دگماتیسم اسمی و واقعیتهای ژئوپلیتیک - در پاسخ به آقای عبدالعلی فایق
نویسنده: فیاض بهرمان نجیمی، تحلیلگر امور منطقه و بینالملل، عضو شورای مشاوران «سنگر»
یادداشت شما را در واکنش به طرح نظریه «ایران شرقی» خواندم. از اینکه وقت گذاشتید و دیدگاه خود را نوشتید، سپاسگزارم. پیش از هر چیز، مایل بودم این گفتگو در فضای مکتوب و ساختاریافته در سایتهای تحلیلی و یا در بسترهای گفتگوی زنده مانند کلابهاوس و اسپیس صورت گیرد تا در ترازوی علمی، سنگِ محک و ارزشِ اندیشههای مان نمایان شود؛ چرا که معتقدم ساحت پژوهش و نظریهپردازی، بیش از آنکه به لحن تند، زشتگویی، برچسبزنیهای شخصی و شتابزدگی نیاز داشته باشد، محتاج تامل، سعهصدر و متانت کلام است.
پیش از پرداختن به ریشهی سخن، از دیدنِ آشفتگی و خشمی که در درون متن شما موج میزند، اندوهگین شدم. به کار بردنِ زبانِ کوچه و بازار، رفتارهای ناپسندی چون "نشخوار کردن" و برچسبهای کودکانه که پشتِ نقابِ واژههای عاریهای پنهان شدهاند، بیش از آنکه دیدگاههای مرا خدشهدار سازند، آینهای است در برابر فرو افتادگیِ اخلاقی و تهیشدنِ دستِ نویسنده از منطق و خرد.
فرار از گفتمانِ سنگین و پناه بردن به ناسزاهای پنهان، همواره شگرد کسانی بوده است که در پیشگاهِ یک اندیشهی نو، آرامش و توازنِ روانی خود را از دست میدهند.
تا گام نهادن به ریزهکاریهای این بحث، مایلم به یک عارضه ساختاری در تفکر سیاسیِ برخی مدعیان از جمله شما اشاره کنم، که که دوقطبِ کاذب و استبدادیِ «یا با منی یا با دشمن من» را بازتولید میکند. این رویکرد که هر بدیل فکری را با چوب تکفیر، تحقیر یا اتهامزنی براند، نشانه آشکار صلبیت اندیشه و تمامیتخواهی است و در نمونه شما کاربرد واژه «زندقه» نه «ذندقه» به من!
کسی که گمان میکند «حقیقت محض» تنها در مشت اوست و فراتر از قاب ذهنیاش هیچ حقیقت دیگری وجود ندارد، ناخواسته دچار همان جزمگرایی و استبداد رایی میشود که مبدا و منبع فرهنگ خراسانی را به انحصارطلبی میآلاید. جامعه و فرهنگ ما بیش از هر زمان دیگری به پلورالیسم (کثرتگرایی فکری) و شهامت شنیدن طرحهای نو نیاز دارد، نه بازتولید ساختارهای کهنه استبداد در لباسی جدید.
در خصوص نکات تاریخی و ژئوپلیتیک مطرحشده در یادداشت شما، چند حوزه کلیدی زیر قابل تامل است:
• مغالطه تاریخی در باب مفهوم «کشور: شما از پادشاهان و امپراتوریها به عنوان حاکمان «کشور خراسان» یاد کردهاید. اما از منظر دانشِ تاریخ و حقوق بینالملل، تا پیش از دوران مدرن و بهویژه صلح وستفالی (۱۶۴۸ میلادی) و پس از آن در عصر استعمار، ساختاری در این حوزه به نام «کشوری» با مرزهای جغرافیاییِ تعریفشده و حاکمیت ملی ملیگرایانه وجود نداشت! در شرقِ جغرافیای گیتی، ساختارهای تاحدی پایدار سرزمینی تنها به چین، هند و جاپان محدود میشد. در حوزه آسیای میانه و جنوب آسیا، آنچه وجود داشت «دولتهای سلسلهای» (Dynastic States) بودند که حول محور یک خاندان یا قوم میچرخیدند؛ حتی امپراتوریهای عظیمی چون هخامنشیان نیز بر اساس تعریف مدرن، یک «کشور» با مرزهای حقوقی فیکس نبود، بلکه قلمروهای تحت فرمان یک سلسله بودند.
در کدام سند معتبر تاریخی آمده است که خراسان یک «کشوری» با ساختار مدرن اداری و مرزهای مشخص بوده است؟ خراسان بزرگ تاریخی، یک پهنه تمدنی و جغرافیایی (به معنای خاور و محل برآمدن آفتاب) بود، نه یک دولت ـ ملت یکپارچه. از قول هگل، دولت ـ ملت یکپارچه تنها ایرانشهر بود!
