دهات. وضعیت را که مطالعه نمودیم، دیدیم همه راههای مواصلاتی از ده به کوه را دشمن مسدود کرده و از طرف شب به مسیری که ما باید اکمالات کنیم، کمین میگیرند. چند روز را در دهات ماندیم که حاجی محمّد قاطع، یکی از سرگروپ های قرارگاه هم از کوه پایین شد. چند روز نگذشته بود که جاسوسان و خودفروختگان منطقه از حضور ما در قریه خبر شدند و به دشمن گزارش دادند. هر روز دشمن در صدد گرفتاریمان بود.
ساحه برای ما تنگتر شده رفت. باز بدون اعاشه و اباته (خوراک و دیگر ضروریات) هر کدام ما با مقداری تلخان به کوه برآمدیم. این بار با بسیار مشکلات زیاد روبرو بودیم از نبود اعاشه تا سرمای کوه.
خلاصه، طبق معمول که از گذشتگان به مردم خارو میراث مانده، اهالی قریه بعد از اجازه گرفتن از طالبان برای پاککاری جویی خواجه کلان آمادگی گرفتند. دقیقاً اوایل ماه سنبله سال 1401 روز شنبه یا یکشنبه بود که مردم محل برای ترمیم جوی مثل هر سال به کوه آمدند. امّا امسال میله جوی مثل سالهای قبل نبود (در گذشته میله جوی از میله نوروز هیچ فرقی نمیکرد). طالبان اوّل به کسی اجازه نمیدادند. بعد که اجازه پاککاری جوی را دادند، تعداد نفر را مشخّص نمودند، که از این تعداد بیشتر نباید به کوه برود.
در ضمن در دو طرف جوی، به اصطلاح، خودشان امنیت گرفته بودند، که مبادا کسی از مقاومتی ها در بین مردم محل یکجا شود و یا از این مردم با مقاومت یکجا شوند. همین بود که با مخابره نمودن حاجی صاحب عیدی محمّد طارق، فرمانده قرارگاه پیشغور از جریان آگاه شدیم.
حاجی صاحب طارق گفت، متوجه باشید، که فردا روز پاککاری جوی است، تدابیر خود را بگیرید. وی گفت: “طالبان همیشه مردم ملکی را سپر قرار میدهند، مبادا با استفاده از مردم ملکی به استقامت قرارگاه شما که در انتهای جوی قرار دارد، بیایند و قرارگاهتان افشا شود ”.
ما هم عصر یک روز قبل از آمدن مردم به جوی همه اجناس قرارگاه خود را، از قبیل فرش و خیمه و یک تعداد ظرفها را زیر انبار سنگها و خاک دفن کردیم. اگر احیاناً دشمن بیاید، هیچ اثری را نباید ببیند.
قرارگاه ما جایی بود که از طرف روز در خیمه میبودیم و شب را دورتر از خیمه در بین سنگها و بتهها میخوابیدیم. بعد از نماز صبح شروع به جمع کردن قرارگاه خود نمودیم. ساعت 7 صبح بود که کار ما تمام شد و خود ما تصمیم گرفتیم با فاصلهای تقریباً دوکیلومتری پشت جوی در بین سنگها خود را مخفی میکنیم، مردم، که کار خود را تمام کرد و رفت، دوباره میآییم و قرارگاه خود را جور میکنیم.
همینطور، قُوماندان شاه نظر همراه شاکر و عبدالمجید خود را در جایی که از طرف شب میخوابیدیم و بالاتر از خیمه بود، رساندند. من و معاون قرارگاه پیشغور غلام دستگیر نبیزاده و یک نفر دیگر به نام صدرالدین در یک بلندی کوچکی جهت ترصد ماندیم و مردم محل جوقه-جوقه (گروه - گروه) از دهات میآمدند.
به طرف آخر جوی جایی که ما بودیم، با دوربین ترصد داشتیم. ناگهان متوجه شدیم که در بین چند نفر مردم محل افراد مسلح طالبان به مسافهای تقریباً 300 متر پایینتر از ما با سرعت بسیار زیاد به طرف ما میآیند. قُوماندان دستگیر گفت: دشمن از مردم ملکی استفاده کرده میآید، ما و شما باید خود را بالا بکشیم. وی گفت: “نباید ما را ببینند، اگر ببینند، درگیری صورت میگیرد. ممکن مردم ملکی تلف شود ”.
به عجله برآمدیم در جایی که قُوماندان شاکر و شاه نظرشان بودند. همین جا رسیده بودیم که دشمن در موقعیت قرارگاه ما رسید. ما تلاش نهایی کردیم، تا به خاطر مردم ملکی نباید درگیر شویم. دشمن را ترصد داشتیم. دیدیم که طالبان به استقامتی که ما هستیم، روبروی مواضع ما میآیند.
دیگر چارهای نداشتیم به جز جنگ و اولین انداخت را عبدالمجید به طرف دشمن نمود.
به همین رقم ساعت 10 قبل از ظهر بود که جنگ ما آغاز شد. اراضی کاملاً به نفع دشمن بود. جناح عقبهای ما کتل صعب العبور بود. مجبور بودیم، مقاومت کنیم. در نهایت تلاش، نگذاشتیم دشمن از همان جای اولی یک قدم جلو بیاید. لحظه به لحظه تیم های کمکی دشمن یکی پی دیگر در حال افزایش بود. تقریباً 300 نفر دشمن به جان ما شش نفر آمده بود. خداوند (ج) چنان قوت و توانایی برای ما عطا کرده بود که 300 نفر تروریست جرأت پیش آمدن را نداشتند.
