در واقع ساختار قبایلی جامعه پشتون، موجودیت سازمانهای سیاسی مدرن را نفی میکند. در ذهن انسان سیاسی پشتون، قبیله و قوم جای حزب سیاسی را میگیرد. جایی که قبیله باشد، حزب نیاز دانسته نمیشود.
نویسنده: نورالله ولی زاده، نویسنده و مفسر سیاسی، مخصوص برای سنگر
بررسی انگیزهها و دلایل جنگ با طالبان
بخش اول:
انگیزه ها و دلایل اجتماعی و قومی
آخرین جنگ غیر پشتون ها یا چرا تاجیک دشمن شماره 1 پشتون شد؟
در بخش نخست، به بررسی انگیزهها و دلایل اجتماعی-قومی جنگ با طالبان پرداختیم و حالا انگیزهها و دلایل سیاسی جنگ با طالبان را به بررسی میگیریم.
فشرده بحث قبلی ما این بود که طالبان از نظر قومی یک گروه پشتونی است که برای تحقق برنامه پشتونیزم/فاشیزم کار میکند. برنامهای که از زمان شاه امانالله توسط محمود طرزی مطرح شده و از آن به بعد حاکمان و حاکمیتهای پشتونی خود را متعهد به تحقق آن میدانند. طبق این برنامه اقوام غیرپشتون، به ویژه اقوام تاجیک، هزاره و ازبیک(سه قوم عمده غیرپشتون) که نزدیک به هفتاد درصد جمعیت کشور را تشکیل میدهند، غیرخودی و مانع تحقق پشتونیزم پنداشته میشوند و حاکمیتهای پشتونی روشهای مختلفی را برای تضعیف این سه قوم به ویژه تاجیکها در دستور کار دارند. تاجیکها از آنرو دشمن درجهیک تلقی میشوند که در یک قرن اخیر دوباره حاکمیت سیاسی را از پشتونها گرفتهاند. این در واقع، عامل اصلی آنچیزی است که«جنگ ناتمام افغانستان» خوانده میشود.
بخش دوم:
بررسی انگیزهها و دلایل سیاسی جنگ با طالبان
از نظر سیاسی طالبان یک گروه نامتجانس، تعریفناپذیر و پر از ابهام و تناقض است. این گروه کدام راهبرد و برنامه سیاسی مشخص و مدون ندارد تا براساس آن بتوان در مورد دستبندی سیاسی این گروه اقدام کرد. طالبان نه در ردیف احزاب، جریانها، نهضتها و سازمانهای سیاسی شناخته شده اسلامگرا قرار میگیرد و نه هم از خود کدام طرح و برنامه ابتکاری و ابداعی اسلامی دارد که بتوان براساس آن در مورد ماهیت سیاسی این گروه داوری کرد.
وقتی چند ماه قبل طالبان اعلام کرد که به دختران بالاتر از صنف ششم اجازه مکتب رفتن نمیدهد، پاکستانیها، قطریها و اماراتیها، به عنوان حامیان عمده و جدی طالبان و به عنوان کشورهایی که حکومتهای اسلامی شبهطالبانی دارند، با تعجب به این تصمیم طالبان نگاه کرده و گفتند که این کار طالبان هیچ نمونهای دیگری در کشورهای اسلامی ندارد. معنای حرف آنان این بود که طالبان در هیچگروه سیاسی اسلامی قابل دستهبندی نیست.
با آنکه از ظهور طالبان حدود سه دهه میگذرد اما وقتی این گروه دوباره به قدرت رسید، هیچ طرح و برنامه و راهکار سیاسی برای دولتداری نداشت و تا کنون که نزدیک به یک سال از حاکمیت این گروه میگذرد، خلاهای بزرگ حقوقی و قانونی در کار حکومتداری وجود دارد و روشن نیست که مبنای عمل و قضاوت طالبان چیست. این گروه برای پر کردن خلای قانونی و حقوقی، اعلام کرد که قانون اساسی دوره ظاهر شاه را با تعلیق بخشهایی از آن به اجرا در خواهد آورد اما توضیح داده نشد که کدام بخشهای آن قانون مبنای عمل طالبان خواهد بود.
