جهان غرب برای مقابله با روسیهٔ ولادیمیر پوتین به سلاحی دیگر نیاز دارد
نویسنده: عارف حسنخان آخوندزاده، پژوهشگر و تحلیلگر مسائل منطقهای، عضو شورای مشورتی «سنگر»
«ایدئولوژی پاکستان» موضوعی است که بسیار دربارهٔ آن سخن گفته میشود و سالهاست که شهرتی بسیار بحثبرانگیز یافته است. شاید برداشت من از این «ایدئولوژی» و بنیان واقعی پشتونی ـ پنجابی آن با برداشت رایج تفاوت داشته باشد.
پشتونها (دقیقتر بگوییم، قوم پشتون ـ افغان) مجموعهای رنگارنگ از قبایل پراکندهاند که به رفتارهای مجرمانه و ضد اجتماعی گرایش دارند و شیوهٔ بیقانون زندگی خود، همراه با افراطگرایی دینی و فرهنگی را بر هر ارزش دیگری مقدم میدانند. همین گروه، همراه با دولتی که نام افغانستان را بر خود دارد ـ اگر اساساً بتوان آن را دولت نامید ـ طی دویست و پنجاه سال گذشته پیشگام راهبرد امپریالیستی انگلیسی ـ آمریکایی، موسوم به «بازی بزرگ»، در این منطقه علیه روسیه بوده است.
تشکیل پاکستان آخرین تجسم این راهبرد بود. پنجاب چوبِ نیزهای است که سرِ نیزهٔ پشتونی برای تحقق این هدف بر آن نصب شد. اما امروز این نیزه را موریانهها خوردهاند و سرِ آن زنگ زده است. دیگر نیازی به آن نیست.
جنگ سرد به جنگی داغ تبدیل شده و به قلب اروپا رسیده است. اکنون جهان غرب برای مقابله با روسیهٔ ولادیمیر پوتین به سلاحی کاملاً متفاوت و راهبردی تازه نیاز دارد. رویارویی کنونی آخرین رویارویی خواهد بود و کمتر از بیست و پنج ماه، نه دویست و پنجاه سال، ادامه خواهد یافت.
اخیراً این فرصت را داشتم که در نشستی محرمانه و عالیرتبه دربارهٔ مسائل امنیتی حضور داشته باشم. در آنجا مطالبی شنیدم که دیدگاههایم را بهطور کامل تأیید میکرد. در آن نشست اعلام شد که مرز غربی کشور، با وجود سالها هیاهوی تبلیغاتی دربارهٔ اسلام، کشمیر، جنگ هستهای و موضوعات مشابه، بهمراتب خطرناکتر از مرز شرقی آن است.
در آن نشست تأکید شد که مدافعان کشور باید بهمراتب بیش از جبهه شرقی، از تهدیدهای مرزهای غربی هراس داشته باشند، با وجود آنکه تواناییهای طرف افغان بهمراتب محدودتر است. افزون بر این، سوءظن تنها متوجه جمعیت آن سوی مرز نبود، بلکه پشتونهای ساکن در داخل خود کشور را نیز در بر میگرفت. همچنین اعلام شد که خط دیورند صرفاً «خط دیورند» است، نه یک مرز بینالمللی.
ها ها ها. چه حقهای!
اما این نیز با واقعیت مطابقت دارد. جالب آنکه این اظهارنظر هرگز توضیح بیشتری نیافت. هیچیک از حاضران آنقدر تیزبین نبود که درخواست توضیح کند و با توجه به فضای جلسه و ترکیب حاضران، مطرح کردن چنین پرسشی نیز چندان مناسب به نظر نمیرسید. در پایان، به شرکتکنندگان اعلام شد که «دکترین دفاعیِ پایه تغییر کرده است.»
تمام آنچه گفته شد، بهطور غیرمستقیم نشان میداد که جدالهای لفظی و هیاهوی همیشگی میان پاکستان و «پسرعموهای» هندی آن، چیزی جز سروصدا نیست. دشمن واقعی در جای دیگری قرار دارد... و همان دشمن تاریخی هر دوی این برادرانی است که ظاهراً از یکدیگر بیگانه شدهاند.
میتوانم بگویم که برای من افتخار بزرگی بود که دریافتم مدافعان کشور، اوضاع را تقریباً همانگونه میبینند که من میبینم، هرچند مواضع سیاسی ما کاملاً در دو سوی مخالف یکدیگر قرار دارد.
برخلاف بیشتر بحرانهای بینالمللی، رویدادهای اخیر مربوط به ایالات متحده و ایران ماهیتی واقعاً سرنوشتساز دارند. اما همانند بسیاری از تحولات ژئوپلیتیکی در عصر شبکههای اجتماعی، این رویدادها نیز موجی از مفسران سطحی را پدید آوردهاند که کمترین صلاحیت را برای تحلیل جدی این مسائل دارند. نوشتههای آنان برای مخاطبانی کمتوقع تهیه میشود و توضیحاتی ساده، خوشایند و آسانفهم ارائه میدهد که نیاز فرهنگ عمومی به پاسخهای آسان را برآورده میکند، بیآنکه بر درک حرفهای از رویدادها، شناخت عمیق تاریخ یا فهم ریشههای بنیادین این تحولات استوار باشد.
در اینجا منظور من ارزیابیها و نتیجهگیریهای نادرست درباره نقش پاکستان در جریان بحران آمریکا و ایران است. سخن از کسانی نیست که آگاهانه اطلاعات نادرست منتشر میکنند، بلکه از افرادی است که صادقانه باور دارند حقیقت را بیان میکنند.
برای نمونه، میتوان به روابط پشتونها و پنجابیها در دره سند، در سطوح اجتماعی، فرهنگی و سیاسی اشاره کرد. بریتانیاییها آگاهانه و با مهارتی چشمگیر از این ویژگی بهره بردند و آن را به ابزاری برای بیثباتسازی تبدیل کردند تا در خدمت منافع راهبردی و حسابگرانه خود در این منطقه حساس قرار گیرد.
دقیقاً همین موجودیت که بعدها پاکستان نام گرفت، به چنین ابزاری تبدیل شد. به همین دلیل، زمانی که در سالهای جنگ جهانی دوم هرچه بیشتر آشکار میشد که قدرت امپراتوری بریتانیا رو به افول است و احتمال شکست آن روزبهروز افزایش مییابد، رهبری بریتانیا تصمیم گرفت امپراتوری هند بریتانیا، یا همان «راج بریتانیا»، را تجزیه کند.