آیا براستی روسیه افغانستان را به امریکا وامیگذارد؟
نویسنده: نورالله ولی زاده، نویسنده و تحلیلگر سیاسی, مخصوص برای“سنگر”
یک تحلیلگر روسی، بنام «آندری سرنکو»، مدیر مرکز تحلیلی سیاستشناسان روسیه، با استنا به دیدار اخیر زلمی خلیلزاد و سفیر روسیه در امریکا، در یاداشتی نوشته که این دیدار با هدف ایجاد فضای تفاهم بین روسیه و امریکا صورت گرفته و احتمالا نتیجه آن معاملهای بین روسیه وامریکا بر سر اوکراین و افغانستان باشد. به این صورت که روسیه در بدل دست کشیدنِ امریکا از حمایت از اوکراین، به امریکا اجازه دهد که فورمول سیاسی مورد نظر خود را در افغانستان عملی کند.
این تحلیلگر روسی به مواردی از همکاری امریکا و روسیه در مورد افغانستان اشاره میکند و باور دارد که به قدرت رسیدن دوباره طالبان طرحی بوده که از سوی امریکاییها و خلیلزاد ریخته شده و روسیه در عملی شدن آن با امریکا همکاری کرده است. به باور این تحلیلگر، روسیه امریکا را در گفتوگوهای صلح با طالبان همکاری کرد و توافقنامه دوحه نیز به همکاری روسیه حاصل شد. به اعتقاد این تحلیلگر، در ایجاد فضای همکاری (البته که همکاریهای مخفی) بین روسیه و امریکا، روابط شخصی خلیلزاد و ضمیرکابلوف نماینده ویژه روسیه برای افغانستان نقش اساسی داشته است.
تحلیل فوق چقدر میتواند به واقعیت نزدیک باشد؟ پاسخ به این پرسش نیازمند داشتن اطلاعات محرم استخباراتی است. این احتمال وجود دارد که خود همین تحلیل برآیند یک ذهن تحلیلی استخباراتی باشد و با هدف ذهنیتسازی در یک جهت خاص ارایه شده باشد. اما این تحلیل کاملاً عاری از حقیقت هم نیست. به ویژه آنگاه که نگاهی به دیدگاههای طالبانی ضمیرکابلوف نماینده ویژه روسیه برای افغانستان داشته باشیم. آقای کابلوف همواره دیدگاههایی را در مورد افغانستان و طالبان مطرح کرده و یا مورد تایید قرار داده که شباهت زیادی با دیدگاههای امریکاییها و شخص خلیلزاد دارد.
برخی از تحلیلگران مسایل روسیه به این باوراند که کابلوف بخشی از یک حلقه نیرومند غربگرا در دستگاه دیپلماسی روسیه است. حلقهای که روابط یا گرایشهای پنهان با غرب وامریکا دارند. البته که این حلقه تا حدودی شناخته شده است و حلقات تصمیمگیرنده اصلی در مسکو که از افراد نزدیک به پوتین هستند متوجه رفتار حلقه غربگرا است و تا حدودی سیاستهای مسکو با درک همین واقعیت تنظیم میشود که یک حلقه غربگرا در دستگاه دیپلوماسی روسیه وجود دارد که کنار زدن و منزوی کردن آن نیازمند زمان است. یعنی اینگونه نیست که دیدگاه کابلوف و حلقه غربگرای دستگاه دیپلماسی روسیه، حرف اصلی و نهایی باشد. به اعتقاد روسیه شناسان، با آغاز جنگ اوکراین، حلقات نزدیک به غرب در روسیه منزوی شده و پوتین برنامه ویژهای برای کنار زدن آنان ازمحافل تصمیمگیری و برنامهریزی دارد.
نکته قابل یادآوری دیگر در باره کابلوف این است که گفته میشود وی متمایل به دیدگاههای ضد تاجیکی است و به اصطلاح میانه خوبی با تاجیکها ندارد. دلایل این امر هرچه باشد، یکی از آن میتواند تاثیرپذیری او از دیدگاههای خلیلزاد باشد. خلیلزاد یک پشتونیست متعصب است و شکی نیست که او از طریق نفوذ در دستگاه دیپلوماسی روسیه، ذهنیت پشتونیستی و ضد تاجیکی خود را به آنان تلقین کرده باشد.
