"افراط گرایی جدید امریکای" به خاور میانه و افغانستان می‌برد.

نویسنده: دیمیتری اوستافیف، استاد انستیتوت رسانه‌های دانشگاه ملی تحقیقات دانشکده عالی اقتصاد، دکترای علوم سیاسی، کاندیدای علوم سیاسی

مهمترین نکته در حمَلات آخرین تروریستی ایالات متحده - حمله انتحاری که مردم را در کوچه نیو اورلینز هدف گرفت و انفجار موتر بمبگذاری شده در“برج ترامپ” در لاس ویگاس (تیراندازی در کلب شبانه کوینز در نیویارک باید در حال حاضر در قطار حوادث جنایی دیده شود) - به سه حالت ربط دارد.

نخست، بعد از سال های زیاد "درک مصون" که به یک شیوه نامعلوم امریکا را از تروریست های بین‌المللی و داخلی حفظ می‌کرد، در ایالات متحده از میان رفت. آخرین حمله بزرگ تروریستی داخلی (در هر صورت، عامل خارجی آن قابل تثبیت نبود) در اکتبر 2017 در لاس انجلس به وقوع پیوست، که 58 کشته به جای گذاشت.

دوم، مقیاس حملات تروریستی برنامه‌‌ریزی شده قابل توجه است. حتی حمله ناموفق تروریستی در لاس ویگاس در 1 ژانویه 2025 به عنوان حمله بسیار مهم برنامه‌‌ریزی شده بود که تعداد بالقوه زیادی از قربانیان را در پی می‌داشت.

سوم، و این شاید مهمترین نکته باشد، مقامات امریکایی حتی تلاش نکردند تا هر دو عمل تروریستی را به عنوان اعمال افراد تنهای دیوانه ارائه کنند، اگر چه این سناریو را خدمات استخبارات امریکا اخیراً هنگام کار روی سوءقصدها به جان ترامپ به کار بردند.

معلوم می‌شود که وضعیت اجتماعی-سیاسی در ایالات متحده به شکل جدی تغیر کرده است و مقامات در کل شروع به درک اوضاع به عنوان یک تهدید نه تنها برای "مردود سیاسی" ترمپ بلکه برای سیستم سیاسی در کل کرده‌اند. این بیهوده نیست که جو بایدن کسی که از نظر قانون اساسی هنوز رئیس جمهور ایالات متحده است، به سرعت "از ساحل" به کاخ سفید برگردانده شد و او را مجبور کردند تا یک سخنرانی ویژه در تلویزیون داشته باشد.

رفتار نظام حکومتی امریکا منطقی است و نشان می‌دهد که هنوز یک مقدار قابل توجهی از عقل سلیم را حفظ کرده است: تهدید تروریستی به عنوان یک تهدید برای نظام موجود پنداشته می‌شود، بدون این که تلاش کند، با استفاده از "سرنخ ها" علی‌حده ("برج ترامپ"، موتر تسلا، لویزیانا یک ایالت جامد ترامپ است، وغیره)، از نظر اطلاعاتی اوضاع را "فقت" به سمت یک اعتراض افراطی علیه ترامپ تبدل می‌کند. هیچ عجابت ندارد که "دولت عمیق" وضعیت را به عنوان یک تهدید برای قدرت موجود و برای خود به عنوان اساس این قدرت درک کرد. و دلایل بسیار جدی برای این ادعا وجود دارد:

