غیرپشتون‌ها اگر نجنگند، خطرنابودی نه تنها فرهنگ، زبان و هویت تاریخی شان متصور است بلکه خطر جان متوجه آنان است.

نویسنده: نورالله ولی زاده، نویسنده و تحلیلگر سیاسی، ویژه سنگر.

 

بررسی انگیزه‌ها و دلایل جنگ با طالبان

جنگ با طالبان انگیزه‌ها و دلایل گوناگون دارد. گروه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و دینی با طالبان سرناسازگاری و ستیز دارند.

واقعیت این است که چون طالبان یک گروه شبه‌نظامی است، مخالفت با این گروه در یک کلمه خلاصه می‌شود و آن عبارت از «جنگ» است. یعنی اگر شما به هر دلیلی با طالبان مخالف باشید، راهی به جز جنگ با این گروه ندارید.

پیش از پرداختن به انگیزه‌ها و دلایل جنگ با طالبان، لازم است به گونه مختصر تعریفی از طالبان ارایه شود تا در روشنایی آن بتوان انگیزه‌ها و دلایل جنگ با این گروه را توضیح داد.

 

تعریف طالبان

طالبان یک گروه قومی و مذهبی است. قومی که طالبان به آن تعلق دارند پشتون است. بسیاری‌ها به این باوراند که قومیت زیرساخت اصلی فکر و برنامه طالبان است اما چون جامعه افغانستان یک جامعه مذهبی است، طالبان از مذهب منحیث پوشش استفاده می‌کند. البته این چیزی است که طالبان آن را نمی‌پذیرد.

نکته دیگر که در شناخت طالبان حایز اهمیت است، استخباراتی بودن این گروه یا وابستگی شدید آن به سازمان‌های استخباراتی بیرونی، به ویژه سازمان استخبارات نظامی پاکستان-آی اس آی، است. این امر باعث شده که شناخت طالبان دشوارتر شود. رهبران این گروه تحت مدیریت استخبارات پاکستان همیشه از انظار مردم پنهان نگهداشته می‌شوند تا هویت مبهم این گروه روشن نشود.

طالبان در دهه آخر قرن بیست(۱۹۹۴) زمانی‌که گروه‌های مختلف جهادی مشغول جنگ با حکومت برهان‌الدین ربانی بودند، در پاکستان و از میان طلبه‌های مدارس دینی ظهور کرد. به همین جهت، یک تحلیل غالب همین است که طالبان ساخته دست آی اس آی است و در جهت تحقق اهداف توسعه‌طلبانه پاکستان کار می‌کند.

در زیر انگیزه‌ها و دلایل جنگ با طالبان را به بررسی می‌گیریم. ابتدا به انگیزه‌های اجتماعی یا قومی می‌پردازیم.

 

انگیزه‌ها و دلایل اجتماعی-قومی

بنا به تعریفی که از طالبان وجود دارد این گروه از نظر قومی یک گروه پشتونی است. این گروه در بستر اجتماعی پشتونی ظهور کرد. تمام رهبران و مقام‌های کلیدی و با صلاحیت این گروه پشتون‌ها بوده/هستند. اکثریت حامیان طالبان پشتون‌ها هستند. سیاست‌های طالبان پشتونیستی است. در مناطق غیرپشتون‌نشین رفتار طالبان متفاوت از رفتار آنان با مردم پشتون است. اکثریت مطلق نیروهای ضد طالبان غیرپشتون هستند. این‌ها دلایلی است که به پشتونی بودن طالبان بر شمرده می‌شود. طالبان در گفتار پشتونی بودن خود را انکار می‌کنند اما عملکرد این گروه قومی است.

