بار دیگر دربارهٔ منشأ پشتونها
نویسنده: عارف حسنخان آخوندزاده، پژوهشگر و تحلیلگر امور منطقهای، عضو شورای مشورتی «سنگر»
در ادامه، چند ویدیو از یک گفتوگوی اخیر «علمی» را بازنشر میکنم که به موضوعی بسیار مهم، یعنی منشأ و هویت پشتونها (افغانها)، اختصاص یافته است. اگر زبان پشتو را میدانید، پیشنهاد میکنم این ویدیوها را تماشا کنید. سپس از شما دعوت میکنم مقالهٔ مرا نیز بخوانید. اما پیش از آن، اجازه دهید چند نکته را در این باره مطرح کنم.
هر یک از شرکتکنندگان این گفتوگو که در ویدیوهای یادشده حضور دارند، بدون داشتن یک چارچوب منسجم، دربارهٔ این موضوع سخن میگویند و با اطمینان کامل «نظریه»ای دربارهٔ منشأ و طبقهبندی قومی پشتونها (افغانها) ارائه میکنند. اما در واقع، هر یک از آنان تنها بخش کوچکی از تصویری بسیار گستردهتر را میبینند. این بخش ممکن است بهتنهایی بخشی از حقیقت را در بر داشته باشد، اما همچنان تنها جزئی از یک واقعیت بزرگتر است و از همین رو، ناگزیر به نتیجهگیریهای ناقص و در نهایت نادرست میانجامد.
به نظر میرسد هیچیک از آنان قادر نیست درک کند ـ یا حتی احتمال دهد ـ که جامعهٔ قومی پشتون، در حقیقت، ساختاری پیچیده و مرکب است که در نتیجهٔ دهها روند تاریخی و لایههای پیاپی فرهنگی، در طول قرنهای متمادی شکل گرفته است.
شاید تنها عنصر مشترک میان همهٔ این اجزا، بنیاد زبانی آریایی باشد که بهوسیلهٔ گروههایی از مهاجران قبیلهای به این سرزمین آورده شد و زبان آنان تنها در مرحلهای نسبتاً متأخر از تاریخ، به زبان غالب این جامعه تبدیل گردید. اما بخش بزرگی از تاریخ پشتونها بسیار کهنتر از این تحول زبانی است و به دورههایی بسیار پیش از آن بازمیگردد.
شرکتکنندگان این گفتوگو تقریباً هیچ درکی از این ندارند که چگونه باید اجزای این روند تاریخی را شناسایی، طبقهبندی و در قالب یک چارچوب منسجم ساماندهی کرد. همچنین آنان شناخت روشنی از انواع منابع، شواهد و روششناسی پژوهشی لازم برای چنین تحلیلی، مطابق با معیارهای علمی و دانشگاهی معاصر، ندارند.
شاعر سالخوردهٔ روستایی که در این ویدیوها حضور دارد، با زبانی خشن و عامیانه سخن میگوید و در میان همهٔ شرکتکنندگان، کمترین توانایی را برای ارائهٔ یک تحلیل علمی یا دانشگاهیِ معنادار دارد. هرچند او با اصرار ادعا میکند که پشتونها آریایی نیستند، اما نه میتواند دلیل این ادعا را توضیح دهد و نه مفهوم واقعی آن را روشن سازد. به نظر میرسد که حتی با ابتداییترین مفاهیم باستانشناسی و مردمشناسی مرتبط با این موضوع ــ از جمله مجتمع باستانشناسی باختر–مرو (BMAC)، سنت فرهنگی زاگرس، تمدن آمو (Oxus Civilization) و تمدن هلمند ــ نیز آشنایی ندارد. افزون بر این، اساساً حاضر نیست چنین شواهدی را مورد توجه قرار دهد. این تصور به وجود میآید که ظرافت اندیشه و توانایی تحلیل عمیق، هر دو برای او بیگانهاند.
گذشته از این، به نظر میرسد او با ژنتیک جمعیتهای انسانی نیز آشنایی ندارد؛ دانشی که امروزه نقشی تعیینکننده در مطالعهٔ منشأ ملتها و فرایندهای قومزایی ایفا میکند. اگر چنین باشد ــ و همهٔ نشانهها نیز همین را تأیید میکنند ــ او نمیتواند مدعی ارائهٔ ارزیابیهایی باشد که از دقت علمی یا ارزش دانشگاهی برخوردار باشند.
