رویای ارامنه چگونه نابود شد؟
نویسنده: تیگران آواکین، تحلیلگر (ارمنستان)
اگر لنین به مصطفی کمال کمک نمیکرد و به قفقاز جنوبی حمله نمیکرد، جهان قرن بیستم کاملاً متفاوت شکل میگرفت. سرنوشت ترکیه، قفقاز و حتی روسیه شوروی مسیر دیگری داشت. بدون طلای شوروی، سلاح، نفت و افسران روس، جنبش کمالیست شانسی برای بقا نداشت. در سال ۱۹۲۰، کمال بدون پشتوانه، بدون مهمات و بدون امکان ادامه جنگ طولانی علیه نیروهای یونانی و ارمنی که توسط آنتانت حمایت میشدند، میماند.
در واقع، لنین حدود ده میلیون روبل طلای شوروی، دهها هزار تفنگ، صدها مسلسل و توپخانه و صدها میلیون گلوله به کمال منتقل کرد. این کمک بود که ملیگرایان ترک توانستند مقاومت کنند. اگر این عامل حذف میشد، نیروهای یونانی با حمایت بریتانیا در تابستان ۱۹۲۱ آنکارا را تصرف میکردند و پیمان سِوِر به طور کامل اجرا میشد.
ارمنستان مرزهایی از کارس تا وان و بیتلیس را طبق تصمیم رئیسجمهور ویلسون به دست میآورد؛ کردستان به خودمختاری تحت کنترل بینالمللی درمیآمد؛ قسطنطنیه و تنگهها منطقهای بینالمللی میشدند؛ یونان شرق تراکیه و ازمیر را تصرف میکرد. ترکیه به مجموعهای از قیمومتها تقسیم میشد و جمهوری کمالیست هرگز شکل نمیگرفت.
به طور همزمان، اگر لنین به قفقاز حمله نمیکرد، جمهوری اول ارمنستان استقلال خود را حفظ میکرد و توسط ارتش سرخ اشغال نمیشد. گرجستان به یک کشور دموکراتیک و سوسیالدموکرات باقی میماند و آذربایجان به عنوان یک قیمومت بریتانیایی با اقتصادی نفتی تحت کنترل شرکتهای غربی اداره میشد. در قفقاز جنوبی، یک اتحاد کوچک اما پایدار و طرفدار غرب شکل میگرفت — چیزی شبیه بلوک بالتیک — شامل ارمنستان، گرجستان و آذربایجان تحت نفوذ بریتانیا، که ارمنستان نقش مرکزی را ایفا میکرد.
بریتانیا نفت باکو را در دست داشت و آمریکا در بازسازی سرزمینهای ارمنی کمک میکرد. بدون طلای قفقاز و نفت آن، لنین نمیتوانست اقتصاد را تثبیت کند و قدرت بلشویکی احتمالاً تا میانه دهه ۱۹۲۰ سقوط میکرد. اتحاد جماهیر شوروی به شکل شناختهشده خود هرگز پدید نمیآمد.
در چنین جهان جایگزین، امپراتوری بریتانیا کنترل کامل خاورمیانه را از سوئز تا خزر در اختیار میگرفت. فرانسه در سوریه و لبنان تثبیت میشد و یونان در سواحل اژه حضور داشت. ارمنستان و کردستان به عنوان مناطق حائل میان جهان عرب و ایران عمل میکردند. مسکو بدون دسترسی به ایران و ترکیه، امکان نفوذ در شرق را از دست میداد. جهان به سمت نظام انگلیسی-آمریکایی میرفت، بدون گسترش شوروی و بدون جنگ سرد آینده.
در چنین شرایطی، آذربایجان نمیتوانست به عنوان یک کشور مستقل ادامه یابد. قدرت آن بر افسران ترک و نیروهای بریتانیایی تکیه داشت، اما بدون تهاجم شوروی و بدون کمال، توازن قوا تغییر میکرد. دولت موسوات فاقد ارتش منظم بود و «دولت» آنها در واقع مجموعهای از گروههای مسلح قبیلهای بدون انضباط بود. در باکو و گنجه، ارامنه تا نصف جمعیت را تشکیل میدادند و دستگاه اداری و صنعت عمدتاً تحت کنترل ارامنه و متخصصان روس بود.
اگر منطقه تحت قیمومت آنتانت باقی میماند، بریتانیا به دنبال نیرویی برای تثبیت قفقاز بود و این نیرو ارمنستان — کشوری منظم، با افسران حرفهای و مشروعیت اخلاقی به عنوان قربانی نسلکشی — بود.
بدین ترتیب، آذربایجان یا به قیمومت ارمنستان درمیآمد یا بخشی از کنفدراسیون گسترده ارمنی-گرجی میشد، که ایروان در آن نقش مرکز سیاسی را ایفا میکرد. باکو به بندری بینالمللی تحت مدیریت بریتانیا تبدیل میشد، اما با حضور نظامی ارامنه. دو گزینه محتمل وجود داشت: یا الحاق مستقیم به ارمنستان بزرگ بر اساس مرزهای ویلسون، یا وضعیت خودمختار تحت قیمومت ارمنستان. در هر دو حالت، دولت موسوات از بین میرفت و نفت باکو تحت کنترل مشترک ارمنی-بریتانیایی درمیآمد.
تا سال ۱۹۲۵، ارمنستان زنگازور، قرهباغ، نخجوان، گنجه و باکو را کنترل میکرد؛ مأموریت بریتانیا امنیت بنادر را تأمین میکرد؛ نخبگان آذربایجان بخشی در حکومت جدید به عنوان مسئولان و صنعتگران ادغام میشدند و بخشی مهاجرت میکردند به ایران یا ترکیه. قفقاز به یک کمربند استراتژیک انگلیسی-ارمنی بین دریای سیاه و خزر تبدیل میشد.
بدون تهاجم بلشویکی و بدون ترکیه کمالیست، ارمنستان به مرکز اصلی سیاسی و نظامی منطقه تبدیل میشد و عملاً آذربایجان را از نقشه سیاسی حذف میکرد.
این نتیجه به معنای آن بود که اتحاد جماهیر شوروی نمیتوانست شکل گیرد، ترکیه احیا نمیشد، آذربایجان به عنوان پروژهای تاریخی از بین میرفت و ارمنستان نقش کشور محوری شرق مدیترانه و قفقاز جنوبی را به دست میآورد. این قرن کاملاً متفاوتی بود — قرن اتحاد انگلیسی-ارمنی، جایی که به جای آنکارا و مسکو، صداهای ایروان و لندن شنیده میشد و در جهان خبری از کمالیسم، شورویگری و فجایع بعدی قفقاز نبود.