 

نقش قومیت در تحولات سیاسی افغانستان

کسانی‌که به تاریخ معاصر افغانستان آشنایی داشته باشند، می‌دانند که قومیت یک عامل اساسی و تعیین کننده در سیاست بوده است. با آن‌که بسیاری‌ها در بحث متبارز شدن نقش قومیت در سیاست افغانستان به ۲۸۰ سال قبل ارجاع می‌دهند که حاکمان افغانستان از آن زمان به بعد پشتون‌ها بوده اند اما واقعیت این است که قومیت منحیث یک عامل تعیین کننده درسیاست در صد سال اخیر برجستگی خاص خود رایافته است. قبل بر آن با آن‌که حاکمان افغانستان پشتون‌ها بوده‌اند اما پشتونیزم منحیث یک اندیشه اساس کار دولت‌داری آنان را تشکیل نمی‌داده است.

از زمان شاه امان الله(۱۹۱۹ تا ۱۹۲۹) به این طرف، حاکمیت پشتون‌ها به حاکمیت پشتونیزم تغییر یافت. از زمان امان‌الله به بعد حاکمان پشتون به حاکمیت بسنده نکرده بلکه تلاش کردند تا دولت را وسیله تحقق اهداف قومی بسازند که از آن به پشتونیزم/فاشیزم تعبیر شده است.

بسیاری از تحلیل‌گران سیاسی در افغانستان و منطقه وقتی تحولات این کشور را مورد بررسی قرار می‌دهند، آگاهانه و ناآگاهانه منازعه قومی را در چارچوب تحلیلی«رقابت سیاسی بین اقوام به منظور گرفتن قدرت سیاسی»به تحلیل می‌نشینند. این چارچوب تحلیلی در واقع روبرداشت چارچوب‌های تحلیلی‌ای است که در جوامع دموکراتیک چند حزبی، رقابت میان احزاب سیاسی بر سر گرفتن قدرت را مورد تحلیل قرار می‌دهد. البته این تحلیل نادرست نیست اما عیبش این است که عمیق نیست و به ریشه‌های منازعه قومی ارجاع نمی‌دهد.

می‌گویند که پشتون‌ها می‌خواهند قدرت را در دست داشته باشند و تاجیک‌ها و هزاره‌ها و ازبیک‌ها ممانعت می‌کنند و این‌ها نیز برای گرفتن قدرت به جنگ روی می‌آورند. اینجا فقط از رقابت بین چند قوم بر سر گرفتن قدرت سیاسی سخن گفته می‌شود اما گفته نمی‌شود که چرا پشتون‌ها می‌خواهند قدرت را در اختیار داشته باشند و چرا دیگران با آن مخالفت می‌کنند. پاسخ این چراها، سیاسی و اقتصادی نیست بلکه فرهنگی و تاریخی است.

تاجیک‌ها، هزاره‌ها و ازبیک‌ها می‌گویند اگر پشتون‌ها قصد آن را نداشته باشند که هویت قومی و زبانی دیگران را با استفاده از قوه حاکمه دولت مورد هدف قرار دهند، آنان با حاکمیت یک پشتون مشکل ندارند. در واقع اصل قضیه ارجاع به پشتونیزم دارد.

بعد از شاه امان‌الله برای مدت کوتاهی(۹ماه حاکمیت حبیب‌الله کلکانی) تطبیق پشتونیزم با یک گسست مواجه شد اما بالافاصله از سر گرفته شد و مدت شصت سال به منصه اجرا در آمد.

هرچند با کودتای داووخان(اوایل دهه هفتاد میلادی) برنامه تطبیق فاشیزم به دلیل به میان آمدن جریان‌های سیاسی مشروطیت، کمونیزم و سپس اسلامیزم با اختلال همراه شد اما در واقع هیچ یک از جریان سیاسی یاد شده نتوانست سیاست افغانستان را از بستر و چارچوب قومی بیرون کند.