اما با درستپنداری فرضیه«همکاری روسیه و امریکا در مورد افغانستان» و قوی پنداشتن این احتمال که روسیه در ازای اوکراین، افغانستان را به امریکا واگذار میکند و به اصطلاح اجازه میدهد که سناریوی امریکایی در افغانستان عملی شود، این پرسش به میان میآید که سناریوی امریکایی برای افغانستان چیست؟ اما این پرسش نمیتواند به معنای اغفال از پرسش دیگری در مورد پایداری سیاستِ« واگذاری افغانستان به امریکا از جانب روسیه» باشد. آیا روسیه برای یک مدت طولانی از میدان افغانستان کنار میکشد یا این به این قضیه منحیث یک تاکتیک جنگی نگاه میکند؟
پیش از پرداختن به سناریوی امریکایی، یادآوری نکاتی ضروری است که به عنوان نشانههایی از همکاری امریکا و طالبان تلقی میشوند. نشانههای زیادی از تمایل امریکا به همکاری با طالبان وجود دارد که در زیر به چند مورد عمده اشاره میشود.
طالبان گروهی است که توسط پاکستان ایجاد شد و در طرح و عملیسازی پروژهای بنام طالبان، پاکستان همکاری و حمایت انگلیس و غرب را با خود داشت. در واقع طالبان بخشی از ابزار سیاست توسعه پاکستان و غرب است. البته میدانیم که روابط غرب و پاکستان پیچیدگی و پایداری خاصی دارد و در پاکستان این باور پذیرفته شده وجود دارد که کشوری به بنام پاکستان بدون حمایت و همکاری غرب وجود نخواهد داشت.
آی اس آی، سازمان استخبارات نظامی پاکستان، منحیث شعبه آسیایی سی آی ای(سیا) عمل میکند. بین این دو سازمان مخوف استخباراتی رابطه تنگاتنگی وجود دارد و اطلاعات را بین هم تبادله میکنند. پاکستان به غربیها کمک میکند که اهداف توسعهطلبانه خود را در منطقه ما دنبال کنند و غربیها نیز پاکستان را کمک میکنند که اهداف توسعهطالبانه خود را دنبال کنند. طالبان در جهت پیشبرد همین همکاریهای مشترک ظهور کرد.
در بیست سال حضور امریکا و ناتو در افغانستان نیز هرچند هدف حضور امریکا در افغانستان نابودی طالبان عنوان میشد اما این هدف تحقق پیدا نکرد و تحقق پیدا نکردن آن نتیجه ضعف امریکا و توانمندی طالبان نبود بلکه نتیجه سیاستی بود که جنگ با طالبان را همچون پوششی برای برنامههای پنهانی غرب درافغانستان در نظر میگرفت.
یعنی هرچند اعلام میشد که هدف ما در افغانستان جنگ با طالبان است اما از مجموع ظرفیت عظیم جنگی ناتو و امریکا ده درصد آن نیز صرف جنگ با طالبان نمیشد. فقط بعضی عملیاتهای ویژه برنامهریزی شده و گزینشی با هدف از بین بردن تعدادی از عناصر ضد پاکستانی و ضد غربی درصفوف طالبان انجام میشد.
امریکا و پاکستان در تبانی با حکام طالبپرور اداره کابل(کرزی وغنی) یک جنگ نمایشی و فریبکارانه با طالبان را پیش بردند و در خفا کارهای دیگری انجام دادند. در نهایت «استخوانهای پوسیده» طالبان را از زیرخاک بیرون کرده و آن را به حیث گروهی که باید مسوولیت تسلیمگیری قدرت را براساس یک دیدگاه قومی داخلی و یک دیدگاه آشوبگرانه و توسعهطلبانه خارجی به عهده بگیرد، مطرح کرده و با آن موافقتنامه امضا کردند.
به عبارت دیگر میتوان گفت که اساساً بین امریکا و طالبان از همان بدو تاسیس طالبان تا کنون رابطه خصمانه وجود نداشته است و جنگ امریکا با طالبان در سال ۲۰۰۱، حتا اگر نگوییم که یک جنگ ساختگی و برنامهریزی شده به هدف تحقق اهداف دیگری بوده، میتوانیم به صراحت بگوییم که این جنگ از روی ناگذیری بود. اگر طالبان اسامه بن لادن رهبر القاعده را به درخواست امریکا از افغانستان اخراج میکرد، امریکا با طالبان وارد جنگ نمیشد و بلکه وارد یک رابطه عمیق راهبردی میشد. اما چون طالبان از دستورامریکا سرپیچی کردند، لازم بود یک مقدار سرزنش میشدند و عاقبت تصامیم خلاف میل امریکا برای شان گوشزد میشد. اما جزای تخلفی که طالبان از نظر امریکا مرتکب شدند، مرگ نبود. حالا منطقاً درست نیست که کسی فرزندش را بخاطر سیگار کشیدن از بین ببرد!!
