از مجموعهٔ «داستانهای تاجیکی و افغانی من»
نویسنده: تاتیانا لوگونوا-نوگایوا، خبرنگار ویژهٔ شبکهٔ ORT روسیه در تاجیکستان و افغانستان در دههٔ ۹۰ میلادی
پس از آنکه با چرخبال از کولاب به افغانستان، به درهٔ پنجشیر رسیدیم، شامگاه برای دیدار با احمدشاه مسعود راه افتادیم؛ دیداری که در تاجیکستان به ما وعده داده شده بود.
همراه با افراد مسعود با موترها به سوی کوهها رفتیم. جاده ناگهان به پایان رسید. از آنجا به بعد، تنها یک راه باریک بر فراز پرتگاه وجود داشت. در سمت چپ، صدها متر پایینتر از ما، رودخانهٔ پنجشیر خروشان بود. تاریکی چنان غلیظ بود که تنها چیزهایی دیده میشد که نور ماه از دل ظلمت بیرون میکشید. آن زمان هنوز درک نکرده بودم که راه رفتن در تاریکی تا چه اندازه ترسناک است.
پیش روی من چند راهنمای افغان و مترجم حرکت میکردند و پشت سرم، بوریس آراموف، فیلمبردار، و دو راهنمای دیگر میآمدند. حدود ۳۰ قدم برداشته بودم که پایم لغزید. سنگی از زیر کفشم جدا شد و به پایین سقوط کرد. فاصلهٔ راه تا رودخانه تقریباً به اندازهٔ ارتفاع یک ساختمان دهطبقه بود. یک قدم اشتباه و همهچیز تمام...
ترس تمام وجودم را فرا گرفت. آن لحظهها مادرم را به یاد آوردم و با خود فکر کردم چه خوب که او نمیداند دخترش اکنون کجاست.
ایستادم و به راهنماها گفتم: تمام، دیگر پیش نمیروم، میترسم. آنها آرام، اما قاطع پاسخ دادند: دیگر راه بازگشتی نیست. با احتیاط و آهسته حرکت میکنیم.
به راهم ادامه دادم. هر قدم با دشواری برداشته میشد و مسیر بیپایان به نظر میرسید. سرانجام در پیش رو غاری نمایان شد. اینجا، به دلایل امنیتی، قرارگاه احمدشاه مسعود قرار داشت؛ تاجیک افغان که زمانی همراه با مجاهدینش علیه نیروهای شوروی جنگیده بود و اکنون رهبری ائتلاف شمال را در مبارزه با طالبان بر عهده داشت. همان کسی که در آن زمان او را شیر پنجشیر مینامیدند.
گفتوگوی ما با مسعود به سه زبان انجام شد. کمی به انگلیسی، اندکی به روسی — که او تا حدودی میفهمید — و عمدتاً به دری، از طریق مترجم.
من از او دربارهٔ استراتژی ائتلاف شمال یا برنامههایش علیه طالبان نپرسیدم.
در عوض، ساده گفتم:
«میبینید، در زندگی هر چیزی ممکن است. من در اتحاد شوروی به دنیا آمدم، همان کشوری که شما علیه آن جنگیدید.»
او با آرامش پاسخ داد:
«بله، زندگی چیز پیچیدهای است. من و مجاهدینم واقعاً علیه نیروهای اتحاد شوروی جنگیدیم. استخبارات از هر دو طرف کار میکردند...»
و یک ماجرا را به یاد آورد. چند ساعت پیش از یک حملهٔ هوایی، اطلاعاتی رسیده بود که یک افسر ارائه کرده بود؛ اینکه نیروی هوایی شوروی قرار است درهٔ پنجشیر را بمباران کند. مجاهدین او فرصت کردند خود را آماده کنند، زغال تهیه کردند، آن را در دستمالهای خود ریختند و دستمالها را دور صورتشان پیچیدند تا در میان دود و گرد و غبار راحتتر نفس بکشند و فقط زنده بمانند.
مسعود گفت:
«جنگیدن برای ما آسانتر بود، ما کوهها را میشناختیم، ما در خانهٔ خود بودیم.»
از او پرسیدم:
«شما جنگیدن را بهعنوان مسیر زندگی خود انتخاب کردید. برای فرزندانتان چه آرزویی دارید؟»
و او پدرانه پاسخ داد:
«من پنج دختر و یک پسر دارم. برای دخترها آسانتر است، آنها ازدواج میکنند و زندگی خانوادگی خودشان را خواهند داشت. اما برای پسرم آرزو دارم راه دیگری را در پیش بگیرد. تاکتیک جنگی را مانند من نداند. در یک رشتهٔ غیرنظامی تحصیل کند، دانشمند شود و آن وقت من به او افتخار خواهم کرد.»
این سخنان مرا عمیقاً تحت تأثیر قرار داد. جنگاوری که آرزو دارد پسرش جنگاور نباشد. انسانی که برای فرزند خود نه افتخار، بلکه صلح میخواهد.
در آن زمان، ائتلاف شمال بهشدت به کمک نیاز داشت؛ کمک نظامی، بشردوستانه و همچنین پوشش رویدادها از طریق رسانهها. مسعود به ما پیشنهاد کرد که از اردوگاه اسیران جنگی طالبان دیدن کنیم.
روزی بعد، گروه فیلمبرداری ما به توصیهٔ او به آنجا رفت. تعداد نگهبانان به طرز شگفتآوری اندک بود، گویی هیچکس بهطور جدی از فرار اسیران هراس نداشت. اما به نظرم میرسید که اسیران طالبان حالت عادی نداشتند؛ شاید تحت تأثیر نوعی ماده بودند، زیرا بدون هیچ دلیلی مدام میخندیدند.
در میان اسیران، یک طالب جلب توجه میکرد. او نمیخندید. آرام ایستاده بود؛ عینک به چشم داشت، ریش داشت و یک ژاکت استتاری پوشیده بود. به ما گفتند که او ۱۶ زن و از آنها ۲۳ فرزند دارد. نام همهٔ زنانش را به یاد نداشت، اما نام فرزندانش را میدانست؛ نام یکایک آنها را.
من با او عکس گرفتم. آخر کجا میتوان مردی را دید که ۲۳ فرزند داشته باشد؟
وقتی از این اردوگاه بیرون میرفتیم، به این فکر میکردم که چه تعداد سرگذشت انسانی، هرچند متعلق به طالبان، آنجا پشت سیمهای خاردار باقی مانده است...
دربارهٔ نویسنده:
تاتیانا لوگونوا-نوگایوا، خبرنگار شناختهشدهٔ روس و خبرنگار ویژهٔ کانال اول روسیه است.
او به دلیل فعالیت حرفهای خود در مناطق جنگی در دههٔ ۱۹۹۰ شهرت گستردهای به دست آورد. تاتیانا یکی از فعالترین خبرنگارانی بود که جنگ داخلی تاجیکستان را از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۷ پوشش میداد.