انتظار می‌رفت که جنبش کمونیزم بتواند سیاست افغانستان را از چارچوب قومی بیرون کند اما به چنین کاری قادر نشد. از اسلام سیاسی نیز چنین توقعی می‌رفت اما این جریان سیاسی نیز نتوانست دراین زمینه توفیقی داشته باشد. با آن‌که اسلامیزم (جهاد) منجر به این شد که تاجیک‌ها به قدرت برگردند اما این امر منجر به ختم غایله قوم‌گرایی نشد و پشتون‌ها با عدم قبولیت حاکمیت تاجیک‌ها، همچنان به دهل قومیت کوبیدند و طالبان نیز در همین راستا به ظهور و قدرت رسید.

 

پشتونیزم چیست؟

پشتونیزم به عنوان برنامه پشتونیزه‌سازی افغانستان به زمان امان الله خان بر می‌گردد. محمود طرزی و یک حلقه نخبگان پشتون در زمان امان الله خان با الهام از اندیشه‌های پانترکستی که از ترکیه فرا گرفته بودند، در صدد آن برآمدند تا زبان و فرهنگ پشتو را که تا آن زمان رسمیت و عمومیت چندانی نداشت به زبان و فرهنگ رسمی کشور مبدل سازند و به عبارت دیگر جایگزین زبان و فرهنگ فارسی بسازند. این برنامه در ابعاد اجتماعی، فرهنگی، زبانی و حتا اداری و اقتصادی و جغرافیایی نیز با جدیت دنبال شد و به مانیفست نانوشته برای سیاستمداران بعدی پشتون مبدل گردید که آنان خود راملزم به تطبیق آن می‌دانستند/می‌دانند.

 

داعیه پشتونیزم به شرح زیرصورت‌بندی می‌شود:

افغانستان سرزمین آبایی پشتون‌ها است. حکمرانی و فرمان‌روایی کشور حق موروثی پشتون‌ها است و دیگران چنین حقی ندارند. پشتون‌ها اکثریت جمعیت افغانستان را تشکیل می‌دهند وباید در همه امور این موضوع در نظر گرفته شود وسهم پشتون‌ها در اداره کشور و در توزیع ثروت و قدرت شصت درصد باشد. زبان پشتو باید زمان ملی و رسمی کشور باشد و همه مجبوراند که آن را یاد بگیرند و به آن تکلم کنند. فرهنگ(رسم و رواج‌های)پشتونی باید به فرهنگ عمومی کشور ارتقا یافته و تمام اقوام دیگر باید به آن احترام داشته و آن را جایگزین فرهنگ و سنن تاریخی خود کنند. نمادهای ملی(سرودملی، سکه، پرچم و...) باید برگرفته شده از زبان پشتو و فرهنگی پشتونی باشد. اقوام غیرپشتون مهاجرینی هستند که در نتیجه جنگ‌ها از بیرون به افغانستان مهاجر شده و باید حالت مهاجر بودگی خود را حفظ کرده و در امور کلان کشوری دخالت نداشته و ادعای مالکیت نیز بر اراضی تحت تصرف خویش را نداشته باشند. پشتون‌ها می‌توانند در هرگوشه کشور مسکن‌گزین شده و ادعای مالکیت اراضی تحت تصرف خود را داشته باشند. تاریخ نوشته شده(ولو جعلی) توسط پشتون‌ها باید تاریخ رسمی کشور باشد و در مکاتب تدریس شود.

می‌توان گفت که تمامی جریان‌های سیاسی و نظامی پشتون از هر طیف و قماش در جهت تحقق داعیه فوق کوشیده‌اند. طالبان از نظر سیاست قومی، یکی از تندروترین گروه‌های قومی دانسته می‌شود.

واگذاری قدرت به طالبان توسط اشرف غنی، به اشتراک فکری طالبان و غنی مرتبط دانسته می‌شود. غنی یک پشتونیست متعصب بود و چون توان خود را در تطبیق برنامه‌های قومی ناکافی ارزیابی کرد، در یک معامله مخفی قدرت را به طالبان واگذار کرد تا این گروه بتواند با شدت و حدت تمام برنامه‌های قومی را تطبق کند. این تعبیری است که جریان‌های سیاسی غیرپشتون از تحول سیاسی اخیر درافغانستان دارند.