در حدود یک سال اخیر که طالبان دوباره به قدرت برگردانده شدند نیز سیاست امریکا در قبال این گروه روشن نبوده و بین تمایل به تعامل و همکاری و تمایل به قطع رابطه و تقابل در نوسان بوده است. البته تمایل به تعامل بیشتر بوده تا به تقابل.
شاید صحنههای همکاری امریکا و طالبان در روزهای نخست به قدرت برگشتن طالبان در کابل، یک نمونه اعجابانگیز تاریخی در رابطه دو نیرویی باشد که ظاهراً دشمن هم بوده و به اصطلاح بیست سال با هم جنگدیدند. نیروهای ویژه امریکا دوشادوش نیروهای طالبان در فرودگاه کابل با هم کار میکردند تا نیروهای جامانده استخباراتی امریکا و اجیران امریکایی را از افغانستان تحت نام عملیات نجات بیرون نمایند. این در حالی بود که در بعضی از گوشههای شهر کابل در دیوارها نوشته شده بود که پیروزی امارت اسلامی در برابر امریکای متجاوز و اشغالگر مبارکباد! تاریخ افغانستان و شاید هیچ کشور دیگری نمایش اینگونه صحنههای مضحک و فریبکارانه را شاهد نبوده است.
امریکاییها بعد از سپردن قدرت به طالبان و فرار دادن ریس جمهوری «قلابی»، اعلام کردند که با طالبان دیگر رابطهای ندارند و پولهای افغانستان را نیز بخاطر زورگیری قدرت توسط طالبان منجمد کردهاند اما این خود ترفندی بود برای فریب افکار عمومی و حمایت پنهان از طالبان.
امریکاییها بخاطری پولها را منجمد کردند که طالبان تازه به قدرت رسیده و ظرفیت مصرف پول را ندارد و اگر پول در اختیار شان قرار داده شود، حیف و میل خواهد شد. مثل پدری که در اختیار کودکش پول زیادی را نمیگذارد! باید طالبان به تدریج این ظرفیت را پیدا میکرد و همزمان با افزایش ظرفیت طالبان در بخش مصرف پول، پولها نیز در بستههای کوچک، طی فواصل زمانی معین به حساب طالبان تحت نام کمک به مردم منتقل میشد که شد. در هر ماه مقداری پول از امریکا به کابل مواصلت میکند تا اداره تازه کار طالبان پا بگیرد و بحران مالی موجب سقوطش نگردد. نهادهای بینالمللی مختلف به دیکته و دستور امریکا تحت نام حمایت از بخشهای مختلف جامعه افغانستان در کابل و ولایات فعال ماندند و روند امدادرسانی را با درک این موضوع ادامه دادند که بخش اعظم کمکهای آنان به طالبان تعلق میگیرد و موجب استحکام نظام این گروه میگردد.
امریکاییها هرچند طوری وانمود کردند/میکنند که از جنگ علیه طالبان حمایت میکنند اما هیچگاه امریکاییها وارد همکاری جدی با اصلیترین جریان جنگی ضد طالبان که جبهه مقاومت ملی به رهبری احمد مسعود است، نشدند. پیامهایی که در حمایت از جبهه مقاومت ملی از امریکا فرستاده شد/ میشود بیشتر از جانب سناتوران حزب جمهوریخواه و مقامهای پیشین حکومت بود که آنان نقشی در تصمیمگیریهای حکومت ندارند. به عبارت دیگر، پیام حمایت از مقاومت ضد طالبان از مجاری غیررسمی ارسال میشود و پیام حمایت از طالبان از مجاری رسمی. تمایل دولت به همکاری با طالبان به وضوح دیده میشود.