قانون اساسی دوره ظاهرشاه قانونی است با روحیه سکولاریستی که در آن شاه فوق قانون است. شاید برای طالبان جذابیت قانون ظاهرشاه از همینجا منشا بگیرد که یک فرد در رأس قدرت قرار داشته باشد که فوق قانون باشد. یعنی طالبان میخواهند فرد شمارهیک این گروه مثل شاه با صلاحیت باشد و به هیچ مرجع دیگری پاسخگو نباشد. همچنان چون قانون اساسی ظاهرشاه روحیه«پشتونوالی» دارد، ممکن یکی از دلایل علاقمندی طالبان به آن همین امر باشد.
به غیر از شبکه تروریستی القاعده که گفته میشود از نظر ماهیت سیاسی شباهت بیشتری با طالبان دارد و این گروه همپیمان آن به شمار میرود؛ یا هم داعش که به اعتقاد بسیاری، شبیه طالبان است و اهداف و برنامههای نسبتاً مشابهی را دنبال میکند، طالبان با بقیه احزاب و سازمانهای سیاسی اسلامی در افغانستان و منطقه همخوانی ندارد تا بتوان گفت که به کدام نحله سیاسی و فکری اسلامی تعلق دارد.
احزاب سیاسی شناخته شده و تاثیرگذار در افغانستان را از نظر سنخشناسی سیاسی میتوان به سه دسته: کمونیستی، اسلامی و دموکراتیک دستهبندی کرد. یا در واقع میتوان از یک تقسیمبندی دوتایی: احزاب دینگرا و سکولار، سخن گفت. طالبان نهتنها با هیچیک از سه جریان یاد شده، سازگاری ندارد، بلکه همه احزاب سیاسی را با یک چوب میراند.
تمامی احزاب عمده اسلامی افغانستان(جمعیت اسلامی، حزب اسلامی، وحدت اسلامی، جنبش اسلامی، حرکت اسلامی، اتحاد اسلامی و...) سابقه جنگ با طالبان را در کارنامه دارند و اکنون نیز اکثریت این احزاب مخالف طالبان هستند.
تنها حزب اسلامی گلبدین حکمتیار که یک حزب اسلامگرای تندرو پشتونی است، براساس تعلقات قومی، به نحوی درتعامل با این گروه قرار دارد و اکنون در کابل به فعالیت خویش ادامه میدهد. هرچند بسیاریها به این باوراند که رابطه حزب اسلامی با طالبان نیز چندان دوستانه نیست اما بنا به ملحوظات قومی و همچنان بنا به ناسازگاری قدیمیای که حزب اسلامی با دیگر احزاب اسلامی دارد، از بقیه فاصله گرفته و خود را متحد و موتلف طالبان نشان میدهد.
تا کنون به صورت رسمی از ایتلاف طالبان یا اتحاد این گروه با حزب اسلامی سخنی گفته نشده است. البته حزب اسلامی توقع دارد که طالبان این حزب را در حکومت سهم بدهد اما تا کنون در این زمینه کاری صورت نگرفته است. هرچند گفته میشود که طالبان اخیراً تلاشهایی را در جهت نزدیکی بیشتر با حزب اسلامی آغاز کرده که نتایج آن مشخص نیست.
چنانکه گفته شد بقیه احزاب اسلامی یا عملاً در جبهه نظامی مخالف طالبان قرار دارند، یا درحال پیوستن به جبهه نظامی مخالف طالبان هستند و یا هم بنا به معاذیری که دارند تا کنون رابطه خود با طالبان را تعریف واعلام نکردهاند.
عمدهترین دلیل اینکه رابطه طالبان با بقیه احزاب اسلامی خصمانه بوده این است که طالبان یک گروه شناخته شده و قابل اعتماد نیست. اینگروه چنانکه اشاره شد نه کدام برنامه مدون سیاسی دارد و نه هم رهبران آن اشخاص شناخته شده و معتمدی هستند که برقراری روابط با احزاب همسو بتواند برمبنای آن صورت گیرد.
در همینجا تکرار این نکته ضروری است که طالبان یک گروه استخباراتی است و آی اس آی اجازه نمیدهد طالبان برنامه عمل و مرام خود را مشخص کند و اشخاص شناخته شده و ثابت قدم در رأس این گروه قرارگیرد. اگر چنین شود، کنترول طالبان بوسیله آی اس آی دشوار میشود. آی آس آی در این زمینه یک تجربه ناکام دارد و نمیخواهد آن را تکرار کند.