با توجه به نکات بالا، می‌توان گفت که یکی از عمده‌ترین دلایل جنگ با طالبان اجتماعی یا قومی است. در سال ۱۹۹۵ که طالبان بر افغانستان مسلط شدند، تمامی رهبران سیاسی و نظامی غیرپشتون که تا قبل از آن علیه همدیگر می‌جنگیدند، متحد شده و در محوریت احمد شاه مسعود، جبهه متحد شمال را ساختند که یک نیروی سیاسی و نظامی مقتدرضد طالبان بود.

کرزی و غنی در بیست سال گذشته بسیار تلاش کردند که جبهه متحد شمال را از هم بپاشانند که در این ماموریت موفق هم شدند. کرزی و غنی در واقع انتقام طالبان را از جهبه متحد شمال گرفتند. رهبران جبهه متحد شمال یا ترور شدند، یا غرق در خوش‌گذرانی و زراندوزی شدند و یا هم از صحنه سیاست منزوی و معزول شدند.

هدف از ذکر وقایع سیاسی بیست سال گذشته در اینجا این بود تا بر این نکته تاکید کرده باشیم که کرزی و غنی ادامه دهنده راه و رسم طالبان بودند و طالبان نیز راه و رسم آنان را ادامه می‌دهند و این راه و رسم چیزی نیست مگر پشتونیزم. همانی که از زمان امان الله خان به این طرف زیرساخت سیاست‌ورزی در افغانستان دانسته می‌شود.

 اکنون نیز با مسلط شدن طالبان، تمامی رهبران سیاسی و نظامی غیرپشتون کشور را ترک کرده و در صدد ایجاد سازوکارهای نظامی برای جنگ با طالبان هستند. طالبان خانه‌های آنان را غصب کرده و تعدادی از افراد شناخته شده غیرپشتون که فرصت بیرون شدن از کشور را نیافته‌اند به شکل مخفی زندگی می‌کنند و اگر طالبان آنان را پیدا کنند، از بین می‌برند.

در راهبرد قومی‌ای که پشتون‌ها برای خود تعریف کرده‌اند، تاجیک‌ها به عنوان مانع عمده و اصلی تشخیص داده شده‌اند. در واقع پشتون‌ها از نظر سیاسی تاجیک‌ها را دشمن درجه‌یک خود می‌شمارند و سپس هزاره‌ها و ازبیک‌ها در ردیف دشمنان درجه‌بندی می‌شوند. یادآوری می‌کنم که منظور از پشتون‌ها در اینجا همه آحاد قوم پشتون نیست بلکه منظور ما سیاسیون پشتون یا همان پشتونیست‌ها هستند. همین‌ها درجامعه پشتون نقش تعیین کننده دارند. پشتون‌های غیرپشتونیست، تعدادشان اندک و نقش شان در سیاست و نظامی‌گری قابل محاسبه نیست.

 

اما چرا تاجیک‌ها؟

تاجیک‌ها در صد سال اخیر که تب و تاب پشتونیزم داغ شد، دو تا سه بار قدرت را از پشتون‌ها گرفتند. این امرباعث شد که پشتون‌ها، در گفتمان سیاسی معطوف به قدرت، تاجیک‌ها را منحیث دشمن درجه‌یک، درجه‌بندی کنند.

حبیب الله کلکانی تاجیک‌تبار، در گرماگرم بحث‌های قومی‌ای که زیر ریش شاه امان الله در جریان بود، حکومت امان الله را سرنگون کرد و با این کار شوک عمیقی به جامعه سیاسی-فکری پشتون و پشتونیست‌ها وارد کرد. کلکانی زمانی قدرت را از امان الله گرفت که محمود طرزی و هم‌فکران او مشغول تدوین خطوط اساسی پشتونیزم/فاشیزم بودند.