شرکتکنندهٔ دوم، که جوانتر و تحصیلکردهتر است، به افراطی دیگر دچار میشود و تمام بحث را تنها به بُعد آریایی مسئله محدود میکند. این نیز یکی از کاستیهای رایج است که از کمبود دانش لازم، محدود بودن نگرش علمی و ناتوانی در بررسی جامع موضوع حکایت دارد.
اما شرکتکنندهٔ سوم ــ مجری این برنامه ــ سیاستمداری است که دوران نفوذ سیاسی او رو به پایان است و، چنانکه به نظر میرسد، علاقهٔ واقعی چندانی به چنین مباحثی ندارد، مگر آنکه این مباحث در خدمت منافع شخصی یا تقویت چهرهٔ رسانهای او باشد.
همین سه نفر بهعنوان شماری از شناختهشدهترین نمایندگان پشتونها (افغانها) معرفی میشوند. چه ترکیب «درخشانی» برای بررسی چنین موضوع پیچیدهای!
اما در یک مورد میتوانم با اطمینان به شما بگویم: کافی است هر پشتونی چند پاره از معلومات را به دست آورد، آنگاه تقریباً بهگونهای اجتنابناپذیر میکوشد همان اندک دانستهها را به ابزاری برای مرعوب ساختن دیگران تبدیل کند و با ظاهری متکبرانه، برداشتهای نادرست خود را بر همگان تحمیل نماید؛ حتی اگر تنها نتیجهٔ آن این باشد که خود را به بزرگترین مضحکهٔ مجلس بدل سازد.
برای آنکه مقصود من از سخنان و نتیجهگیریهای پیشین روشنتر شود، باید دانست که در جامعهٔ پشتون پاکستان، تقریباً هیچ گفتوگوی جدی، باکیفیت و مبتنی بر معیارهای علمی دربارهٔ منشأ قومی و هویت تاریخی خود وجود ندارد. افزون بر این، چنین پژوهشهایی عمداً از سوی حاکمیت سیاسیِ مسلطِ پنجابی تشویق نمیشوند؛ جریانی که میکوشد هرگونه توجیهی ــ هرچند ضعیف و از دیدگاه من فاقد استحکام فکری ــ برای موجودیت پاکستان فراهم سازد و همزمان آشفتگی، هیاهو و ادعاهای بیپایه را در مباحث مربوط به تاریخ اقوام دامن بزند.
هرگونه تلاش برای بررسی بیطرفانهٔ مسائل قومی، بیدرنگ «نژادپرستی» خوانده میشود؛ پدیدهای که ادعا میشود با اسلام سازگار نیست. در نتیجه، نه روایت علمیِ پذیرفتهشدهای در این زمینه وجود دارد و نه دیدگاه تاریخیِ رسمی و مورد قبول همگان؛ و بحثهای جدی دربارهٔ این موضوعات بهطور نظاممند محدود و سرکوب میشوند.
مایهٔ تأسف آن است که خود پشتونها نیز با میل و رغبت در این روند تراژیک و در عین حال مضحک، به دشمنان زیرک خود یاری میرسانند. آنان تقریباً هیچ تصوری از این ندارند که یک پژوهش جدی دربارهٔ منشأ خود باید از کجا آغاز شود. و هنگامی که دست به چنین تلاشی میزنند، با شکوه و وقار، روایت را از حضرت آدم، حضرت نوح و حضرت سلیمان آغاز میکنند. سپس به این میپردازند که آیا از نسل عبرانیان باستان، آریاییها یا یونانیان هستند، در حالی که تقریباً هیچ شناختی از منشأ تاریخی یا مفهوم علمی این اصطلاحات ندارند. از همین رو، چنین بحثهایی همواره به بنبست میرسند.