- هر دو حمله تروریستی نشان داد که سیستم هشدار‌دهنده قبلا بسیار مؤثر که به طور قابل توجهی دامنه حقوق مدنی را که مردم دوست دارند در مورد آن در ایالات متحده صحبت کنند، رو به خرابی آورده است. مگر تا چه حد سیستم فعلی قدرت در ایالات متحده که قبلاً در یک و نیم سال گذشته حکومت "بایدن جمعی" به شکل منظم فراتر از سیاست های داخلی مجاز نامتعادل شده بود، قادر به تقویت کافی اقدامات امنیتی، آن هم بدون تغییر به سرکوب مستقیم سیاسی گروهی، است؟ خوب، تقریباً هیچ شک وجود ندارد که آنها تلاش خواهند کرد تا از یک افزایش شدید فعالیت تروریستی برای مختل کردن مراسم تحلیف ترامپ استفاده کنند. البته، به نظر می‌رسد که کار به
اعلام حالت اضطراری نخواهد رسید زیرا اداره فعلی خیلی "برچیده" می‌نماید؛

- هر دو حمله تروریستی را افراد بیرون آمده از محیط نظامی انجام دادند که احتمالاً برای اولین بار از زمان جنگ کوریا (1950-1953) به تدریج شروع به تبدل شدن به منبع نه تنها خطرات جنایی بلکه خطرات سیاسی برای حکومت امریکا می‌کند. این نوع هشدارها از دیر باز شنیده می‌شد، مگر حالا کاملاً ناممکن است که آنها نادیده گرفته شوند؛

- در نخستین حمله تروریستی، رد افراطیت اسلامی آشکار است، علاوه بر این، این کاملاً طبیعی به نظر می‌رسد (در زمان نوشتن مطلب چنین معلومات در مورد حمله تروریستی در لاس انجلس وجود نداشت). نشانه‌های زیادی از "رادیکالیزم جدید امریکایی" به خاور میانه و افغانستان، جاهای را که هم ترامپ در دوره نخستش و هم بایدن ترک کردند، می‌برند.

مگر حالا "بومرنگ خاورمیانه" به ایالات متحده برمیگردد، و این پرسش اجتناب‌ناپذیر مطرح می‌شود که اگر واشنگتن با یک موج واقعاً بزرگ رادیکالیزم اسلامی روبرو شود چه خواهد کرد؟ گزینه جورج دبلیو بوش در سال 2001 ("جنگ علیه تروریزم" را اعلام کرد که در جریان آن نیروهای نظامی ایالات متحده به افغانستان حمله و عراق را بمباران کردند) اکنون به سختی ساده و معقول به نظر می‌رسد.

البته، ارتباط دادن موج فعلی رادیکالیزم با "سندرم ویتنام" یک وسوسه بزرگ است، که در زمان خود موجب موج بزرگ جرم و جالبتر از این، نخستین موج جدی علاقه امریکای ها به اسلام به عنوان یک ایدیولوژی سیاسی شد. مخصوصاً با درنظرداشت این که وضعیت پراکندگی ایدیولوژی در جامعه مدرن امریکا احتمالاً حالا عمیقتر از سال های 1960-1970 است. در عین زمان، با توجه به تعداد نیروهای امنیتی امریکا که در عملیات های امریکا در خاور نزدیک و میانه از 2001 تا 2020 - از حمله به افغانستان گرفته تا عملیات علیه دولت اسد در سوریه - شرکت کرده بودند، "سندروم خاورمیانه" جدید می‌تواند پیامدهای بزرگی برای وضعیت داخلی در ایالات متحده داشته باشد.

مگر یک تفاوت ظریف جدید همچنان ظاهر شده است: من بارها اشاره‌ می‌کردم که در داخل، به اصطلاح، "نخبگان غربی" یک اختلاف مشخص میان حامیان "نظم"، حتی اگر گمانه‌زنی و بر اساس "قوانین" خودسرانه هم باشد، و آنهایی، که می‌توانند "حزب آشوب" نامیده شوند که برای آن شرط بقای سیاسی به آشوب کشیدن فضاهای مهم و توطئه سازی علیه دولت ها و شرکت ها است، وجود داشته است.
از این رو، دیر یا زود، خود امریکا باید به عنوان یک شیء برای “توطئه از راه آشوب” در نظر گرفته شود، بخصوص که اوضاع سیاسی در ایالات متحده برای این مساعد شده است.