پکن از طریق نشست ارومچی (مذاکرات طالبان و پاکستان) سیاست مهندسی بی‌ثباتی را در پیش گرفته است.

نویسنده: عبدالنصیر نورزاد، پژوهشگر سیاست و ژئوپولیتیک، مخصوص برای «سنگر»

در بحبوحه تحولات پیچیده و چندلایه خاورمیانه، چین به‌گونه‌ای هدفمند تحرکات تازه‌ای را در پرونده افغانستان آغاز کرده است؛ تحرکاتی که بیش از آن‌که بازتاب اراده‌ای واقعی برای حل بحران باشد، نشان‌دهنده ورود حساب‌شده پکن به مرحله‌ای از «مدیریت بحران» است.

در این میان، تنش‌ها میان طالبان و پاکستان دیگر صرفاً در چارچوب اختلافات سیاسی قابل توضیح نیست، بلکه به‌وضوح رنگ و بوی استخباراتی و امنیتی به خود گرفته است. هر دو طرف، با اتکا به اهداف تعریف‌شده، مأموریت‌های مشخص و منابع بیرونی، این روند فرسایشی را ادامه می‌دهند و چین نیز با درک عمیق از این وضعیت، جایگاه خود را در این بازی پیچیده بر مبنای منافع راهبردی‌اش تنظیم کرده است.

پرسش کلیدی در این مقطع، نه درباره ماهیت اختلاف طالبان و پاکستان، بلکه درباره اهداف واقعی چین در این صحنه مبهم است. شواهد نشان می‌دهد که چین اساساً به‌دنبال حل ریشه‌ای بحران افغانستان نیست، بلکه تلاش دارد آن را در سطحی قابل‌کنترل نگه دارد. این رویکرد، به پکن امکان می‌دهد تا هم از افزایش تهدیدهای امنیتی به مرزهایش جلوگیری کند و هم از فضای بی‌ثباتی به‌عنوان اهرمی برای گسترش نفوذ ژئوپلیتیک خود استفاده نماید. در این چارچوب، پاکستان به‌دنبال تحقق اهداف امنیتی خود، به‌ویژه مهار تهدیدات فرامرزی است و طالبان نیز، تحت فشار بحران مشروعیت و ترس از فروپاشی ناگهانی، ناگزیر به ورود در این بازی شده‌اند. در چنین معادله‌ای، نبود اعتماد واقعی میان طرفین، نه یک اتفاق، بلکه بخشی از ماهیت این تعامل است.

تحرکات اخیر پاکستان، از جمله دعوت از مخالفان طالبان به اسلام‌آباد، صدور هشدارهای مکرر دیپلماتیک درباره ضرورت ایجاد یک «رژیم مشروع» در افغانستان، و فعال‌سازی دیپلماسی در سطح بین‌المللی، نشان‌دهنده تغییر در تاکتیک‌های این کشور است. این اقدامات، عملاً طالبان را در موقعیتی تدافعی قرار داده و آن‌ها را وادار کرده تا برای کاهش فشارها، به چین متوسل شوند. در سوی دیگر، چین که از عملکرد مبهم و متردد طالبان در برخورد با تهدیدهای امنیتی، به‌ویژه تهدیداتی که منافع این کشور را هدف قرار می‌دهند، رضایت ندارد، این وضعیت را فرصتی مناسب برای در دست گرفتن ابتکار عمل ارزیابی می کند. با وجود آن‌که از همان ابتدا نشانه‌ای از خوش‌بینی نسبت به نتایج این مذاکرات وجود نداشت، اما این روند برای همه طرف‌ها فرصت‌هایی تازه ایجاد کرده است. برای چین، این نشست‌ها بستری برای تعمیق نفوذ و اعمال کنترل غیرمستقیم بر دینامیک‌های امنیتی افغانستان فراهم می‌کند. برای پاکستان، ابزاری برای افزایش فشار، آزمایش رفتار طالبان و محدودسازی نفوذ سایر بازیگران است. و برای طالبان، فرصتی است برای کسب مشروعیت، کاهش انزوا و خرید زمان. به همین دلیل، این نشست‌ها ماهیتی آزمایشی و تاکتیکی دارند، نه تعیین‌کننده.

در این میان، وضعیت شکننده طالبان به‌گونه‌ای است که هم چین و هم پاکستان از آن بهره‌برداری می‌کنند. طالبان که در لبه سقوط ناشی از فقدان مشروعیت داخلی و بین‌المللی قرار دارند، به‌شدت نیازمند تعاملات خارجی هستند. اما همین نیاز، آن‌ها را در موقعیت ضعف قرار داده و زمینه را برای اعمال فشار بیشتر از سوی بازیگران منطقه‌ای فراهم کرده است. برخلاف ادعاهای اولیه، طالبان هنوز نتوانسته‌اند در ساختار تفاهم‌های منطقه‌ای ادغام شوند یا به‌عنوان یک شریک قابل اعتماد در همکاری‌های منطقه‌ای پذیرفته شوند.

