امریکای ها چگونه یک پوسته نیروهای حکومت افغانستان را نابود کردند؟
نویسنده: دگروال معین اسلام پور، سابق افسر وزارت دفاع افغانستان، مخصوص برای "سنگر"
در سال های ۱۳۹۲-۱۳۹۵ (۲۰۱۳-۲۰۱۶) مسئول دفتر قول اردوی ۲۰۳ “تندر” در زون جنوب شرق بودم. تمام معلومات و گزارش های اطلاعاتی و استخباراتی، مشمول مکتوب های اداری به دفتر کارم مواصلت میورزید. هر کدام را مطالعه و مطابق به دایره صلاحیت وظیفوی خویش به مراجیع آمیر و تابع ارسال مینمودم.
در این مدت شاهد روایت ها، چشمدید حوادث و رازهای غمناک و تکاندهندهای بودم، که در این کوتاهه یکی از آنها را روایت خواهم کرد.
در این میان، برای این که رد پای زنجیرههای توطیه، ترور و سقوط حکومت پیشین پیدا شود، آگاهان امور سیاسی و نظامی تحلیل ها و تفسیرهای گوناگونی را نوشتهاند و هر یک پارهای از عوامل سقوط افغانستان به دست طالبان را بر شمردهاند. من نیز چشمدید خویش را از نشانههای سقوط و براندازی نظام پیشین در فرایند مأموریت خویش مشاهده کردهام.
عادت داشتم هر صبح پیش از فرمانده قول اردو (ژنرال محمد شریف یفتلی، لوی درستیز پیشین به دفتر کار میرفتم. نخست به سوق و اداره قول اردو، بعد به پوستهها و نقاط آسیبپذیر خطوط جنگ تماس میگرفتم، گزارش ها را تهیه و توحید مینمودم، سپس مکتوب های اداری را مرور میکردم.
هنوز طبق روال همیشگی گزارش ها را از فرماندهان نگرفته بودم، که تلفن دفتر زنگ خورد. گوشی را برداشتم. از“سوق و اداره قول اردو”، یک افسر با هیجان و پر از دلهوره و وحشت گفت: “بچههای خودمان را امریکای ها هدف قرار دادهاند. حملات سنگین و وحشتناک آنها بر پوسته (بندوکه ولوسوالی چرخ ولایت لوگر) ادامه دارد ”.
در جریان گفتگو بودم، که بر خلاف روزهای پیشین ژنرال یفتلی بسیار بروقت، قبل از رسمیات وارد دفتر کارش شد. در نهایت غمگین، افسرده و پر از هیجان بود. با وزیر دفاع و لوی درستیز با ادبیات خلاف اصول عسکری (آمیریت و مادونیت)، تلفونی صحبت کرد. نسبت به رویداد پیشامده واکنش شدید و تندی نشان داد. او از خشم پیشانیش را میمالید. خلاصه، ما همه هیجانزده و نگران تلفات نیروهای تحت امر خود بودیم.
حدود یک ساعت از این ماجرا گذشت، که سوق و اداره قول اردو گزارش داد، شانزده تن از افراد قول اردو در پوسته “بندوکه” در نتیجه حملات عمدی و قصدی امریکای ها شهید و زخمی شدهاند.
از شنیدن این خبر تکان خوردیم. فرمانده قول اردو مادون( زیر دست) نواز و آدم مهربان بود. مرگ هر سربازش را همسان مرگ فرزندش میدانست. اشک هایش جاری شد. دستور داد هواپیما زخمی ها و شهدا را انتقال دهد.
در فاصله کوتاه زخمی ها و شهدا به بیمارستان قول اردو منتقل شدند. با اتفاق فرمانده به بیمارستان رفتیم. زخمی هایی، که نسبتاً آرام بودند، با صدای پر از هیجان میگفتند، امریکای ها ما را کشتند.
در این میان یک بریدمل گفت: “با وجود این که بیرق کشور در پوسته بلند بود و در جریان حملات به تکرار بیرق را بلند کرده، تکان میدادیم، امریکای ها کوچکترین توجهی نمیکردند. همچنان ما را هدف قرار میدادهاند، تا زمانی که احساس کردند، تمام نیروی ما از تردد ماند”.
فرمانده قول اردو برایم دستور داد استعفانامهاش را از سلسله مراتب وزارت دفاع ملی، عنوان رئیس جمهور بنویسم. طبق دستور نامه را نوشتم. او امضا کرد. استعفانامه را به دفتر وزیر فرستادم. هیاهوی بالا شد. از دفتر وزیر دفاع و لوی درستیز پیوسته تماس میگرفتند و به فرمانده میگفتند: “این کار بازتاب منفی پیدا میکند. صبر کنید، این رویداد یک حادثهای تصادف بوده است ”. اما فرمانده قول اردو اصلاً این را نمیپذیروفت.
اصل ماجرا این بود، که نیروهای وابسته به قول اردو گذرگاه و راه عبوری طالبان را مسدود کرده بودند. چند مرتبه مشاوران امریکایی به فرمانده قول اردو گفته بودند، که پوسته شما از آن جا باید تغییر موقعیت دهد. فرمانده به اهمیت و تأثیر و نقشآفرینی پوسته تأکید میکرد، اما امریکای ها میگفتند، آن پوسته در آن موقعیت بیتأثیر است.
در فرجام تلاش امریکای ها بینتیجه ماند و شاید به گونهی علنی برای فرمانده نتوانستند بگویند، که در نهایت با قساوت تمام حملات سنگینی را به راه انداختند، همه منسوبین ما را شهید و زخمی نمودند.
امریکای ها قطعاً و بدون هیچ تردیدی در براندازی جمهوریت نقش و سهم داشتند. ده ها مورد دیگر در میدان محاربه و نحوه برخورد و حمایت امریکای ها از نیروهای ضد دولتی را به چشم سر دیدم، همچنان قصهها را دیگر افسران میدان جنگ به تکرار روایت نمودهاند.
من نشانههای سقوط، توتیه و براندازی را آن موقع احساس کردم و این یک نمونهای از ده ها نمونه دیگری است، که در آینده همه را خواهم نوشت.