امریکای ها “هدف های خاص” خود را شکار میکردند، نه طالبان را.
نویسنده: معین اسلامپور، سابق افسر وزارت دفاع افغانستان
در دو دههی حضور آمریکا و ناتو در افغانستان، صدها راز و رویداد غمناک وجود دارد که مسوولان و مجریان طراز اول حکومتی نمیخواهند حقایق تلخ و تراژدیک خیانت و معاملهی ننگین آمریکاییهایی را فاش کنند.
به سلسلهی روایات پیشین و سناریویی طالبانیسازی امریکا در افغانستان، یک مسأله را که خود شاهد و ناظر عملکرد دو گونه و خیانت آمریکاییها بودم، برای مخاطبان عزیز روایت میکنم:
سال 2014 بود. یک روز در دفتر کارم - مرکز اصلی کول اردو 203 "تندر" - در شهر گردیز، مرکز ولایت پکتیا، مصروف مرور مکاتب اداری بودم که از سوق و ادارهی قول اردوی 203 "تندر" تماس گرفتند، از موجودیت گروه طالبان در ساحهی پوستهی امنیتی مومنخیل، استان پکتیا گزارش دادند که دشمن در وسط کفترخانه و پوستهی مومنخیل موقعیت گرفته است. به اساس شفر گرام منابع امنیتی، طالبان پلان حمله بالای پوستههایی پولیس و نظمعامه را داشت.
بلاوقفه به مسوولان سوق و اداره دستور دادم که کمیت دشمن را از فرمانده بلوک، کندک ششم که فرماندهی آن دگروال فیضاللهخان مرحوم بود، معلوم کنند و با درنظرداشت اطلاعات منابع کشف و استخبارات اقدام کنند.
سوق و اداره کوردینات ساحه را به مشاوران خارجی دادند، تا دشمن مورد هدف ضربات هوایی قرار بگیرد.
تقریباً حدود چهل دقیقه از این رویداد سپری شده بود دوباره تماس گرفتند که آمریکاییها صحنهای عملیات را از طریق ماهواره نشان میدهند، اگر فرصت دارید بیایید، صحنهای عملیات را آنلاین مشاهده کنید؛ بدون تأخر بهسوق و اداره رفتم، مشاورین صحنهای عملیات را که یک بال هواپیما در فضای مومنخلیل گشت میزد نمایش داده بودند. همه افسران و تیم ویژهی آمریکاییها عملیات را تماشا مینمودهاند. من نیز با آن جمع پیوستم. هواپیما حدود چهار - پنج دور بالای سری طالبان مانور اجرا کرد.
اما دشمن متفرق نشد. در نهایت هواپیما یکی دو فیر موشک دورتر از موقعیت طالبان نمودهاند. بعد از بیست دقیقه تلاش و فیرهایی پراکنده، یک طالب را از میان هفده نفر جدا کردند با لایزر او را هدف قرار دادند، بقیه را هدف نگرفتند؛ این عملکرد به واکنش همهی افسران و منسوبین سوق و ادارهی قول اردو مواجه شد.
شخصاً از آمریکاییها پرسیدم چرا دیگرها را نزدید؟! گفتند، هدف ما صرف یک طالب بود، او در میانشان خطرناک بود، بقیه هدف مورد نظر ما نیستند؛ گفتم چهگونه این یکی خطرناک است؛ بقیه خطرناک نیستند؟! آمریکاییها گفتند. این یکی از بند دولت رها شده بود. ما نشانی در بدنش داشتیم، بهرویت آن شناسایی و هدف قرار گرفت. بازهم تکرار نمودهاند که بقیه هدف مورد نظر ما نیستند.
گفتم، حال این مارهایی زخمی بالای پوستههایی امنیتی حمله میکنند، انتقام اعضای خودشان را از این پوستههای امینی میگیرند؛ در فرجام با این استدلال من بر انگیخته و عصبانی شدند. گفتند بهما ربطی ندارد. از اینجا دانستم که آمریکاییها دیر یا زود بهسرنوشت نیروهایی امنیتی و مردم افغانستان قمار میزنند.
در آن روزگار بگو مگوهایی از نشست پنهان آمریکاییها با طالبان در پاکستان وجود داشت، عملکرد آنها شک و تردید فراوانی را در دلم خلق کردند. از آن روز به بعد نسبت به خارجیها متنفر و بدبین بودم. با مشاوران میانهای خوبی نداشتم. هر وقتی آمریکاییها را میدیدم، سناریویی خیانت ویتنام در دهلیز ذهنم رژه میرفت. نسبت به آیندهای ارتش و سرزمینم بهشدت نگران بودم. آنچه که حالا بدبختانه بهگونهای وحشتناک اتفاق افتاد. صدها انسان مهاجر، آواره و اسیر یک گروهی تروریست وحشی شدند.