تجربه ناکام در واقع به رابط احزاب جهادی و پاکستان بر میگردد. احزاب جهادی افغانستان در زمان جنگ با شورویها درپاکستان سازماندهی شدند و تا پیروزی جهاد تقریباً اکثریت احزاب جهادی تحت نظارت و کنترول جدی آی اس آی بودند اما وقتی احزاب جهادی به قدرت رسیدند و در رأس هر حزب و سازمان اشخاص شناخته شده و نیکنام قرار گرفت، کنترول احزاب به وسیله آی اس آی دشوار شد و بنابراین آی اس آی از سرناچاری طالبان را ایجاد کرد تا همه احزاب جهادی را در هم بکوبد. حالا آی اس آی نمیخواهد که این تجربه ناکام تکرار شود. تکرار نشدن این تجربه مستلزم آن است که طالبان و رهبران این گروه همیشه ناشناخته و مرموز باقی بمانند تا آی اس آی به سهولت آن را رهبری و مدیریت کند.
گفتیم که طالبان حتا با احزاب و جریانهای اسلامی شناخته شده در افغانستان و منطقه سرسازگاری ندارند و همه احزاب اسلامی مخالف طالبان هستند. حالا از این گفته میخواهیم این نتیجه را بیرون کنیم که طالبان با بقیه احزاب سیاسی به هیچ عنوان سرسازگاری ندارد. بنابراین، همه احزاب سیاسی در افغانستان مخالف طالبان هستند. وقتی یک گروه به ظاهر اسلامی نتواند با احزاب اسلامی سازگاری و توافق داشته باشد، چگونه میتواند با مثلا احزاب کمونیستی و دموکراتیک که ماهیت سکولاریستی دارند، توافق داشته باشد؟
در پاسخ به پرسش بالا، برخیها با اشاره به حضور بعضی از عناصر کمونیستی در میان طالبان و همکاری برخی از عناصر منتسب به جریانهای سیاسی دموکراتیک و سکولار با این گروه استدلال میکنند که طالبان میتوانند با کمونیستها و سکولارها هم توافق حاصل کند. اما باید گفت که این استدلال نادرست است. یک عده عناصر کمونیست و سکولار که در حواشی گروهی بنام طالبان قرار دارند، بیشتر براساس تعلقات قومی(پشتونی) و روابط شخصی با این گروه همکاری میکنند و نقشی در تعیین اهداف و آجنداهای کلان طالبان ندارند. اینها کسانیاند که بخاطر پیوستن شان به طالبان، به آرمانهای احزاب و جریانهای سیاسی منسوب به خود شان خیانت ورزیده و جایی درمیان آنان ندارند تا بتوانند افراد تاثیرگذار بیشتری را جذب طالبان نمایند. در ضمن، پاکستان اجازه نمیدهد که احزاب ریشهدار سیاسی در افغانستان در صفوف طالبان نقش متبارز پیدا کنند.
اینکه طالبان از نظر سیاسی برنامه و اهداف روشن و مدون ندارد باعث شده تا این گروه حالت ابزار بودگی شدید خود را حفظ کند و در کشاکش نیروهای سیاسی نامتجانسی که به شکل ناهمگون این گروه را تشکیل دادهاند دست و پا بزند. در واقع طالبان چون خود اهداف معین سیاسی ندارند، نیروهای سیاسی مختلف چه در درون این گروه و چه در بیرون از آن کوشش میکنند که طالبان را به سوی اهداف و خواستههای خود بکشانند.
قومگرایان که عمدهترین و قویترین نیروی سیاسی تشکیل دهنده طالبان شناخته میشوند، میخواهند که طالبان را در خدمت تطبیق برنامههای قومی قرار دهند. بقیه قومگرایان پشتون که از نظرساختاری و سازمانی عضو گروه طالبان نیستند نیز تلاش دارند تا با اتکا به نیروهای قومگرای درون این گروه، طرحی برای استفاده از طالبان جهت تحقق اهداف بریزند.