جنگ خیلی شدید بود. دشمن از هر نوع سلاح استفاده میکرد. ما هم که به جز سلاح کلاشینکوف و یک میل کربین پنجتیره دیگر اسلحهای نداشتیم، انداخت های دشمن را بیپاسخ نگذاشتیم. در بین زد و خوردهای شدید معاون قرارگاه زخم سطحی برداشت. این موقع بود که به جز عبدالمجید و صدرالدین که خود را بالاتر از ما کشیده بودند، ما دیگران پشت یک سنگ بزرگ در یک موقعیت موضع گرفته بودیم. دشمن هم با تثبیت نمودن موقعیت دقیق ما یک حلقه محاصره بزرگ را جهت زنده گرفتاری ما تشکیل داد.
سه جناح ما را کاملاً مسدود کرد. فقط یک استقامت پشت سر ما مانده بود که آن هم راه کوتل خیلی صعب العبور بود. خلاصه، این درگیری ما تا فرا رسیدن شب باید ادامه میداشت و چنین هم شد، چون به غیر از این که در تاریکی شب خود را از حلقه محاصره دشمن بیرون میکردیم، دیگر چاره نداشتیم.
به همین رقم گاه آتش دشمن بالای ما چنان افزون میشد که بیش از هزاران گلوله سلاح خفیف سر ما میریخت و در لابلای سلاح خفیف پیکا، کااشینکوف و سلاح های امریکایی، rpg نیز استفاده میشد که خوشبختانه، از چندین فیر rpg دشمن به ما آسیب نرسید.
من که شرید آتشم به استقامت چپ سنگ بود، باید مانع پیشروی دشمن میشدم. یک لحظه متوجه شدم که چند نفر دشمن به مسیر شرید آتش من با فاصله خیلی دور، که تقریباً 600 متر میآمد، با سرعت کوشش دارند که باید خود را در استقامت پشت سر ما برسانند. من بقیه دوستان را خبر کردم و گفتم، شما طرف راست را متوجه باشید، من اینها را نمیمانم پیش بیایند. یک نفر از تعرض چی دشمن که کالایی به رنگ نخودی داشت، پیش پیش دیگران میدوید و من هم با بسیار دقت جری و جوک کرده، همان نفر تعرضی را هدف قرار دادم که خوشبختانه، مرمیم به هدف اصابت کرد و دشمن از پای درآمد و متباقی که متوجه شدند، تحت تهدید قرار دارند، جا به جا خود را ستر خفا (پنهان) نمودند.
تا هنگام فرار و رسیدن تاریکی شب من نگذاشتم که دیگر یک قدم از جای خود پیشرویی کنند.
تا این که شب تاریک شد، یک تصمیم جمعی گرفته، یک-یک نفر خود را به عقب کشیدیم. دیگران رفتند، من آخرین نفر بودم که خود را کشیدم. در مسیر راه در تاریکی با معاون قرارگاه که از من چند لحظه پیش حرکت کرده بود، سر خوردم. در این لحظه آتش دشمن بیشتر از پیش شدید شد که حتی ما نتوانستیم یک قدم جلو برویم.
به معاون قرارگاه گفتم، خود را پشت سنگ پنهان کن، که حمله نهایی دشمن جهت تسخیر مواضع قبلی ماست، تا کم شدن آتش دشمن باید بیحرکت باشیم. چنین کردیم و آتش دشمن اندکی کم شد. دوباره به راهمان ادامه دادیم. با عجله خود را از مسیر همین کوتل دشوارگذر کشیدیم بالا و دشمن هم همین مسیر را انداخت های پراگنده میکرد.
با استفاده از سنگهای بزرگ خود را پنهان کرده، تا یک قسمت رفتیم که موضعمان را دشمن گرفت. با صدای بلند میگفتند که محاصره هستید، کارتان ختم است، تسلیم شوید. بیخبر از این که چریک ها قبلاً خود را از ساحه بیرون کردهاند.
با کوتل ها و کوه های دشوارگذر خود را به یک جایی رساندیم که فاصله زیاد به موقعیت درگیری مان داشت. دقیقاً ساعت دوی شب بود که در راه روان بودیم و ناگهان یک روشنی بسیار قوی پیدا شد. متوجه به آسمان شدیم، که فشنگ از هوا به طرف موقعیت جنگی ما پرتاب شد.
به محض خاموش شدن روشنی فشنگ صدای خمپاره به گوش ما رسید که جایی قبلی و همان مسیری را که ما خود را بیرون کشیده بودیم، بمبارد (بمبهباران) کردند. این کار دشمن به خاطر دادن تلفات شان در این جنگ بود.
به تعداد 12 نفر تروریست در جریان درگیری ده ساعته ما کُشته شده بود و به چریک های ما هیچ آسیبی نرسیده بود.
چون ما خیلی فاصله داشتیم، دیگر دمبالش نگشتیم که کجا را بمبارد کرد و میدانستیم که چریک های دیگر هم خود را قبل از ما از ساحه بیرون کشیدهاند.
تصمیم ما این بود که باید به قرارگاه فرمانده توره باز طرف کوه خشکگ برویم. سرانجام ساعت 8 صبح بود، که به قرارگاه قُمندان توره باز رسیدیم و در آن جا مدت یک ماه را سپری کردیم. در طول این یک ماه دو مرتبه به کمک چریک های قرارگاه شابه در جنگ اشتراک نمودیم...
مقاومت در هندوکُش ادامه دارد. زنده باد مقاومت!