• خلط مبحث زبانی و کپیبرداری مکانیکی: در بخشی از یادداشت، شتابزدگی و عصبانیت، شما را به یک خطای فاحشِ تحلیلی و زبانی کشانده است؛ آنجا که فرمودهاید اصطلاح "ایران شرقی"، نشخوار واژهای عربی است! شگفتا که چطور یک مدعیِ «پیشوایی فکری»، متوجه تفاوت بنیادین میان "ریشهشناسی واژه ای" و "مفهومسازی ژئوپلیتیک مدرن" نمیشود. اصطلاح "ایران شرقی" در گفتمان امروز، اشاره به یک افق کلان تمدنی، هویتی و جغرافیایی مشخص دارد، نه برگردان واژه به واژهی خراسان. کپیبرداری مکانیکی و مستقیم از دادههای عمومی مربوط به اصلاحات اداریِ کی قباد و خسرو انوشیروان و کوستهای ساسانی و سپس پیوندِ ناشیانه آن به واژگان عربی، تنها نشاندهنده یک آشفتگی ذهنی است. ای کاش به جای عصبانیت و توهین، ابتدا مبانی صورتبندی مفاهیم مدرن را مطالعه میکردید تا متوجه می شدید که با تکرار واژگان پهلوی، نمیتوان صورتمسئلههای امروز را حل کرد.
• پیوند ایدئولوژیک خراسانخواهی معاصر و سلفیگری: اصرار امروزِ جریانهای اسلامگرا بر احیای نام خراسان، یک نوستالژی فرهنگیِ بیخطر نیست، بلکه ریشه در یک تبارشناسی ایدئولوژیک خطرناک دارد. واقعیت این است که پروژه معاصر خراسانخواهی در بنیاد صبغهای اسلامیستی ـ سیاسی دارد و در سنتز و تلفیقی میان اخوانیسم و سلفیگری معنا پیدا میکند. در این قرائت ایدئولوژیک، ایرانِ همزبان و همفرهنگ (به دلیل بافت شیعی آن) هرگز به عنوان یک حوزه تمدنیِ واحد دیده نمیشود؛ بلکه نگاه این جریانها به جغرافیا، نگاهی امتمحور و مرزبندانه است.
• خوانشهای معاصر و همنوایی با تروریسم بینالملل: ما نمیتوانیم در خلاء تئوریک زندگی کنیم و چشم خود را بر واقعیتهای تلخ ژئوپلیتیک ببندیم. نام خراسان امروز در ادبیات بینالملل، فراتر از ریشههای پهلوی و باستانیاش، با پرچم سیاه «داعش خراسان» گره خورده است. برای جامعه جهانی، این نام تداعیکننده افراطگرایی مذهبی است. تقلیل دادن واقعیتهای عینی امروز به متون کپیشده از ویکیپدیا، فرار از پاسخگویی به این پرسش است: طرح اسمیِ شما چه مرز فکری روشن و قاطعی با خلافتخواهان سلفی دارد، وقتی هر دو گروه در یک حوضچه واژگانی شنا میکنید؟
• وهمِ «فدرالیسم خراسانی» در برابر واقعگرایی ژئوپلیتیک: نکته بنیادین و خط ممیز اندیشه من با جریان شما درست در همینجاست؛ شما و همراهانتان در کابینه خیالی «ایالات متحده فدرال خراسان» گمان میکنید میتوانید کل ساختار ناهمگون جغرافیا و نامِ تحمیلی افغانستان را به خراسان تغییر دهید و پشتونها نیز آن را بر خواهند تابید! این رویکرد چیزی جز خواب و خیال و اصرار بر یک محال ژئوپلیتیک نیست، چرا که تقابلهای تباری هرگز چنین تغییر اسمی را بر یک جغرافیای مشترک برنمیتابند. از سوی دیگر، حتی اگر خراسان را یک جغرافیای فراملی بدانیم که بخشی از آن در این جغرافیای نامنهاد واقع شده است، چشم دوختن به مرزهای فراملی، بازهم نیت بدخواهانه، توسعهطلبانه و غیرعقلانی را تداعی میکند؛ رویکردی که تکرار همان تفکر پشتونستانطلبی و ایردنتیسم (Irredentism) در جامه پارسی است و هرگز نمیتواند در منطقه حامی و جایگاهی بیابد!
در پایان، طرح نظریه «ایران شرقی» به هیچ روی بازی با الفاظ یا تلاش برای فدرالیزه کردن یک کُلِ آشتیناپذیر نیست. من به دنبال تغییر نام افغانستان نیستم؛ بلکه در افق «ایران شرقی» ـ انطباق یافته با جغرافیای اساطیری شاهنامه فردوسی ـ تفکیک مرزها و شکلگیری یک کشور جدید و مستقل را میبینم. کشوری پیونددهنده که با حذف مناطق پشتوننشین و تکیه بر مردمان تمدنی حوزه ایران تاریخی، حلقه شکسته میان تاجیکستان و ایران امروز را ترمیم کند.
اقتضای بزرگمنشی علمی آن است که به جای اسارت در رویاهای اسمی تعبیرناپذیر و فرار به جلو با لحن پرخاشگر، یاد بگیریم که بدیلهای فکری ژئوپلیتیک را در فضایی منصفانه و واقعگرایانه نقد کنیم.