اسلامگرایان افراطی، بهویژه طالبان غیرپشتون، با استناد به هویت دینی-مذهبی طالبان تلاش میکنند که این گروه را در جهت تحقق خواستهها و اهداف دینی قرار دهند. تلاشهای این جمع اکثراً درتضاد با تلاشهای قومگرایان واقع میشود و در بیشتر موارد دیده شده که در این نزاع، قومگرایان بر اسلامگرایان غلبه حاصل کرده و اهداف قومی خود را پیشبردهاند.
اما در سوی دیگر، استخبارات بیرونی، تلاش میکند تا طالبان را در خدمت اهداف خود قرار دهد. استخبارات بیرونی، از تقابل و تنازع دو جریان متشلکه طالبان(قومگرایان و اسلامگرایان) به نفع دوام کنترول و نفوذ خویش در میان طالبان استفاده میکند. در این کار، پاکستانیها مهارت خوبی دارند. آنان گاهی نیروهای اسلامگرای طالبان را حمایت میکنند و گهی هم قومگرایان. به این ترتیب، تقابل و نزاع نامریی میان طالبان حفظ میشود و این چیزی است که آی اس آی برای کنترول طالبان به آن نیاز دارد.
طالبان در واقع به شکل مدام در کشاکش میان سه نیروهای یاد شده است. به تعبیر دیگر، پشتونیزم/فاشیزم، اسلامیزم و امپریالیزم(مراد از امپریالیزم در اینجا اهداف توسعه طلبانه کشورهای منطقه و کشورهای قدرتمند جهان است که از طریق شبکههای استخباراتی میخواهند طالبان را وسیله تحقق اهداف توسعهطلبانه خود نمایند) سه نهاد/نیرویی است که میخواهند طالبان در خدمت اهداف آنان قرار داشته باشد. این امر باعث میشود که طالبان هیچگاه نتواند تناقضات درونی خود را حل کند و منحیث یک گروه سیاسی با اعتبار و با اهداف و برنامههای مدون در صحنه سیاسی ظاهر شود.
در بسیاری موارد، بین پشتونیزم و اسلامیزم تضاد و تناقض وجود دارد. بهگونه نمونه وقتی طالبان قیود و محدودیتهای دست وپاگیری فرا راه درس و تعلیم زنان و دختران وضع میکند، در واقع میخواهد که رضایت خاطر نیروهای افراطی اسلامگرا را کسب کند اما این مورد باعث نارضایتی پشتونیستها میشود.
پشتونیستها نمیخواهند که عملکردهای این چنینی طالبان موجب افزایش نارضایتی عمومی از این گروه گردیده و تحقق اهداف قومی بوسیله این گروه دشوارشود. پشتونیستها بیشترگرایشهای سیکولاریستی دارند و حمایت شان از طالبان فقط به این دلیل است که این گروه را بتوانند وسیله تحقق اهداف قومی بسازند. در واقع در همچو مواقع کشمکش بین دو نیروی متشکله طالبان که پشتونیستها و اسلامیستها باشد چهره خود را نمایان میکند.
پشتونیستها مدعیاند که اگر نیروهای سیاسی غیرپشتون به آنان مجال بدهند، میتوانند کشور را در مسیر ترقی و توسعه قرار دهند. در واقع تنها موردی که پشتونیستها میتوانند متکی به آن خواهان حمایت مردم از خویش شوند و حضور شان را در صحنه سیاسی و سکان قدرت توجیه کنند، همین ادعای آنان برای مترقی ساختن کشور است. آنان از مردم همبستگی بیقید وشرط مطالبه میکنند و مدعیاند که پاداش این حمایت و همبستگی، رفاه و آسایش و امنیتی است که میتوانند به مردم فراهم کنند. ممانعت از مکتب رفتن دختران، این ادعا را نادرست ثابت میکند. اگر پشتونیستها واقعن طرفدار ترقی و توسعه کشور هستند، چگونه از یک گروه مذهبی متحجر مثل طالبان حمایت میکنند؟ این پرسشی است که پشتونیستها پاسخی به آن ندارند. نداشتن پاسخ به این پاسخ، در واقع، همان بنبستی است که از تضاد درونی نیروهای متشکله طالبان شکل میگیرد.
