ذهن نسل ما به چیزی کم‏تر از گل‏رخسار قناعت نمی‌کند، چیزی کم‏تر از گل‏رخسار را اعتراف نمی‌کند

 نویسنده: عبدالله‌ رهنما

 

در تاریخ و ادبیات و محیط و اندیشة معاصر ما بانو گل‏رخسار سفی تنها یک زن یا یک شاعرنیست. بلکه گل‏رخسار خود یک شاهکار، یک اثر نادر، یک نگارة ارزشمند و یک سطح‏یست که زن تاجیک در کمال و جمال، در معرفت و آگاهی، در هویت و وطن‏داری و در آزادگی و رستگاری آن را می‌تواند معیار بگیرد. خود را به آن سطح بکشد، به آن طرح بریزد، به آن روحیه بسازد.

اگر بخواهیم که یک بانوی وارستة ایلیت/ نخبه‏ی تاجیک را با همه معنا و صفاتش تصور کنیم که در جوهر و وجود و سیمای او هم زن باشد و هم عاطفه‌ باشد و هم شخصیت باشد و هم معرفت باشد و هم جمعیت باشد و هم ملت، پیش از همه سیمای گل‏رخسار پیش نظر می‌آید.

او دل یک ملت، نبض یک احیا، گل یک فرهنگ و میوة یک تمدن است. او آتش یک جسارت و زبان یک رسالت است.

ظهور او یک گشایش و آمدن او یک اعلامیه بود:

"من آمدم که جلوة ناز هنر کنم،

با کلک شعله قصة شب مختصر کنم!"

در زمینة استعداد ذاتی، تربیت ملی و پای‌دیوار ارزشی و تمدنی شخص، چنین چهره‌های خاصة ملی و جمعیتی و فراشخصیتی را محض یک شرایط خاصة تاریخی و فرهنگی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی تشکّل می‌دهد و فقط در آن سطح این سطح حاصل می‌شود.

به این معنا، گل‏رخسار روح یک مرحلة تام نبرد فرهنگی و تاریخی ملت، محصول یک عصر وسعت و مقیاس‏های بزرگ و سطح بینش یک ابرقدرت است. و چنان وسعتی باید، تا چنین مقیاسی به دست آید.

با ظهور خود، با پرواز و سرنوشت خود، با برق و شور و ولقان خود، با صحنه و اندیشه و بودن خود گل‏رخسار یک نمونه ساخت، یک فرهنگ آفرید، یک معیار شد، یک انقلاب کرد. در این داستان همگان دیدند که چگونه می‌توان از برق کوهستان خورشید تابان سرشت، از آتشک لاله مشعل ملی افروخت.

او نه تنها نام گل‏رخسار را ملی کرد، بلکه سبک گل‏رخسارا همگانی نمود، درد گل‏رخسار را عموماً ملی ساخت. با تأثیر او در محیط زنان تاجیک نسلی شکل گرفت که زبان‏اش، شعراش، اندیشه‏اش، ارزش‏های‏اش، حتی آواز و قرائت و لباس‏ا‏ش گل‏رخساری بود و هست...

اما مهم‏تر از این، گرچی او به سطح فراملی، به سطح امپراتوری، به سطح بین‌المللی برآمد، اما در همة حالت‏ها، در همة منصب‏ها، در همة صحنه و سیاست‏ها ملی ماند، تاجیکی ماند، ملت گفت، تاجیک گفت، جوهر گفت، اصالت گفت، "شاهنامه" گفت، زبان گفت، فرهنگ گفت، احیا گفت. نشان داد که چگونه می‌توان بلند بود و ملی بود، مدرن بود وملی بود، معاصر بود و تاجیکی بود، جهانی بود و ملی بود، وزیر و وکیل بود و ملی بود، روشن بود و ملی بود.

«دور رفتم، تا ترا نزدیک بینم،

از تو رفتم، تا دمی با تو ‌نشینم،

تاجیکستان»!

این است که او صدای ملت، پرچم بیداری ملی، مشعلة روح ملی شد. یقیناً، ما در تاریخ نوین فرهنگ خود بانوی دیگری با این درخشش و این روشنی و این کارنامه به‏یاد نداریم.

این است که پدیده یا پدیده‏ی گل‏رخسار چون پدیده‏ی ملی و معاصر در شعر، در زبان، در عشق، در رفتار فراگیر شد، بازتولید شد. اما افسوس که بازتولید عمومی ملی فکری و اجتماعی این سطح و این پدیده میسر نگشت. با شکست یک روند ملی و تاریخی در پنجه‌های آهنین جنگ ارزش‏های نخبه‏گان بیشتر به حاشیه‌ رفت، سطح عمومی فرهنگی جامعه سقوط کرد...

و او این درد را نیز سرود:
 

" آخرین جنگی که تاجیک می‌تواند کرد اندر حفظ خود،

جنگ با فرهنگ بی‌فرهنگ خواهد بود!"

اما یک واقعیت این است، که چون در سال‏های نورسی و جوانی ما، در مرحله‏ی تشکل ذوق و بینش و فهمش ما تندیس و الگوی زن آزاده و آگاه و صاحب منبر و صاحب معرفت و وطن‏دار و ملت‏دار تاجیک گل‏رخسار بود، ذهن نسل ما، نگاه نسل ما به همین سطح عادت گرفته است.

از این رو، ذهن نسل ما تا امروز به چیزی کم‏تر از گل‏رخسار قناعت نمی‌کند، چیزی کم‏تر از گل‏رخسار را اعتراف نمی‌کند. بلکه در پذیرفتن سطحی پایین‏تر از او مشکل دارد. در این سمت چیزی پایین‏تر از او را بر آن تحمیل کردن مشکل است...

این حقیقت را شاید بسیاری از هم‏نسلان ما احساس نمایند، حتی اگر نگویند...

و نهایت، هم باعث افتخار و هم جایی تحسین و حیرت است که این شه‌بانو فرهنگ و ادبیات ملت تا هنوز آن جای‏گاه را نگاه داشت و از آن سطح پایین نیامد و معیار را نه‏شکست.

حالتی که عزت با شخصیت و استقلال ملی با استقلال شخصی به هم می‌آیند:

"چیست استقلال، عزت داشتن!"

هیچ حاشیه‌ و ملامت این نور را تیره نکرد، هیچ انزوا و گوشه او را کهنه نکرد، نه به ظاهر، نه به باطن، نه به گفتار، نه به اندیشه، نه به جایگاه...

تا امروز همان قدرت و همان گذشت:

"بمان من سوزم و تو در امان باشی،

بمان من میرم و تو جاودان باشی!"

تا جایی که امروز نیز، بی هیچ مقام و منصب، بی هیچ رسمیت و جمعیت باز هم الگوست، باز هم معیار است، باز هم بانوی اول فرهنگ و ادب ملت است، باز هم محبوب عموم است...و تا هست چنین خواهد بود.

«هر که را سنگی به چنگ افتد، مرا گیرد نشان،

زنده بادا پیکر ‌‌آباد در ویرانگی!»

خجسته و جاوید باد گل همیشه‌بهار شعر و فرهنگ و روح ملی ما.

 


ویدئو

خبر‌های پر‌خواننده