در ضمن، ادبیات مورد استفاده طالبان در این نشست‌ها نیز خود گویای واقعیت‌های پنهان است. استفاده مکرر از مفاهیمی چون «احترام متقابل»، «عدم مداخله» و «تعامل سازنده»، نشان‌دهنده تلاش برای پوشاندن شکاف‌های عمیق و مدیریت ظاهری اختلافات است. این نوع گفتمان، نه نشانه پیشرفت، بلکه بیانگر سطحی از انعطاف‌پذیری اجباری و حتی نوعی کرنش در برابر فشارهای منطقه‌ای است. طالبان با این ادبیات، تلاش دارند خود را به‌عنوان یک بازیگر مسئول و قابل تعامل نشان دهند، در حالی‌که در عمل، با محدودیت‌های جدی مواجه‌اند.

در سطحی کلان‌تر، همگرایی نسبی چین و پاکستان در موضوع «هندزدایی» از ساختار تعامل با طالبان، یکی از اهداف مهم اما کمتر آشکار این روند است. این دو کشور به‌دقت هرگونه نشانه از نزدیکی طالبان به بازیگران دیگر، به‌ویژه هند، را زیر نظر دارند. در این میان، به‌نظر می‌رسد که هند نیز با نوعی تردید و احتیاط در تعامل با طالبان حرکت می‌کند؛ امری که ممکن است تحت تأثیر تحولات گسترده‌تر منطقه‌ای، از جمله بحران‌های جاری در خاورمیانه، قرار گرفته باشد. با این حال، چین و پاکستان همچنان تمرکز خود را بر افغانستان حفظ کرده‌اند و هرگونه تغییر در رفتار طالبان را با حساسیت بالا رصد می‌کنند.

نکته مهم دیگر این است که چین هرگز در این معادله نقش یک میانجی بی‌طرف و خیرخواه را ایفا نمی‌کند. پکن به‌خوبی می‌داند که بحران افغانستان، در کنار تهدیدهایی که ایجاد می‌کند، فرصت‌هایی نیز برای گسترش نفوذ فراهم می‌آورد. از این منظر، چین به‌دنبال مدیریت بحران به‌گونه‌ای است که هزینه‌های آن را دیگران بپردازند ولی سود آن نصیب این کشور شود. این رویکرد، نه‌تنها برای چین منطقی است؛ بلکه پاکستان نیز به‌خوبی از آن آگاه است و در چارچوب منافع خود با آن همراهی می‌کند.

در نگاه مشترک چین و پاکستان، این مذاکرات ابزاری برای خرید زمان، افزایش قدرت مانور و مدیریت تهدیدهاست. در مقابل، طالبان این روند را فرصتی برای کسب مشروعیت و کاهش حساسیت‌های منطقه‌ای می‌دانند. اما مشکل اصلی اینجاست که هیچ‌یک از طرفین آمادگی ارائه امتیازهای واقعی برای رسیدن به یک توافق پایدار را ندارند. همین مسئله باعث شده تا بن‌بست همچنان پابرجا بماند و هیچ مسیر روشنی برای خروج از بحران دیده نشود.

چین به‌دنبال ایجاد نوعی نفوذ چندلایه است که هم بتواند طالبان را در سطحی کنترل‌پذیر نگه دارد، هم دینامیک‌های امنیتی منطقه را مدیریت کند و هم منافع حیاتی خود را تأمین نماید. در عین حال، این کشور تلاش دارد نقش سایر بازیگران، به‌ویژه هند، را محدود سازد. پاکستان نیز با استفاده از این فضا، به‌دنبال حفظ فشار مستمر بر طالبان است تا مانع از خروج این گروه از دایره نفوذ خود شود. در عین حال، اسلام‌آباد به‌خوبی می‌داند که حذف کامل طالبان از قدرت، نه ممکن است و نه مطلوب؛ بنابراین، استراتژی آن مبتنی بر کنترل، نه حذف، است.

در نهایت، طالبان که در تنگنای چندجانبه‌ای گرفتار شده‌اند، تلاش می‌کنند از هر فرصت ممکن برای مشروع جلوه دادن خود استفاده کنند. حضور در چنین نشست‌هایی، برای آن‌ها ابزاری است برای فاصله گرفتن از تصویر یک حکومت منزوی و تثبیت جایگاه خود به‌عنوان یک بازیگر سیاسی. اما واقعیت این است که این تلاش‌ها، در غیاب تغییرات واقعی در رفتار و سیاست‌ها، نمی‌تواند به‌تنهایی مشروعیت پایدار ایجاد کند.

این روند بیش از آن‌که نشانه‌ای از حل بحران باشد، بازتاب رقابت‌های پنهان و مدیریت‌شده میان بازیگران منطقه‌ای است. چین به‌دنبال نفوذ و کنترل، پاکستان در پی مهار و فشار، و طالبان در تلاش برای بقا و مشروعیت‌اند. فقدان اعتماد و نبود اراده برای مصالحه واقعی، این گفت‌وگوها را به سطحی تاکتیکی تقلیل داده است. در نهایت، «بحرانِ مدیریت‌شده» همچنان بر «راه‌حلِ واقعی» غلبه دارد.