نهادهای مختلفی که اساساً شعبات فرهنگی و اتاق فکر سازمانهای استخباراتی غربی به شمار میروند، در تحلیلها و گزارشهای ظاهراً کارشناسانه، به دولت امریکا مشوره میدهند که از دَر تعامل با طالبان وارد شود که به نفع امریکاست. اینها در واقع «حرف دلِ»امریکاست که از زبان نهادهای ظاهرا اکادمیک و پژوهشی بیان میشود تا بهانهای و زمینهای برای حمایت امریکا از طالبان فراهم شود. چون امریکا به نحوی پذیرفته که از طالبان شکست خورده و این ذهینت را ترویج کرده که امریکا دشمن طالبان و افراطیت مذهبی است، حالا نمیتواند بدون مقدمه و بهانه دوباره با این گروه همکاری رسمی کند.
امریکاییها بعد از خروج از افغانستان، بجای اینکه به صورت جدی جبهه مقاومت ملی ضد طالبان را حمایت کنند، یک سلسله حرکتهای نظامی و سیاسی دیگری را در زیر چتر داعیه مقاومت تحت عنوان مثلاً جبهه آزادی و شورای عالی مقاومت برای نجات افغانستان و... راهاندازی کردند تا خط فاصلی باشند بین طالبان و جبهه اصلی ضد طالبان که همانا جبهه مقاومت ملی به رهبری احمد مسعود است. دلیل این کار زیاد مبهم نیست. امریکا نمیخواهد که وارد یک جنگ واقعی با طالبان شود. بلکه میخواهد با استفاده از اهرمهای فشار نظامی و سیاسی طالبان را تادیب کند و این گروه را در مسیر تامین منافع امریکا قرار دهد.
هرگاه طالبان طبق نقشه امریکاییها عمل کنند- که این تمایل را نیز دارند- امریکاییها نیز به تمامی نیروهای نظامی و سیاسی تحتالحمایه خود دستور عقبنشینی و مصالحه را صادر خواهند کرد. در واقع امریکاییها برای حصول اطمینان از اینکه همه چیز در آینده افغانستان طبق مراد شان پیش برود، روی افراد و جریانهایی سرمایهگذاری میکنند که فکر جنگی با طالبان ندارند اما در یک برنامه جنگی با طالبان حاضر به رزمایش نظامی و سیاسیاند. اینگونه افراد و جریانهای سیاسی در افغانستان در بیست سال اخیر زیاد شدند و در واقع آنان دستپروردههای یک سیاست امریکاییاند. افراد و جریانهایی که از نظر فکری و عقیدتی و راهبردی کدام طرح و برنامه مستقلانه ملی که بتواند بدیل طرح طالبانی باشد، ندارند و همین فقدان فکر و عقیده جنگی ضد طالبانی و عدم استقلالیت فکری باعث شده که حالت ابزاربودگی خود را حفظ کنند و این همان ابزاری است که تعمیل سیاست توسعهطلبانه غرب و پاکستان به آن نیاز دارد.
اما سناریوی امریکایی برای افغانستان چیست؟
از قراین و شواهد چنین بر میآید که سناریوی امریکایی برای افغانستان همان سناریوی بازی چندگانه و چند بعدی است. زیرساخت فکری این سناریو را این ایده تشکیل میدهد که افغانستان منحیث یک کلیت واحد حفظ شود اما میدان جنگ باقی بماند. یعنی ایده اصلی امریکا برای افغانستان ایده تداوم جنگ است. تداوم جنگی که منجر به یک فیصله نهایی نگردد.جنگ فیصله کن صورت نگیرد. امریکا افغانستان را میخواهد اما برای جنگ.
جنگ فیصله کن به این معناست که طرفین اصلی جنگ مشخص شود، طرفین اصلی جنگ اهداف و راهبردهای اصلی خود را اعلام کنند و از استقلالیت کامل برای جهتدهی نتایج جنگ برخوردار باشند. جنگ افغانستان در چهل سال اخیر چنین خاصیتی را نداشته است. هیچگاهی در همین چهل سال به طرفین جنگ اجازه داده نشده که نتایج جنگ در جهتی قرار دهند که منجر به ختم همیشگی جنگ شود. یک دلیلش هم این است که امریکا چنین جنگی را نمیخواهد. امریکا درهمین چهل سال، جنگ افغانستان را در کنترول داشته است. امریکا یک جنگ کنترول شده را میخواهد.