محمود طرزی که خود را سرحلقه روشن‌فکران آن زمان می‌دانست و با شاه نیز خویشاوندی داشت، «درس‌های» پشتونیستی را از ترکیه گرفته بود و میخواست که اتاق‌فکر پشتونیستی را با حمایت امان‌الله خان ایجاد کند. در همین زمان است که حبیب‌الله کلکانی حکومت امان الله را سرنگون می‌کند. بنابراین، طبیعی بود که تمام اعضای اتاق فکر نظام شاهی، به سرکردگی محمود طرزی، نسبت به حبیب‌الله کلکانی کینه بدل بگیرند و او را به اشکال گوناگون مورد حمله قرار دهند. این حملات لفظی که در واقع با هتک حرمت و فحاشی نیز آمیخته است، بعدها جزو دروس تاریخی مکاتب افغانستان شد و تا امروز نیز در مکاتب به دانش آموزان تدریس می‌شود.

حدود هفتاد سال بعد از کلکانی( ۱۹۹۰) استاد برهان‌الدین ربانی، تاجیک‌تبار، قدرت را بدست ‌گرفت. در این هفتاد سال، پشتون‌ها بسیار تلاش کردند که فکر گرفتن حاکمیت سیاسی را از میان تاجیک‌ها از بین ببرند. سرکوب و اختناق شدیدی در مناطق تاجیک‌نشین به راه انداخته شد. تعداد زیادی از اهالی مناطق شمال کابل(پروان، کاپیسا و شهرستان‌های شمال کابل، خاستگاه اجتماعی حبیب‌الله کلکانی) سربه نیست شدند. تعداد زیادی املاک شان ضبط و تبعید شدند  و تعداد زیادی از مردمان این منطقه در نتیجه فشار مداوم و شکنجه روحی مجبور به سکوت و پذیرش حاکمیت پشتونی شدند. اما به قدرت رسیدن برهان‌الدین ربانی یکبار دیگر پشتون‌ها را متوجه خطری از جانب تاجیک‌ها ساخت که آنان فکر می‌کردند در نتیجه هفتاد سال سرکوب و فشار دیگر این خطر رفع شده است.

هرچند برخی‌ها ببرک کارمل را نیز تاجیک‌تبار می‌دانند که از طریق یک سیستم حزبی توانست برای مدتی(در دوره حکومت‌های کمونیستی دهه هشتاد میلادی) قدرت را بدست بگیرد اما چون کارمل در چارچوب یک برنامه حزبی به قدرت رسید و هویت تاجیکی خود را آشکار نکرد و کارهای ملموسی برای تاجیک‌ها انجام نداد، بسیاری‌ها دوره حکومت وی را شامل دوره‌های حکومت‌داری تاجیک‌ها به شمار نمی‌آورند.

به هرحال، چنان‌که گفتیم، هفتاد سال بعد، تاجیک‌هایی که دو نسل سرکوب شده بودند، دوباره به قدرت برگشتند و البته که با زور تفنگ برگشتند.

 

نتیجه‌گیری اشتباه پشتون‌ها از برگشت تاجیک‌ها

پشتونیست‌ها بجای این‌که از«بی‌نتیجه بودن سرکوب و فشار هفتادساله تاجیک‌ها» به این جهت رهنمون شوند که دیگر نمی‌توان با فشار و سرکوب و جنگ و خشونت، مانع به قدرت رسیدن غیرپشتون‌ها و تاجیک‌ها شد، به این جهت رهنمون شدند که باید فشارها و سرکوب بر مردم شمالی(حوزه مقاومت) از سرگرفته شود و با شدت بیشتری پیگیری شود. طالبان در راستا به صحنه آورده شدند و برای همین است که این گروه با شدت بیشتری برنامه سرکوب تاجیک‌ها را در دستور کار داده است.