این مقاله تازهترین تلاش گروهی از «روشنفکران» و سیاستمداران شناختهشده را برای پرداختن به این موضوع بررسی میکند؛ اما متأسفانه، بار دیگر به همان شیوهٔ نادرست. اجمل ولیخان، سیاستمدار ملیگرای پشتون، پادکستی را اجرا میکند که در آن همراه با شاعر سالخوردهٔ مردمی سعدالله جان «برق» و حنیف خلیل، که خود را پژوهشگر مینامد، دربارهٔ تاریخ و سنتهای پشتونها گفتوگو میکند و میکوشد به پرسشهای بنیادی پاسخ دهد: پشتونها چه کسانی هستند؟ از کجا آمدهاند؟ آیا آریاییاند یا نه؟ و ماهیت واقعی زبان پشتو چیست؟
اما بر پایهٔ پژوهشهای علمی معاصر، از جمله تحقیقات خود من، پشتونها (افغانها) مردمی مرکباند که از آمیزش شمار فراوانی از عناصر گوناگون قومی شکل گرفتهاند. فرایند قومزایی آنان نیز، همانند بیشتر ملتهای جهان، بر اساس روندهای طبیعی تاریخی تکامل یافته است، نه بر پایهٔ هرگونه فرایند اسرارآمیز یا ماورایی که خود پشتونها گاه به تاریخ خویش نسبت میدهند.
جامعهٔ علمی بینالمللی بهگونهای قاطع ثابت کرده است که زبان پشتو به شاخهٔ ایرانی شرقی (سکایی) از خانوادهٔ زبانهای ایرانی تعلق دارد. قبایل اصلی پشتون نیز به همین سنت تاریخی بازمیگردند. با این همه، حتی این یافتههای علمی که سالهاست مورد پذیرش محافل دانشگاهی جهان قرار گرفتهاند، همچنان در فضای فکری محلی تقریباً ناشناخته باقی ماندهاند.
در عین حال، منشأ پشتونها (افغانها) تنها به این لایه محدود نمیشود، بلکه شامل یک لایهٔ نیرومند پیشاآریایی نیز هست که ریشه در تمدنهای کهن بومی، مانند عیلامیان و آشوریان، دارد؛ تمدنهایی که هزاران سال پیش از ورود آریاییان در این سرزمین وجود داشتند. در سدههای بعد، این مردمان بهتدریج با جوامع آریاییزبانِ در حال شکلگیری درآمیختند، اما بسیاری از آنان توانستند بخشهای مهمی از هویت فرهنگی و قومی پیشین خود را حفظ کنند.
به باور من، این میراث کهن عیلامی، نیاکان خود من از قوم سواتی، همچنین منشأ مردم پنجشیر، از جمله احمدشاه مسعود، و نیز دودمانهای تاریخیای چون غوریان را نیز در بر میگیرد.
اگر بهگونهای فشرده بیان کنیم، آقای سالخورده برق تنها نظریهٔ منشأ عیلامی ـ آشوری (سامی) پشتونها را میپذیرد، در حالی که آقای حنیف خلیل صرفاً به تبیین آریایی باور دارد. دقیقاً همینجا است که اشتباه اصلی هر دو آشکار میشود. هر دو نظریه بخشی از حقیقت را در خود دارند، اما هر یک تنها بخشی از یک واقعیت تاریخی بسیار پیچیدهتر را بازتاب میدهد، نه تمام آن را.
آقای برق همچنین به روایتهای مربوط به حضرت آدم، حضرت نوح، حضرت سلیمان، حضرت داوود و دیگر پیامبران استناد میکند و از استدلالهای دینی و اسطورهای بهره میگیرد؛ استدلالهایی که از دیدگاه علمی هیچ ارزش اثباتی ندارند. افزون بر این، او به اشتباه ادعا میکند که زبان پشتو به خانوادهٔ زبانهای آشوری ـ سامی تعلق دارد، در حالی که پژوهشهای علمی معاصر بهطور قاطع ثابت کردهاند که پشتو زبانی آریایی (ایرانی) است که در دورهای بسیار متأخرتر وارد این منطقه شده است. با این حال، این زبان در جریان تاریخ طولانی و پرفرازونشیب خود، بهگونهای طبیعی ویژگیهای فراوانی را از تمدنهای کهنتر این سرزمین جذب کرده است. از اینرو، استدلالهای آقای برق، در ماهیت خود، غیرعلمی و غیرعقلانیاند و نمیتوان آنها را سهمی جدی در یک بحث دانشگاهی دانست.