نمونه تضاد منافع میان پشتونیستها و پاکستانیها منحیث حامی آنان نیز دعوای ارضی و مرزی آنان با پاکستان است. آنان مدعیاند که اگر قادربه تشکیل یک دولت قوی در کابل شوند، خط مرزی دیورند را از بین برده و بخش بزرگی از اراضی پشتوننشین پاکستان را به افغانستان ملحق میکنند. این دعوا در واقع تهدید مستقیم تمامیت ارضی پاکستان است و پاکستانیها در پنجاه سال اخیر تمام تلاش شان این بوده که صاحبان همین دعوا را تضعیف کنند. این درحالی است که پشتونیستها در موارد زیادی برای تحقق برنامه قومی خود نیاز به حمایت پاکستان دارند. این در واقع تناقض دیگری بین پشتونیزم و امپریالیزم پاکستانی است. طوری که حالا دیده میشود، پاکستانیها توانستهاند در نزاع با پشتونیستهای افغانستان، دعوا را به نفع خود پیش ببرند.
طالبان گروهی است که وابستگی شدیدی به پاکستان دارد. این گروه حتا در برابر بمباردمان مستقیم خاک افغانستان توسط ارتش پاکستان سکوت متواضعانه پیشه میکند و این در تضاد آشکار با آنچیزی است که بسیاری از آن به عنوان غرور ملی داوود خان در برابر پاکستان یاد میکنند و پشتونیستها بیش از همه از آن با افتخار به عنوان «منشأ تحریک غرور ملی پشتونها در تقابل با پاکستان» یاد میکنند.
سردار محمد داوود نخستین رییس جمهوری افغانستان(اوایل دهه هفتاد میلادی) کسی بود که فراخوان عمومی برای حمله به پاکستان صادر کرد و مدعی شد که در ظرف ۲۴ساعت اراضی مورد منازعه با پاکستان را تصرف خواهد کرد. بسیاریها در افغانستان وقتی دشمنی با پاکستان در بین باشد، از داوود خان به عنوان قهرمان بیبدیل یاد میکنند. حالا اما کسانی که(طالبان) خود را اخلاف داوود خان میدانند و از او به عنوان یک رهبر محبوب و وطندوست یاد میکنند، چنان در برابرپاکستان بیغرور شدهاند که حتا شهامت گرفتن نام پاکستان را ندارند. این در واقع پیروزی استراتیژیک پاکستان در برابر پشتونیستها پنداشته شده میتواند.
به بیان سادهتر، پشتونیستهای افغانستان در پنجاه سال اخیر بنا به داعیه تمامیتخواهانه خود، خود را با دو دشمن داخلی و خارجی روبرو دیدند/کردند. یک طرف، پشتونیستها تمام اقوام غیرپشتون، به ویژه تاجیکها را، بخاطر دعوای گرفتن قدرت، به عنوان دشمن خود تلقی کرده و جبهات جنگ چندگانه(نظامی، سیاسی، فرهنگی، اداری و اقتصادی) را علیه آنان گشودند؛ از سوی دیگر، با مطرح کردن بحث پشتونیستانخواهی، پاکستان را به دشمن درجهیک خود مبدل کردند.
اما وقتی پشتونیستها در یک دوراهی قرار گرفتند که از میان دو دشمن داخلی و خارجی دست به انتخاب بزنند، ترجیح دادند که با حمایت دشمن خارجی، دشمن داخلی را سرکوب کنند. مقوله عامیانهای در افغانستان وجود دارد که میتواند مصداقِ عینی این رویکرد پشتونها باشد. این مقوله به شرح زیر است:«شیرخانه، روبای بیرون.» پشتونیستها ترجیح دادند که در برابر غیرپشتونها «شیر» باشند و در برابر پاکستان «روباه!» این سیاست ادامه دارد و در چهره طالبان تبارز آشکار یافته است. این گروه، در برابر حمله هوایی پاکستان به حریم کشور، سکوت میکند اما در برابر مخالفتهای مسلحانه داخلی، حداعظم نیروی قهریه را به کار میگیرد!!