امریکا خود را در جایگاهی قرار میدهد که بتواند به افغانستان همچون دیگی نگاه کند که به امریکا غذا پخته کند. یعنی مهار آتش جنگ دست امریکا باشد. امریکا بتواند تعیین کند که جنگ در چه سطح و پیمانهای صورت گیرد و صلح چه زمانی روی دست گرفته شود. درست مثل کسی که درجه حرارت یک دیگ غذا را تنظیم میکند. نباید آتش به اندازهای زیاد شود که یا غذا بسوزد یا دیگ منفجر شود. منفجر شدن دیگ در اینجا به معنای تجزیه افغانستان در نتیجه جنگ قومی تلقی شده میتواند. یک نتیجه جنگ دوامدار قومی میتواند که تجزیه افغانستان به دو یا چند کشور کوچکتر باشد. اما این نتیجه به معنای منفجر شدن دیگ است. دیگی که امریکا نمیخواهد منفجر شود.
حفظ کلیت افغانستان منحیث یک واحد جغرافیایی با اراضی سرزمینی کنونیاش، خواستهای است که پشتونها بیشتر از دیگران خود را مدافع سربکف آن میدانند و جلب حمایت کشورهای مختلف با همین توجیه صورت میگیرد و البته که صورت مشروع و مقدس به خود میگیرد. این در حالی است که در واقعیت امر، وحدت جغرافیایی افغانستان بیش از همه در نتیجه تفکر قومی پشتونها متضرر شده است. پشتونها میپندارند که برای حفظ وحدت افغانستان باید هر دست کمکی را فشرد. یا در واقع پشتونها مدعی میشوند که برای حفظ وحدت کشور ناگذیر از جلب کمک کشورهای مختلف هستند. این ادعا میتواند نادرست باشد اما به مدعی صبغه وطندوستی و قداست میدهد. این نکتهای است که غربیها آن را به دقت زیر نظر دارند و از همین زاویه وارد قضایای افغانستان میشوند. آنان در حالیکه میدانند ایده پشتونیستی حاکمیت، عامل اساسی دوام جنگ در این جغرافیا است اما تحت پوشش دیگری از آن حمایت میکنند و اسم آن را میگذارند حمایت از نیروهای ملی و وطندوست!
در بیست سال گذشته امریکا در افغانستان سیاستِ مبهم و چند پهلو را عملی کرد. در همین مدت از یک طرف دولت رسمی افغانستان را حمایت کرد اما در سوی دیگر، با مدیریت جنگ علیه طالبان طوری برنامهریزی کرد که طالبان منحیث نیروی شر در داستان جنگ افغانستان از بین نرود. جنگ همیشه بین دو نیروی خیر و شر صورت میگیرد و نابودی یکی از نیروها منجر به ختم داستان جنگ میگردد. امریکا که ایده تداوم جنگ در جغرافیای افغانستان را دارد نخواست که طالبان نابود شود. چون با نابودی طالبان جنگ از بین میرفت. البته که در نابود نشدن طالبان پاکستان و حکومت افغانستان هم به دلایلی همکاری کردند.
ظهور چهره خنثی و مبهی همچون داکتر عبدالله در میدان سیاست افغانستان در واقع برآیند سیاست جنگ طلبانه امریکا بود. باید شخصی مثل عبدالله وجود میداشت که در نقش اپوزیسیونِ همکار حکومت کار میکرد. نباید نیروهای مخالف حکومت در محور یک شخصیت سیاسی مستقلالرأی و با تعهد و با برنامه جمع میشدند. نیروهای مخالف باید دور کسی جمع میشدند که او خود در نهان حکومتی بود و طبق اجندای از قبل تعین شده کار میکرد. در حوزه سیاست، امریکا بیست سال تمام چنین بازی کرد.
البته عقامت جامعه و فرهنگ سیاسی افغانستان در ریختن یک طرح جدید سیاسی و بیرون شدن از چالههایی که امریکا و دیگران ایجاد کردند/میکنند باب بحث تفیصیلی دیگری است که در اینجا مجال پرداختن به آن نیست.
حالا نیز وقتی به رویکردهای امریکاییها نگریسته شود، دیده میشود که آنان در صدد تکرار سناریوی ۲۰۰۱ هستند. با این تفاوت که اینبار طالبان در رأس امور باشند و نیروهای سیاسی-قومی با گرایش طالبانی و عدهای از نیروهای فاقد فکر و اراده مستقل سیاسی اما به عنوان شخصیتهای مستقل سیاسی و قومی شناخته شده نیز در نقشهای نمادین کار کنند تا ظاهر فراقومی و مشارکتی به حاکمیت طالبانی داده شود.