استدلالهای هر دو شرکتکننده، از نظر روش، سطحی، خام و فاقد روششناسی علمیاند. این دیدگاهها بهمراتب پایینتر از معیارهای پذیرفتهشدهٔ گفتوگوی علمی در سطح بینالمللی قرار دارند، زیرا مجموعهٔ گستردهای از دانش را که سالهاست از سوی برجستهترین پژوهشگران جهان تثبیت و پذیرفته شده است، بهطور کامل نادیده میگیرند. تا امروز، به استثنای شمار اندکی از پژوهشگران، از جمله خود من، تقریباً هیچ دانشمند یا شخصیت بانفوذ علمی و اجتماعی در این کشور تلاشی برای تکیه بر اجماع علمی بینالمللی دربارهٔ منشأ پشتونها (افغانها) انجام نداده است.
پروفسور حنیف خلیل، از سوی دیگر، تحلیل خود را کاملاً به نظریهٔ آریایی بهعنوان توضیحی برای منشأ قومی و زبانی پشتونها محدود میکند. هرچند این تفسیر تا اندازهٔ زیادی با واقعیت سازگار است، اما تنها یکی از اجزای یک تصویر تاریخی بسیار گستردهتر را نشان میدهد و همهٔ ابعاد این موضوع را در بر نمیگیرد. در مقابل، آقای برق هر آنچه را با میراث ایرانی پیوند داشته باشد، رد میکند، در حالی که همزمان استدلالهایی ارائه میدهد که در نهایت با موضع خود او در تضاد قرار میگیرند.
حنیف خلیل از نظریهٔ آریایی حمایت میکند، اما در عین حال نه به دیدگاه ایرانی میپردازد و نه آن را گسترش میدهد. به نظر میرسد او از این واقعیت آگاه نیست که مفاهیم «ایرانی» و «آریایی» از دیدگاه تاریخی، دو صورت متفاوت از یک مفهوم واحدِ قومی ـ تاریخی هستند.
افزون بر این، «تحلیلگران» محلی معمولاً میکوشند پشتونها (افغانها) را چنان بررسی کنند که گویی بیرون از بستر گستردهتر تاریخ ایران وجود داشتهاند. چنین رویکردی نهتنها نادرست است، بلکه هرگونه بررسی جدی دربارهٔ قومزایی پشتونها را نیز تقریباً ناممکن میسازد. مشکل اصلی آن است که خود آنان نیز درک روشنی از مفهوم واقعی «تاریخ ایران» ندارند و به اشتباه گمان میکنند که منظور، صرفاً تاریخ تهران است.
همهٔ اینها نشان میدهد که چنین شبهکارشناسانی عملاً از دانش مردمشناسی قومی و اتنولوژی نوین بیبهرهاند و چیزی بیش از آماتورهایی نیستند که هیچ آمادگی لازم برای بررسی موضوعات پیچیدهای مانند منشأ قومی پشتونها (افغانها) ندارند. نکتهٔ paradoxical اینجاست که تقریباً تمامی پژوهشهای جدی در این حوزه بهوسیلهٔ پژوهشگران خارجی انجام شده است، در حالی که بسیاری از چهرههای محلی که خود را «متخصص» میدانند، تقریباً هیچ آشنایی با نتایج این تحقیقات ندارند.
تنها شمار اندکی از پژوهشگران، از جمله خود من، از این وضعیت عمومی استثنا به شمار میروند، اما آثار آنان نیز تا حد زیادی نادیده گرفته شده است. در همین حال، نسل جوانی که بهطور فعال در شبکههای اجتماعی حضور دارد، در بسیاری از موارد آشنایی بیشتری با نظریههای علمی معاصر دارد، هرچند به دلایل کاملاً روشن، همچنان تا اندازهٔ زیادی از گفتمان اصلی جامعه دور مانده است.
سنت قومی و فرهنگی پشتونها (افغانها)، در بنیاد خود، پیوندی عمیق با سکاها (هندوـسکاها / هندوسکاییان) دارد. با این حال، هر دو این «دانشمند» ــ برق و حنیف خلیل ــ این واقعیت را نادیده میگیرند، هرچند هر یک به شیوهای متفاوت. برق آن را بهکلی رد میکند، در حالی که حنیف خلیل، با وجود پذیرش منشأ آریایی پشتونها، حتی یک بار نیز سکاها را بهعنوان پایهٔ مستقیم تاریخی قومزایی پشتونها بررسی نمیکند و آنان را نه از دیگر اقوام ایرانی و نه از جمعیتهای کهن بومی منطقه، مانند عیلامیان، بهدرستی متمایز نمیسازد.