حکومت استاد ربانی را طالبان پشتون توانستند که از کابل بیرون کنند اما احمد شاه مسعود در شمال کابل سنگر انداخت و برای حدود پنج سال مقاومت کرد و اجازه نداد که طالبان بر کل حوزه تاجیک‌نشین شمال کابل و شمال شرق حاکم شود. مقاومت مسعود، باعث شد که تمام عقده‌های قومی پشتونیست‌ها گشوده نشود. آنان در ۲۵ سال اخیر، درهم کوبیدن مقاومت در ابعاد مختلف نظامی، سیاسی و فکری را در سرلوحه اهداف خود قرار دادند.

همین اکنون کرزی و غنی و تمام جریان‌های سیاسی پشتون در داخل و خارج کوشش شان این است که جبهه مقاومت دوم را که به رهبری فرزند احمد شاه مسعود در حال شکل گیری است در نطفه خنثی کنند و طالبان را کمک کنند که نظام شان ثبات پیدا کند و به اهداف مشخص قومی برسد.

بنا به آنچه گفته آمد، پشتون‌ها وجیبه خود می‌دانند که هر نوع مقاومتی در مناطق تاجیک‌نشین را که حالا خواسته نخواسته به ریشه‌های تاریخی و تاجیکی خود وصل خواهد شد، درهم بکوبند. برای این کار، پشتون‌ها تاکیک‌ها و استراتیژی‌های مختلفی را به کار می‌گیرند.

یکی از روش‌های تضعیف تاجیک‌ها، ایجاد نفاق وفاصله بین تاجیک‌ها و هزاره‌ها و ازبیک‌ها از یک طرف و بین خود تاجیک‌ها از طرف دیگر است. برای همین است که در روزهای اخیر شاهد بحث‌هایی در رسانه‌های اجتماعی با موضوعیت افتراق میان تاجیک و ازبیک و هزاره هستیم. بین خود تاجیک‌ها نیز جناح‌های مختلف سیاسی وجود دارد که می‌توان اختلاف میان آنان را بیشتر کرد و از شکل‌گیری وحدت مورد نظر برای پیروزی در جنگ جلوگیری کرد.

کرزی تلاش دارد که لویه جرگه(مجلس بزرگان) برگزار کند تا برای طالبان مشروعیت داخلی کسب کند. قرار است یک تعداد از رهبران سیاسی تاجیک،‌هزاره و ازبیک، برای مشارکت در نظام طالبانی تشویق شوند و سپس ادعا شود که نظام طالبانی فراقومی است و زمینه مشروعیت داخلی آن فراهم شود. حالا آنان به روش‌های مختلف این تجربه را با طالبان شریک می‌سازند تا زمینه تقویت طالبان و تضعیف مقاومت فراهم آید.

بنابراین، انگیزه اجتماعی و قومی جنگ با طالبان، مهم‌ترین، اصلی‌ترین، جدی‌ترین و فروگذاشت ناشدنی‌ترین انگیزه است. بسیاری‌ها در یک رویکرد ساده‌انگارانه تصور می‌کنند که با همآیش چند چهره قومی از اقوام غیرپشتون در یک ساختار پشتونی می‌توان انگیزه قومی جنگ را از بین برد اما تجربه نشان داده که این تصور اشتباه است.

ممکن است که در بازه زمانی کوتاه مدت بتوان با این روش‌های سطحی، نمایشی از یک ساختار فراقومی درست کرد اما در درازمدت این راه حل نیست. شما وقتی از یک منازعه ریشه‌دار قومی در یک جغرافیای بی‌ثبات و جنگ‌زده صحبت می‌کنید، نمی‌توانید که به راه‌حل‌های کوتاه مدت و سطحی‌نگرانه اتکا کنید.