امریکاییها این رویکرد خود را طوری توجیه میکنند که گویا از طریق تعامل، و نه تقابل با طالبان، میتوانند این گروه را وادار به پذیرش یک سلسله اصول پذیرفته شده ملی و بینالمللی نمایند. حتا از این مقوله استفاده میشود که «برای ضربه زدن به دشمن باید به آن نزدیک باشید.» اما در واقع اینها همه جهت فریب افکار عمومی است. امریکاییها در افغانستان به هیچ تعهدی پابندی ندارند. آنان پروای این را ندارند که طالبان چقدر مدنی میشوند و در پذیرش دیگران اهتمام میورزند. برای امریکاییها مهم این است که برای طالبان یک لباس مرغوب و فریبنده درست کنند و وقتی آن را به تن طالبان کردند بتوانند همکاری خود با این گروه را توجیه کنند. امریکاییها هیچ مشکلی با ماهیت ضد بشری طالبان و ماهیت فاشیستی و افراطی این گروه ندارند. امریکاییها در کل منطقه خاورمیانه دوست و متحد استراتیژیک نظامهای به شدت استبدادی و طالبانی هستند. در واقع چنانکه گفته شد، امریکا از اساس با طالبان دشمنی نداشته اما چون خود این گروه را دشمن عنوان کرده، حالا به توجیهاتی نیاز دارد که بتواند همکاری خود با آن درست جلوه دهد.
بعضی از منابع میگویند که امریکاییها مصارف گزاف کمسیون تماس طالبان را پرداخت میکنند. این کمسیون وظیفه دارد که تعدادی از عناصر قومی و سیاسی را که در حکومت های قبلی کار میکردند، با پرداخت هزینههای گزاف به کابل برگرداند. تا کنون تعدادی از همچو اشخاص به کشور برگشتهاند. این تلاشی است برای سفید نمایی طالبان.
البته آگاهان اموردرافغانستان میدانند که افراد برگشت کننده از قبل نیز طالب بوده و مشکلی با طالبان نداشتهاند اما چون سناریوی اصلی«ظاهرسازی» است، اهمیتی به واقعیت عینی مسله که در عقب ظواهر امر نهفته است، داده نمیشود. برای اینکه گفته شود، همه چیز به حالت عادی برگشته است. طالب اصلاح شده و دیگران را میپذیرد و آماده اعمال تغییرات متوقعه است. این مرحله مقدماتی سناریو است.
سپس« لویه جرگه» برگزار میشود که افراد برگشت کننده در آن «حضور فزیکی» پر رنگ خواهند داشت اما اجندای اصلی را طالبان به مشوره پاکستان و امریکا تعیین خواهند کرد و فیصلههایی صورت خواهد گرفت که بنیاد مشروعیت داخلی و سپس بینالمللی طالبان تلقی خواهد شد. این سناریو به همکاری کرزی و عبدالله وغنی(مهرههای امریکایی) عملی میگردد. با عملی شدن این سناریو، حال و هوای سیاسی سال ۲۰۰۱ اعاده میگردد. یک حکومت امریکایی-پاکستانی در کابل روی کار میشود که مسوولان آن بجای نکتایی، دستار دارند. افکار و عقاید و برنامهها همان است که از سال ۲۰۰۱ تا کنون دنبال شده است.
امریکاییها با این سناریو میخواهند وانمود کنند که در صدد ایجاد صلح و ثبات و آرامش در افغانستان هستند. با این کار از یک طرف گویا به مسوولیت بین المللی خود در قبال افغانستان عمل میکنند و مدعی میشوند که توانستیم افغانستان را به صلح و آرامش برسانیم از طرف دیگر اما با جابجایی عناصر و مهرههای وفادار به خود، مسیر حرکت یک حاکمیت طالبانی به نفع خویش را مدیریت کرده و انتظار دارند که در آینده بتوانند کاملا یک حکومت طالبی اما امریکایی مثل امارات و قطر و ... در کابل داشته باشند. حکومتی که مجری طرحهای توسعهطالبانه امریکا در منطقه باشد. این سناریو در واقع تازگی ندارد. جابجایی حاکمان ارگ کابل، در این برنامه اندکی وقفه ایجاد کرد.
