زیر پکول شما چه چیزی قرار دارد؟
نویسنده: ثریا بها، نویسنده، مخصوص «سنگر»
آنچه از فرمانده مسعود در جبهه پنجشیر آموختم.
مبارزه، هنر است؛ و هنرِ والاتر آن است که فرماندهی شجاع در خط مقدم جبهه حضور داشته باشد؛ فرماندهی که جان سربازان خود را به اندازه حیثیت، ناموس و آرمان خویش ارزشمند بداند.
آنچه من از فرمانده احمدشاه مسعود در جبهه پنجشیر آموختم، این بود که در یک مبارزه مسلحانه، شجاعت بهتنهایی کافی نیست؛ بلکه شجاعت باید با دانش نظامی، مدیریت منابع انسانی، انضباط، محاسبه خطر و شناخت دقیق از تواناییها و آسیبپذیریهای دشمن همراه باشد.
در شیوه عملیاتی مسعود، حفظ جان نیروها یکی از اصول اساسی بود. در طراحی و اجرای حمله بر مواضع و قرارگاههای نیروهای شوروی، نخستین ملاحظه، کاهش تلفات نیروهای خودی و سپس دستیابی به هدف نظامی بود. موفقیت یک عملیات تنها در تصرف یک موضع خلاصه نمیشد؛ بلکه آزادی یک منطقه، به اسارت گرفتن نیروهای دشمن، بهدستآوردن سلاح و تجهیزات، از جمله کلاشنیکوف، داشکه، تانک و مهمات، و در مجموع ایجاد برتری عملیاتی، بخشی از دستاوردهای مورد انتظار بود.
از این منظر، نیروی انسانی برای مسعود یک سرمایه نظامی بود، نه نیروی مصرفی. سرباز نباید صرفاً برای پر کردن میدان نبرد قربانی شود. فرماندهی مسئولانه آن است که میان هدف نظامی، هزینه انسانی و دستاورد عملیاتی توازن برقرار کند. آیا سربازان، گوسفندان قربانیاند که بدون محاسبه و بدون دستاورد، به میدان فرستاده شوند؟
یک رهبر خردمند، یک جنگجو، یک چریک و یک سرباز، پیش از ورود به میدان نبرد باید هنر و اخلاق مبارزه را بشناسد و بیاموزد. نبرد با دشمن تنها به سلاح و نیروی فیزیکی وابسته نیست؛ بلکه به رهبری نیرومند، سازماندهی مؤثر، اطلاعات دقیق، روحیه جنگی، انضباط و تصمیمگیری درست نیز نیاز دارد.
از همینرو، در یک ساختار نظامی پیچیده، رهبری فردی هرچند نیرومند باشد، بهتنهایی کافی نیست. وجود یک ساختار جمعی تصمیمگیری؛ مانند یک شورای نظامی یا کمیته مرکزی؛ متشکل از افراد خردمند، باتجربه، متخصص و متعهد میتواند ظرفیت تصمیمگیری و مدیریت یک جنبش یا نیروی نظامی را افزایش دهد.
فرمانده مسعود دارای تشکیلات گسترده و منسجمی بود و جبهات مختلف را بهگونهای سازماندهی، هدایت و کنترل میکرد که برای بسیاری از ناظران، عملکرد آن شباهت به یک سیستم پیچیده و یکپارچه داشت؛ سیستمی که در آن، اطلاعات از سطوح مختلف جمعآوری، تحلیل و به تصمیم عملیاتی تبدیل میشد.
مسعود را نمیتوان تنها بهعنوان یک فرمانده میدان تعریف کرد. او در شرایط خاص تاریخی افغانستان، استراتژیستی سیاسی ـ نظامی بود که توانایی پیوند دادن جنگ، سیاست، سازماندهی و دیپلماسی را داشت. حتی شماری از نظامیان شوروی نیز تواناییهای نظامی او را مورد توجه قرار دادهاند. « جنرال بوریس گروموف، فرمانده نیروهای شوروی در افغانستان، در خاطرات خود از سال ۱۹۸۵ بهعنوان یکی از دورههای بسیار شدید جنگ یاد میکند؛ دورهای که در جریان نبردهای سخت و طولانی با نیروهای تحت فرمان احمدشاه مسعود، برای رهبری شوروی بیش از پیش روشن شد که مسئله افغانستان صرفاً از راه نظامی قابل حل نیست و باید برای آن راهحل سیاسی جستوجو شود.»
این نکته ما را به یک پرسش مهم میرساند:
در طول سدهها و در میان نسلهای متعدد، چگونه شخصیتی مانند احمدشاه مسعود ظهور میکند؟ آیا چنین نبوغ و استعدادی صرفاً یک پدیده فردی است، یا میتوان ریشههای آن را در محیط اجتماعی، فرهنگ، تجربه تاریخی، آموزش، شرایط سیاسی و استعدادهای ذاتی جستوجو کرد؟
فرمانده مسعود با کلاه پکول بر سر و دستمال فلسطینی بر گردن شناخته میشد؛ اما مسعود را نباید با ظواهرش تعریف کرد. پکول، دستمال فلسطینی، لباس نظامی و حتی اسلحه، هیچکدام بهتنهایی انسان را به یک فرمانده تبدیل نمیکنند.
آنچه مسعود را از دیگران متمایز میکرد، تفکر پشت آن ظاهر بود؛ مغزی که باید میاندیشید، تحلیل میکرد، تصمیم میگرفت و مسئولیت تصمیم خود را میپذیرفت.
هرکس پکول بر سر بگذارد و دستمال فلسطینی بر گردن ببندد، مسعود نمیشود؛ همانگونه که پوشیدن یونیفورم، کسی را نظامی حرفهای نمیسازد.
مسعود را باید در دانش، تجربه، انضباط، شجاعت، قدرت تحلیل، سازماندهی، تصمیمگیری و توانایی رهبری جستوجو کرد، نه در ظاهر او.
در زیر کلاه مسعود، یک «ماده خاکستری» قرار داشت که آن را مغز مینامند؛ اما پرسش این است:
در زیر کلاه شما چه چیزی قرار دارد؟

