امروز 15 آگوست است و یک سال از تحویل کابل به دست گروه "طالبان" پُر میگذرد. خواستم مطلبی کلی در ارزیابی یک سال قدرت آنان و روندهای منطقوی پیرامون آن بنویسم، اما دیدم که حالا وضع جسمی و روحی مجال نمیدهد.
نویسنده: عبدالله رهنما، تحلیلگر و شاعر معروف تاجیکستان
این است که چند شعر از دفتر مقاومت انتخاب کرده و گذاشتم، تا صدایم را در این روز تیره روشن کرده باشم.
و نیز میخواستم از بیتفاوتی اکثر جامعه به سرنوشت هموطنان آن سوی آمو بگویم، اما چون به کارگاه میرسیدم، نزد اتفاق نویسندگان، جوانی شیریخ میفروخت و پیش برش عکس بزرگ احمدشاه مسعود داشت. به خود آمدم و گفتم که این اندیشه، این حرکت و این مقاومت به هر شکل و صورتی که باشد، زنده و پابرجاست.
و این شعرهای جگری نثار آنانی، که سر تاجیک را بلند میدارند.
*
همسنگری
قسم به کوه، که یک مظهر مقاومت است،
اتاق خانة من دفتر مقاومت است.
دو ماه رفت، که چون پیردار بیدارم،
قطار مژة من لشکر مقاومت است.
به پشت میز گهی روی دست میخوابم،
که میز کاری من سنگر مقاومت است.
صحیفههای مجازی به حرص میپالم،
مگر در آن خبری از در مقاومت است.
و گاه-گاه به فرزند نیز میخوانم،
که رمز اسم شبش "یاور مقاومت" است.
دو ماه رفت، که تیلفان نماندهام از دست،
که آن دریچة روشنگر مقاومت است...
ز پنجشیر سروشی به آسمان میرفت،
قیامت است و یا محشر مقاومت است؟
چه سخت میرود آن جا نبرد آزادی،
که سرنوشت وطن بر سر مقاومت است.
اگر چه منبر و موج مقاومت بستند،
همین صحیفة من منبر مقاومت است...
دو ماه رفت، که آب از گلو نمیگذرد،
قسم به کوه، که یک مظهر مقاومت است...
***
مسعود پرچم را گرفت
در زمانی، که زمان تسلیم شد،
آفتاب آسمان تسلیم شد،
باغ بر حکم خزان تسلیم شد،
مذهب و قوم و زبان تسلیم شد،
کشوری از بیم جان تسلیم شد،
این جهان بر آن جهان تسلیم شد...
احمد مسعود پرچم را گرفت،
هیبت تاجیک عالم را گرفت!
در زمانی، که دل دنیا شکست،
هند و چین و روس و آمریکا شکست،
حرف صلح و حرمت امضا شکست،
آخرین امید بر فردا شکست،
حکمت و عرفان و مولانا شکست،
در گلوی مادران آوا شکست...
احمد مسعود پرچم را گرفت،
هیبت تاجیک عالم را گرفت!
چون امام قوم ایمان را فروخت،
سرقومندانش قُمندان را فروخت،
افسر و سرباز و سربان را فروخت،
دولت و دستور و دیوان را فروخت،
کابل و بلخ و بدخشان را فروخت،
نازنینان خراسان را فروخت...
احمد مسعود پرچم را گرفت،
هیبت تاجیک عالم را گرفت!
فرّ مسعودی به سر برخاست او،
با همان فرّ پدر برخاست او،
زنده شد، بار دیگر برخاست او،
همچو امید بشر برخاست او،
همچو خورشید سحر برخاست او،
اینک از هر بام و در برخاست او!
احمد مسعود پرچم را گرفت،
هیبت تاجیک عالم را گرفت!
بازتاب گوهر آزادگان،
آفتاب خاور آزادگان،
پاسدار سنگر آزادگان،
پیشوای لشکر آزادگان،
شهسوار کشور آزادگان،
سربلندی سر آزادگان.
احمد مسعود پرچم را گرفت،
هیبت تاجیک عالم را گرفت!
احمد مسعود پرچم را گرفت،
غیرت تاجیک عالم را گرفت،
شوکت تاجیک عالم را گرفت!
*
سنگر نگاه دار
(اندیشهای منظوم بر کشوری مظلوم)
گر روز ما سیاه بود، روزگار هیچ،
گر لالة امید نروید، بهار هیچ.
یا رب، شکوه قامت مردان نگاه دار،
وقتی کمر شکسته شود، کوهسار هیچ.
حیف بهشت کابل و گلگشت قندهار،
جایی، که دل پیاله خون شد، انار هیچ.
حالا کسی به سیر شمالی نمیرود،
در دیدة ستمزده گل هیچ و خار هیچ.
جایی، که بابهای خیانت گشاده است،
تدبیر لشکری و سیاستمدار هیچ.
جایی، که رهبران بفروشند راه را،
جان کندن زیایی ایجادکار هیچ.
دعواگر مقاومت و خیزش و جهاد،
درسی به جا نماند به غیر فرار، هیچ.
فرهنگ نیز پیش جهالت سپر نشد،
افسانة بزرگی بلخ و مزار هیچ.
یک پنجشیر مانده، که دل میزند هنوز،
یک شعلة نحیف در اقلیم تار هیچ.
کاری کنیم جبهة مسعود نشکند،
شایسته نیست این، که سخن سخت و کار هیچ.
جانت اگر دریغ بود، نان شریک ساز،
بعد شکست مرثیه سوگوار هیچ.
سنگر نگاه دار، که آن جاست سرنوشت،
هنگامة مجازی و شعر و شعار هیچ...
*
در هواپیما...
(در حاشیه یک شعر ناب آذر سلیم)
تا وارهند از قوم بربر در هواپیما،
پیچیده درویش و توانگر در هواپیما،
مرد و زن و کاکا و کاکر در هواپیما،
واریختند از بام و از در در هواپیما،
خواهر به میدان و برادر در هواپیما،
خواهربزرگ این جا و خواهر در هواپیما،
فرزند جا ماندست و مادر در هواپیما،
یک آسمان دلهای پر-پر در هواپیما،
گم گشته بحث دین و کافر در هواپیما،
یک ملّتی با دیده تر در هواپیما،
لعن غنی و طعن اتمر در هواپیما،
مردم نمیگنجد سراسر در هواپیما،
بنشسته حتّی بیرون از در در هواپیما،
بالای بال و چرخ و پنچر در هواپیما،
هنگامهای از روز محشر در هواپیما...
چون مانده بود امید آخر در هواپیما،
همچون خدا کردند باور در هواپیما،
رفتند تا مرگ مقرّر در هواپیما...
بگریستم با شعر آذر... در هواپیما...