برای درک بهتر این نکته، باید یادآور شد که سکاها تنها یکی از شاخههای متعدد اقوام ایرانی، یا به تعبیر دیگر، آریایی، بودند. بنابراین، صرفِ بهکار بردن اصطلاح «آریاییها» در این زمینه بههیچوجه کافی نیست. چنین رویکردی بیش از حد سادهانگارانه است و یک روند تاریخی فوقالعاده پیچیده را به الگویی ابتدایی و سطحی فرو میکاهد.
در واقع، این سکاها بودند که نقشی تعیینکننده در شکلگیری پشتونهای امروزی (افغانها) ایفا کردند. با این همه، بنیان قومزایی پشتونها تنها به این عنصر محدود نمیشود، بلکه شامل یک لایهٔ نیرومند عیلامی کهن و نیز عناصر هندی و ترکتبار است که در دورههای گوناگون تاریخی به پیکرهٔ جامعهٔ در حال شکلگیری پشتون پیوستهاند.
عیلامیان و آشوریانی که در این سرزمین میزیستند، بهتدریج در جامعهٔ ایرانی ادغام شدند و از همین رو، امروزه نیز بخشی از حوزهٔ گستردهتر فرهنگی و قومی تاجیکان به شمار میروند. از همان روزگار باستان، بسیاری از گروههای وابسته به این مردمان، بر اثر عوامل گوناگون تاریخی، در حوزهٔ نفوذ سکاها قرار گرفتند. از جمله میتوان به گروههایی مانند سواتیها، شلمانیها و دیگر دهقانان اشاره کرد که امروزه به زبان پشتو سخن میگویند، اما بر اساس منابع تاریخی، تا دورهای نسبتاً متأخر همچنان از گویشهای مستقل خود، که امروزه از میان رفته و به فارسی میانه تعلق داشت، استفاده میکردند. در آن زمان، هویت قومی آنان هنوز استقلال خود را حفظ کرده بود و بهطور کامل در جامعهٔ در حال شکلگیری پشتون ادغام نشده بود.
در نهایت، میتوان با اطمینان گفت که بیشتر پشتونها علاقهٔ چندانی به تاریخ واقعی ندارند. و اگر چنین علاقهای نیز پدید آید، معمولاً تنها زمانی است که روایت تاریخی با باورها و برداشتهای از پیش شکلگرفتهٔ آنان سازگار باشد. آنان گذشتهای را میخواهند که بتوان از آن بهعنوان ابزاری برای مجادله، رقابت و خودبزرگبینی استفاده کرد، بیآنکه اهمیتی داشته باشد این ادعاها تا چه اندازه غیرواقعی یا حتی مضحک باشند.
تبارشناسی دیانای (DNA Genealogy) از پیشرفتهترین شاخههای علم معاصر به شمار میرود. این رشته حدود بیستوپنج سال پیش با شتاب رشد کرد و نزدیک به ده سال پیش به ابزاری واقعاً مؤثر برای پژوهشهای علمی تبدیل شد. از آن زمان تاکنون، این روش جایگاهی برجسته در انسانشناسی و اتنولوژی یافته و برای بازسازی منشأ و روند تاریخی تحول جمعیتهای انسانی به کار گرفته میشود. در بسیاری از موارد، دادههای تبارشناسی دیانای نتایج حاصل از پژوهشهای تاریخی و زبانشناختی را تکمیل و دقیقتر میکنند و درک جامعتری از فرایندهای قومزایی فراهم میآورند.
با این همه، یک پشتون معمولی، با همان اعتمادبهنفس افراطی که از ویژگیهای رایج اوست، غالباً پژوهشهای ژنتیکی دیانای را، بیآنکه حتی ابتداییترین آگاهی از ماهیت و مبانی علمی آنها داشته باشد، صرفاً سخنانی بیمعنا میپندارد و رد میکند.
کلیپ های ویدیویی:
https://www.facebook.com/share/v/1GcaGe8b3i/
https://youtu.be/xWP2lHbevYM?si=BRxq3bJYQ1_E9Abw
https://vm.tiktok.com/ZSXSpt9mL/