با توجه به نکات بالا، تمامی نیروهای سیاسی(اعم از اسلامی و سکولاریستی) هدف برنامه حذف و سرکوب طالبان پنداشته میشوند. با تحکیم پایههای قدرت طالبان، هیچ حزب و سازمان سیاسی دیگر، مجال فعالیت سیاسی نخواهد داشت. چنانکه توضیح داده شد، طالبان با هیچ حزب و سازمان سیاسی سرسازگاری ندارند و خود نیز برنامه تبدیل شدن به یک حزب سیاسی با برنامه را ندارند.
مدل حکومتی مورد نظر طالبان(هرچند مدون و اعلام نشده) یک جامعه فاقد سازمانهای سیاسی است که مردم رمهوار تابع اوامر رهبرخودخوانده و پنهان طالبان باشد. این مدل در واقع شبیه یک مدل سلطنتی مطلقالعنان است. البته طالبان چون دعوای دینی باز کرده، نمیتواند مستقیم خواست احیای سلطنت را مطرح کند. هرچند که در عمل به یک قانون اعلام ناشده سلطنتی عمل میکند و اکنون کسی که رهبر این گروه خوانده میشود، در جایگاه یک سلطان قرون وسطیای قرار دارد.
البته جدا از تعریف خاصی که از «غیرسیاسی بودن» طالبان به معنای ناسازگاری با احزاب سیاسی و عدم تمایل به تشکیل حزب سیاسی وجود دارد، این گروه به معنای یک حلقه سیاسی نخبه و منسجم که قادربه تشکیل یک دولت کارآمد و مترقی باشد نیز شناخته نمیشود که بقیه نیروهای سیاسی میدان را به رها کنند تا این گروه بتواند کشور را درجهت توسعه و ترقی هدایت کند.
بنابراین، احزاب و جریانهای سیاسی در افغانستان از همه طیفها و نحلههای فکری دو راه بیش در پیش ندارند: یا با طالبان میجنگند تا دوباره مجال فعالیت در کشور خود را داشته باشند یا برای همیشه سازمان و حزب سیاسی خود را ملغا اعلام کرده و پی کارهای غیر سیاسی میروند. برای بسیاری از احزاب و جریانهای سیاسی که سابقه کار سیاسی و نفوذ اجتماعی در میان مردم ندارند، گزینه دوم میتواند یک گزینه باشد اما بسیاری از احزاب و جریانهای سیاسی دیگر نمیتوانند گلوی خود را دَمتیغ طالبان نهند و به اصطلاح حکم اعدام سیاسی خود را خودشان امضا کنند.
احزاب سیاسی افغانستان(بهویژه احزاب سیاسی نیرومند که سابقه طولانی ضدیت با طالبان را دارند) به تاریخ ۲۴ اسد سال ۱۴۰۰ خورشیدی، با یک عمل شبهکودتایی مواجه شده و غافلگیر شدند. غنی در یک معامله مخفی قدرت را به طالبان واگذار شد کرد و همه را غافلگیر کرد. در حال حاضر، احزاب سیاسی ضد طالبان در تلاش انسجام مجدد نیروهای سیاسی و نظامی خویش هستند تا ظرفیتهای از دست رفته خود را دوباره برای جنگ با طالبان بازیابی کنند.
در واقع میتوان گفت که در بیست سال پسین افغانستان از یک جامعه بسته سیاسی به یک جامعه باز تغییر شکل یافت. در این مدت بیش از صد حزب سیاسی در افغانستان به صورت رسمی تاسیس شدند. هرچند اکثریت احزاب تازه تاسیس نتوانستند زیاد در بین جامعه فعالیت خود را گسترش داده و دفاتر رسمی کاری ایجاد کنند اما در کل ماهیت جامعه سیاسی افغانستان متحول شد. طالبان میتوانند دفاتر این احزاب را ببندند اما فکر و اندیشه و عمل سیاسی احزاب با بستن دفتر از بین نمیرود. تصور جامعه سیاسی افغانستان بدون احزاب سیاسی نامکن است.