انتظار میرفت که روسیه و چین بعد از خروج امریکا، میدان افغانستان را پر کنند اما به دلایلی این کار نشد. روسیه مصروف جنگ اوکراین شد که این جنگ روسیه را متمایل به ایجاد آرامش در افغانستان کرد. آرامش شاید به هر قیمتی! حتا به قیمت اجازه دادن امریکا برای برگشت به افغانستان جهت پیشبرد جنگهای نیابتی در آسیای میانه! شاید روسها نزد خود چنین محاسبه کرده باشند که این برنامه امریکا در افغانستان زمانگیر است و تا آن زمان روسیه شاید که از جنگ اوکراین فارغ شود و بتواند طرحی برای جلوگیری از عملی شدن نقشه امریکا در آسیای میانه بریزد.
آنچه اما مسلم است این که در سناریوی امریکاییها آینده سرخی برای آسیای میانه در نظر گرفته شده و این چیزی نیست که روسیه و چین و کشورهای آسیای میانه نسبت به آن بیتفاوتی دوامدار اتخاذ کنند.
چنان که شاهد هستیم، افغانستان امروز به مراتب بیشتر از سال ۲۰۰۱ لانه تروریزم شده است. در واقع در زیر چتر حضور امریکا و ناتو، افغانستان به کانون فعالیت گروههای تروریستی مبدل شد که بیگمان این گروهها برای همسایههای افغانستان دردسرهای بزرگی درست خواهند کرد. به اندازهای که امروز ایران، هند، روسیه، ازبیکستان، تاجکیستان و حتا پاکستان از افغانستان احساس خطر میکنند، در افغانستان تحت سلطه مستقیم غرب چنین احساسی نداشتند. در آن زمان کشورهای یادشده ادعا میکردند که احساس خطر میکنند اما حالا خطر از قوه به فعل در آمده است. این خطر در واقع به این معناست که طالبان گروه ناشناخته و خطرناکی است و هر خرابکاریای علیه کشورهای منطقه به دیکته کشورهای دور در برابر پول انجام میدهد.
اما یک سناریوی خوب برای افغانستان این است که مداخلات کشورهای قدرتمند معطوف به حل اساسی قضایایی افغانستان باشد. مشکل اساسی افغانستان قومی است.
یک حاکمیت تکقومی به هیچ عنوان عامل ثبات بوده نمیتواند. کشورهایی که دنبال ثبات هستند باید به تغییر ساختار در افغانستان برنامهریزی کنند. اعلام اینکه طالبان یک گروه بی بدیل است و باید حمایت شود که حکومت شان پا بگیرد یا از روی نادانی است یا از روی غرض ورزی و حمایت از دوام جنگ.
درست است که نیروهای مخالف طالبان در یک حالت پراگندگی و سردرگمی بسر میبرند و این امرباعث شده که اتاقهای فکر در واشنگتن، مسکو و پکن به آنان به دیده حقارت بنگرند و نگاه ناباورانهای به آنان داشته باشند اما تجربه نشان داده که با توجه به ریشههای عمیق قومی جنگ، جنبشهای آزادیبخش ضد طالبان که از جمعیتی و جغرافیایی اکثریت جمعیت وجغرافیای این کشور را تشکیل میدهند دیر یا زود گسترش پیدا کرده و سرمایهگذاری بالای یک حاکمیت قومی-مذهبی طالبانی را به هدر میدهد.
اگر عدهای طالبان را با آخوندهای مذهبی ایران مقایسه میکنند که به هر حال توانستند عمر یک حاکمیت مذهبی را بالاتر از چهل سال ببرند، آنان هم در اشتباه محساباتی عمیق فرورفته اند. طالبان به هیچ عنوان یک نیروی دینی با فکر و با عقیده نیست که بتواند اساس یک حکومت دینی را بگذارد. حکومتی که جهان بخاطر منافع خود میتواند چشم خود را بر روی ناملایمات آن ببندد و مردم نیز بنا به گرایشهای تهنشین شده دینی-مذهبی با آن بنحوی کنار بیایند. طالبان بیشتر یک گروه قومی است و مخالفت قومی با طالبان متفاوت از مخالفت فکری ایرانیان با تفکر دینی حاکمیت مذهبی در این کشور است. در این باب تأمل عمیق نیاز است. مطالعه بسیار سطحی تاریخ سیاسی صد سال اخیر افغانستان به وضوح خاطر نشان میسازد که حاکمیت استبدادی-قومی دراین کشور عامل بحران و بیثباتی است و اینگونه حکومتها در معرض تهدید جدی از ناحیه مخالفتهای داخلی قرار دارند.