چرا از میان پشتونها جبههای علیه طالبان شکل نمیگیرد؟
نویسنده: محمد عارف رحمانی، عضو پیشین پارلمان افغانستان
پرسش اصلی این نیست که آیا در میان پشتونها مخالف طالبان وجود دارد یا نه. روشن است که وجود دارد؛ از روشنفکران و تکنوکراتها تا بخشی از نخبگان سیاسی، فعالان مدنی و حتی برخی چهرههای سنتی. پرسش اصلی این است که چرا این مخالفتها، با وجود گستردگی و عمق نسبیشان، هنوز به یک جبهه سیاسی ـ نظامیِ منسجم علیه طالبان تبدیل نشدهاند.
پاسخ را نباید صرفاً در ترس، سرکوب یا «وفاداری قومی» جستوجو کرد. اینها بخشی از واقعیتاند، اما مسئله عمیقتر از آن است. در سیاست، شورش پیش از آنکه واکنشی اخلاقی باشد، یک محاسبه قدرت است. جوامع زمانی علیه یک نظم سیاسی بسیج میشوند که آن نظم، موقعیت تاریخی، امنیت جمعی یا سهم آنان از قدرت را تهدید کند. صرف استبداد برای تولید مقاومت کافی نیست. بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا دوام آوردهاند، چون برای بخشی از جامعه هنوز کارکردی یا دستکم قابلتحمل بودهاند.
طالبان را نیز باید از همین زاویه فهمید. آنان فقط یک جریان مذهبی افراطی نیستند، بلکه رادیکالترین صورتِ بازسازی تمرکز قدرت در محور قوم پشتون در افغانستان معاصرند؛ الگویی که در دورههای مختلف تاریخ سیاسی افغانستان وجود داشته، اما طالبان آن را به عریانترین و منسجمترین شکل ممکن بازتولید کردهاند. تفاوت در این است که اینبار تمرکز قدرت نه با زبان دولتسازی ملی، بلکه با زبان شریعت، جهاد و امارت اسلامی مشروعیت یافته است. نتیجه روشن است: تقریباً تمام اهرمهای اصلی قدرت سیاسی، امنیتی و اداری در ساختاری متمرکز شده که از نظر قومی تا حد زیادی همگن است.
همین نقطه، کلید فهم رفتار بخش مهمی از جامعه سیاسی پشتون است. برای بسیاری از اقوام دیگر افغانستان، طالبان بهمعنای حذف سیاسی، حاشیهرانی ساختاری و تهد_ید هویتیاند؛ اما برای بخش مهمی از جامعه پشتون، طا_لبان هنوز یک «تهد_ید وجودی» محسوب نمیشوند. برعکس، آنان ــ با وجود خشو-نت، انحصار و عقبماندگی ــ برای بسیاری، آخرین و خالصترین شکلِ حفظ مرکزیت تاریخی قدرتاند.
اینجاست که تفاوت میان «نارضایتی» و «ضرورت شورش» آشکار میشود. بخش مهمی از نخبگان و روشنفکران پشتون ممکن است با طالبان اختلاف جدی داشته باشند: در شیوه اداره کشور، رابطه با جهان، وضعیت زنان، آموزش، اقتصاد یا شکل اعمال خشو-نت. اما این اختلافها غالباً به سطح نفی بنیاد قدرت طالبان نمیرسد. مسئله اصلی، در بسیاری موارد، نه «اصل تمرکز قدرت»، بلکه «شیوه مدیریت آن» است. به بیان صریحتر، تضاد اصلی میان طالبان و بخش بزرگی از مخالفان پشتون آنان، بیشتر بر سر کیفیت اعمال قدرت است تا اصلِ در اختیار داشتن آن.
تا زمانی که اختلاف در همین سطح باقی بماند، مخالفت بهسختی میتواند به مقاومت سازمانیافته تبدیل شود. شورش زمانی شکل میگیرد که یک گروه احساس کند ادامه نظم موجود، آینده جمعی او را تهد_ید میکند. اما طالبان تاکنون برای بخش بزرگی از جامعه پشتون، چنین وضعیتی ایجاد نکردهاند. حتی نارضایتیهای واقعی نیز هنوز به سطح «ضرورت براندازی» نرسیدهاند.
عامل مهم دیگر، فقدان یک بدیل معتبر است. هیچ جریان سیاسی پشتونی تاکنون نتوانسته مدلی ارائه دهد که هم برای جامعه سنتی و مذهبی مشروعیت داشته باشد و هم این اطمینان را ایجاد کند که سقوط طالبان بهمعنای فروپاشی کامل محوریت تاریخی پشتونها در ساختار قدرت نخواهد بود. در نتیجه، بسیاری از مخالفان طالبان میان دو گزینه گرفتار ماندهاند: نظم سخت و بسته موجود، یا آیندهای نامطمئن و غیرقابلپیشبینی. در چنین وضعیتی، حتی مخالفتهای جدی نیز اغلب در سطح نقد باقی میمانند، نه تقابل سازمانیافته.
طالبان فقط بر زور تکیه نکردهاند؛ آنان انحصار قدرت را با مشروعیت دینی پیوند زدهاند. در بسیاری از مناطق سنتی، مخالفت با طالبان صرفاً مخالفت با یک گروه سیاسی تلقی نمیشود، بلکه میتواند بهسادگی بهعنوان ایستادن در برابر «حکومت اسلامی» بازنمایی شود. همین مسئله، هزینه اجتماعی و اخلاقی مقاومت را بالا میبرد و امکان بسیج گسترده را محدود میکند.
البته این تحلیل بهمعنای آن نیست که طالبان نماینده همه پشتونها هستند یا جامعه پشتون یکدست و همنظر است. جامعه پشتون نیز مانند هر جامعه دیگری، پر از شکافهای سیاسی، نسلی، طبقاتی و قبیلهای است. اما با وجود این شکافها، طالبان هنوز نتوانستهاند برای بخش مهمی از این جامعه به یک تهد_ید وجودی تبدیل شوند؛ و همین، مهمترین دلیلِ شکل نگرفتن یک جبهه گسترده پشتونی علیه آنان است.
تا زمانی که این معادله تغییر نکند ــ یعنی تا زمانی که هزینه ادامه حاکمیت طالبان، برای بخش مهمی از جامعه پشتون از هزینه فروپاشی آنان بیشتر نشود ــ انتظار شکلگیری یک جبهه جدی پشتونی علیه طالبان، با واقعیت کنونی قدرت در افغانستان سازگار نیست.