ممکن امروز تعدادی تاجیک، هزاره و ازبیک وجود داشته باشد که در قد و قامت حالا رهبران سیاسی و قومی عرض اندام کرده و اینها با فروگذاشت ارزش‌های هویتی و فرهنگی اقوام خود شان و با اولویت دادن به منافع شخصی و خانوادگی، در یک ساختار نمایشی گردهم‌آیند، اما هرگاه سیاست دولت همچنان قومی و تبعیض‌آمیز باشد، نسل بعد تاجیک و ازبیک و هزاره در برابر آن اعتراض و ایستادگی خواهد کرد و چرخه جنگ تکرار خواهد شد.

باید گفت که طالبان به هیچ روی ظرفیت اعتمادسازی قومی را ندارد و بنابراین، انگیزه‌های اجتماعی و قومی جنگ با این گروه، به مرور زمان بیشتر می‌گردد.

 

چرا تطبیق پشتونیزم با موانع جدی روبرو شده است؟

پیش از پرداختن به پرسش فوق تذکر یک نکته ضروری است که پشتون‌ها وقتی به تطبیق پشتونیزم فکر و برنامه‌ریزی می‌کنند، مدل‌های حاکمیت قومی کشورهای منطقه را در نظر دارند. مثلا ازبیکستان، تاجکستان، ایران، ترکمنستان و...از نظرپشتون‌ها، چون در کشورهای یاد شده گروه‌های مشخص قومی توانسته حکومت‌های تک‌قومی بوجود آورده و یک جامعه یک رنگ قومی ایجاد کنند و اقوام بیرون ازحاکمیت را مجبور به پذیرش سلطه سیاسی و فرهنگی خود نمایند، پشتون‌ها نیز می‌توانند چنان کنند. این رهیافت، چند نکته مهم یا در واقع چند تفاوت عمده را مورد غفت قرار می‌دهد که در زیر به آن اشاره می‌شود:

  • پشتون‌ها برنامه پشتونیزه‌سازی کشور را برپایه ادعاهای نادرست و بی‌اساس استوار کرده‌اند. پشتون‌ها درحالی‌که بیش از سی درصد جمعیت افغانستان نیستند، مدعی اند که شصت درصد جمعیت کشور را تشکیل می‌دهند. این ادعا برپایه هیچ اصل علمی و منطقی استوار نیست. اساس برنامه پشتونیزه‌سازی کشور قرار گرفته است. برای همین است که توان اقناع و رضایت دیگران را ندارد.
  • فرهنگ پشتونی و زبان پشتو که پشتونیست‌ها درتلاش تحمیل و عمومی‌سازی آن بر کل جمعیت نامتجانس کشور هستند، از نظر تمدنی-فرهنگی ظرفیت جذب، ادغام، همآهنگی و ایجاد بسترهای همزیستی و همرنگی و هم‌زبانی را ندارد.

با وجود تلاش‌های صدساله پشتون‌ها برای ملی ساختن و عمومی ساختن زبان پشتو، هنوز هم زمان ملی، مردمی و عمومی مردم افغانستان فارسی است و پشتو را غیر از پشتون‌ها دیگران نمی‌دانند. حتا ۹۰درصد پشتون‌ها فارسی می‌دانند و در مراوده با غیرپشتون‌ها به آن تکلم می‌کنند. به عبارت دیگر، برنامه پشتونیزه‌سازی فرهنگ و زبان کشور در ابعاد فرهنگی و نرم‌افزاری به شکست مواجه شده است. این امر نیز یک عامل عمده است. تحمیل یک پدیده همیشه مقاومت برانگیز است اما هرگاه چیزی را که شما تحمیل می‌کنید، مقبولیت، جذابیت، شمولیت و ظرفیت پذیرش نداشته باشد، کار دشوارتر می‌شود و مقاومت بیشتر و دامنه‌دارتر خواهد شد.