برخی از کشورهای منطقه که منافع شان ایجاب میکند روابطی با طالبان داشته باشند و به اصطلاح از طریق گفتوگو و تفاهم با این گروه وار شوند، بنا بر روابط دیرینهای که با احزاب و جریانهای سیاسی ضد طالبان دارند، در تلاش هستند تا نیروهای سیاسی ضد طالبان که زیر تاثیر این کشور قرار دارند را در حالتی از انتظار نگهدارند تا مگر بتوانند سازشی بین آنان و طالبان برقرار کنند. این یکی از دلایلی است که تا کنون همه نیروهای سیاسی ضد طالبان متحد نشده و وارد میدان جنگ با این گروه نشدهاند. اما این سیاست کشورهای منطقه اگر مسایل پنهان دیگری در عقب خود نداشته باشد، از دید تحلیلگران مسایل داخلی افغانستان، ناشی از شناخت ناکافی این کشورها از طالبان و قضایای پیچیده افغانستان است.
کشورهای منطقه هنوز میپندارند طالبان تغییر کرده یا ممکن تغییر کند تا بتوان روی ایجاد یک سازوکار اشتراکی با احزاب و جریانهای ضد طالبانی کار کرد. این پندار اشتباه است. بعضی از کشورهای منطقه میدانند که این پندار شان اشتباه است اما چون روابطی با طالبان درست کردهاند و هنوز طرح بدیلی در اختیار ندارند، دنبال خرید زمان هستند تا بتوانند در سیاستهای تغییر وارد کنند. بعضی از کشورهای دیگر منطقه بنا به نگرانیای از قدرتمند شدن تاجیکان در محور مقاومت دارند، کوشش میکنند که از شکلگیری ایتلاف نیرومند نیروهای ضد طالبان جلوگیری کنند. اما این سیاستها زیاد پایدار به نظر نمیرسد. همین کشورهایی که بسیاری از سیاسیون افغانستان را اتاق انتظار نگهداشته که سازشی بین آنان و طالبان برقرار کنند، خود تا کنون طالب را به رسمیت نمیشناسند. این امر بیشتر نشاندهنده تناقضاتی است که سیاستهای منطقهای کشورهای مختلف منطقه با آن مواجه بوده و نیاز به زمان دارد تا این تناقضات حل شود.
مواردی که در بالا ذکر شد در واقع دلایل و انگیزههای سیاسی جنگ با طالبان است. طالبان هیچ راهکاری برای از بین بردن انگیزههای سیاسی جنگ ندارد. چنانکه گفته شد این گروه یک جامعه بدون حزب و سازمان سیاسی میخواهد و این ممکن نیست.در ضمن چنانکه گفته شد، خود طالبان به عنوان یک گروه سیاسی شناخته نمیشود تا بتواند خلای سیاسی نبود سازمانهای سیاسی مدرن را پر کند. این امر نیز تا حدودی وابسته به عامل قومیت است. جریانهای سیاسی برخاسته از جامعه پشتون در ایجاد احزاب سیاسی مدرن ناکام بودهاند. در واقع ساختار قبایلی جامعه پشتون، موجودیت سازمانهای سیاسی مدرن را نفی میکند. در ذهن انسان سیاسی پشتون، قبیله و قوم جای حزب سیاسی را میگیرد. جایی که قبیله باشد، حزب نیاز دانسته نمیشود.
کرزی در سیزده سال حکومت خود پیوسته تلاش کرد که احزاب سیاسی را تضعیف کند. یکی از دلایلی که کرزی مخالف احزاب سیاسی بود این بود که او میدانست در جامعه پشتونی حزب سیاسی شکل نمیگیرد و بهتر است که از شکل گیری و قدرتمند شدن احزاب سیاسی غیرپشتون نیز جلوگیری شود. غنی نیز در این زمینه از کرزی پیروی کرد. تمام تلاش غنی، تفرقه افگنی میان احزاب سیاسی بود. یگانه حزب شناخته شده پشتونی که حزب افغان ملت است، در طی چند دهه فعالیت سیاسی، قادر نشده تا منحیث یک سازمان سیاسی مدرن عمل کرده و از گفتمان قومی مسلط بر تفکر پشتونی عبور کند. حزب اسلامی گلبدین حکمتیار نیز بیشتر فعالیت حزبی خود را در کابل و ولایتهای شمال و شمال شرق(تاجیکنشین) سازماندهی کرده و در مناطق پشتوننشین این حزب فعالیت سیاسی به معنای مدرن آن ندارد.