حالا وقتی جنگ با طالبان به عنوان یک گروه پشتونی در بستر منازعات قومی قدرت مورد بررسی قرار گیرد، می‌توان گفت که این جنگ، جنگ برای چوکی و قدرت نیست. این جنگ، جنگ برای بقا است. غیرپشتون‌ها اگر نجنگند، خطرنابودی نه تنها فرهنگ، زبان و هویت تاریخی شان متصور است بلکه خطر جان متوجه آنان است.

به عبارت دیگر، حتا اگر تاجیک‌ها حالا از جنگ با پشتون‌ها دست بردارند و حاکمیت این گروه را بپذیرند این امر کمکی به نجات جان آنان از چنگ برنامه‌های پشتونیستی نمی‌کند. اسماعیل یون و یک تعداد از حلقات معلوم‌الحال پشتونی که خود را اتاق فکر حاکمیت‌های پشتونی می‌دانند، در کتابی که تحت عنوان«سقاو دوم» نوشتند، موجودیت تاجیک‌های شمال کابل را در این منطقه، خطر بزرگی برای حاکمیت پشتون‌ها تشخیص داده و به حاکمیت‌های پشتونی توصیه کرده‌اند که بایدچاره‌ای برای رفع این خطر سنجیده شود. این چاره می‌تواند، کوچ اجباری تاجیک‌ها از مهم‌ترین بخش جغرافیای افغانستان که سرزمین آبایی تاجیک‌ها باشد یا در خوش‌بینانه ترین حالت، احیای سیاست نادرخانی در این منطقه باشد که به معنای سرکوب و حذف و تبعید تدریجی تاجیکان است.

 طالبان به همین منظور ایجاد شدند و دوباره به قدرت آورده شدند تا منحیث یک نیروی خشن برنامه‌ای تطبیق کنند که به روش‌های مدنی غیرخشونت‌آمیز امکان تطبیق آن وجود ندارد.

سیاست زمین‌سوخته طالبان که درشمالی(در دوره اول حاکمیت طالبان) تطبق شد، بخش عمده‌ای از کارنامه سیاه قومی این گروه را تشکیل می‌دهد که درحافظه مردم شمالی از آن به عنوان تکرار هجوم منگلی‌ها در زمان نادر خان یاد می‌شود.

نادرشاه بعد از قتل حبیب الله کلکانی یک لشکر بی‌رحم از قبایل پشتون را به سرزمین شمالی سرازیر کرد تا از این مردم بخاطر حمایت از حبیب الله کلکانی انتقام بگیرند. آنان با بی‌رحمی به مال و جان و ناموس مردم تجاوز کردند و مردمان شمالی داستان‌های هولناک آن را سینه به سینه نقل می‌کنند.

 حتا حمایت خارجی‌ای که طالبان دریافت می‌کنند در راستای تطبیق برنامه پشتونیستی است. پاکستانی‌ها با حمایت از یک گروه قومی خشونت‌گرا و قوم‌گرا برنامه‌های استراتیژیک خود را در افغانستان دنبال می‌کنند. این برنامه تشدید خصومت‌های قومی در افغانستان است. پشتون‌ها در تطبیق برنامه پشتونیزم چنان مصراند که متوجه نیستند چرا پاکستان از این برنامه حمایت می‌کند. پاکستان می‌خواهد که پشتون‌ها را با همه اقوام دیگر دشمن بسازد. در این برنامه انگلیس‌ها هم همدست پاکستان دانسته می‌شوند. انگلیس‌ها در نطفه‌گذاری بسیاری از نفاق‌های قومی و مذهبی در افغانستان، پاکستان و هندوستان نقش داشته اند و در بیست سال اخیر که این کشور با امریکا یکجا به افغانستان آمد، تلاش کرد تا بسیاری از زخم‌های چرکین کهنه را تازه کند. بهره‌گیری سیاسی از تفرقه‌ها شناخته شده ترین مولفه سیاست انگلیسی به شمار می‌رود.

در نوشته بعدی به انگیزه‌ها و دلایل سیاسی جنگ با طالبان خواهیم پرداخت

 


سیاست