تمامی طرحهایی که از سوی اقوام غیرتاجیک افغانستان ترویج میشوند، در واقع توطئههایی علیه تاجیکان به شمار میروند.
نویسنده: عبدالنصیر نورزاد تاجیک، پژوهشگر سیاست و ژئوپلیتیک، مخصوص برای «سنگر»
بخش اول:
طرحها یا دامهایی برای تاجیکان
در بخش نخست، روی هدف اساسیِ مطرح ساختن نظریه پارسیزبانان، حوزه فارسیزبان و نظریات همسو با آن که در جهت مخالف منافع تاجیکها حرکت میکنند، بحثهایی داشتیم. در این بخش، به گونه مشخص روی چالشهای اساسی شکلگیری یک اتحاد ناپخته میان تاجیکها و غیرتاجیکها بر مبنای نظریه تمدنی، ساخت قدرت سیاسی، مسئله جغرافیا، زبان و مالکیت تمدنی اشاراتی خواهیم داشت. زیرا به نظر ما، هرگونه اتحاد پایدار مستلزم تعریف دقیق منافع و تضادها است. به عبارت دیگر، تنها زبان نمیتواند مبنای مشترک و کافی برای شکلگیری یک اتحاد سیاسی و اجتماعی باشد.
اولویتهای تاجیکها با اولویتهای غیرتاجیکها تفاوتهای اساسی دارد و این تفاوتها از خاستگاههای فرهنگی، زبانی و حتی هویتی ناشی میشود. از همین رو، شکلگیری هر نوع اتحاد، بیش از آنکه به اشتراک زبانی وابسته باشد، به وجود اولویتها و منافع مشترک وابسته است. بنابراین، صرف زبان فارسی که مالکیت تاریخی آن به تاجیکها میرسد، نمیتواند به تنهایی به عنوان اصل بنیادین اتحاد و همسویی با غیرتاجیکها تلقی شود.
طرفداران این اتحاد ناپخته که بیشتر بر اصل تاریخی تأکید دارند، عمداً از پرداختن به زخمهای تاریخی موجود میان تاجیکها و غیرتاجیکها عدول میکنند. این در حالی است که همگان بر اصل عدالت انتقالی تأکید دارند و آن را به شعار سیاسی و اجتماعی تبدیل کردهاند، اما تاجیکها در عمل قربانی برخوردهای چندگانه و تبعیضآمیز در این زمینه بودهاند. از این رو، نادیده گرفتن این واقعیتها نمیتواند زمینهساز یک همگرایی پایدار و واقعی باشد.
طرفداران نظریه اتحاد پارسیزبانان بسیار از همبستگی فرهنگی سخن میگویند، اما درباره چگونگی افزایش سهم تاجیکها در ساختار قدرت، اداره کشور، نهادهای امنیتی و روندهای تصمیمگیری، همواره از ارائه راهکارهای مشخص خودداری میکنند. بدون یک برنامه سیاسی روشن، همبستگی فرهنگی به تنهایی قادر به تأمین منافع تاجیکها نیست و نمیتواند به عنوان راهحل عملی مطرح شود.
هویت تمدنی که طرفداران این نظریه به آن استناد میکنند، در بهترین حالت یک مفهوم تمدنی، فرهنگی و تاریخی است. این مفهوم ممکن است در مباحث تاریخی و فرهنگی جایگاه خاصی داشته باشد، اما در عرصه سیاست عملی و مناسبات قدرت، به تنهایی هیچ مشکل عینی را حل نمیکند. افزون بر آن، ما نسبت به برداشت و تعریفی که طرفداران نظریه پارسی از هویت تمدنی ارائه میکنند، تردیدهای جدی داریم و آن را بیشتر یک ترفند سیاسی برای بهرهبرداری از ظرفیت تاجیکها در بستر رقابت با سایر گروهها میدانیم. از این منظر، اصل توازن قدرت، تأمین منافع گروهی و توجه به ساختارهای سیاسی، بسیار مهمتر از تأکید صرف بر هویت تمدنی است.
در نظریه پارسیزبانان، مسائل به گونهای عمدی بزرگ و کلی مطرح میشوند؛ در حالی که مطالبات تاجیکها بسیار مشخص و عینی است. موضوعاتی چون ساخت قدرت سیاسی، جغرافیا، مسئله زبان و حتی مالکیت تمدنی، عملاً هیچگاه در نظریات طرفداران اتحاد پارسیزبانان به صورت روشن و جدی مطرح نمیشود. به همین دلیل، این وضعیت برای تاجیکها منبع نگرانی و دلخوری است؛ زیرا پرسش اساسی این است که فردای چنین پروژهای چگونه خواهد بود؟ جایگاه جغرافیایی تاجیکها، مالکیت زبان فارسی و سهم آنان در ساخت قدرت چه سرنوشتی خواهد داشت؟
در این میان، لازم است میان «ساخت قدرت» و «ساختار قدرت» تفاوت قائل شویم. ساخت قدرت به روند طبیعی شکلگیری مؤلفههای قدرت اشاره دارد؛ روندی که ذات و ماهیت اصلی قدرت را میسازد. اما ساختار قدرت به تقسیمبندیهای اداری و نحوه توزیع نقشها و مسئولیتها در درون نظام سیاسی مربوط میشود. بنابراین، این دو مفهوم از بنیاد با یکدیگر تفاوت دارند و باید به صورت جداگانه مورد بررسی قرار گیرند.
حال، وقتی طرفداران نظریه پارسیزبان با رویکردی خاص، خواستهای مشخص تاجیکها را نادیده میگیرند و میکوشند برای آنان تعیین تکلیف کنند، در واقع هدف آن است که تاجیکها از مسائل بنیادی مانند ساخت قدرت سیاسی، جغرافیا، مسئله زبان، مالکیت آن و هویت تاریخی و تمدنی خود صرف نظر کرده و به جای آن بر موضوعات کلی و انتزاعی تمرکز کنند. چنین رویکردی در عمل به معنای ادغام مطالبات مشخص تاجیکها در پروژههای بزرگ و مبهمی است که میتواند به حذف آنان از روندهای مشخص سیاسی و تاریخی بینجامد.
در نظریه اتحاد پارسیزبانان، به گونهای بسیار ماهرانه، تاکتیکی و حسابشده به مفاهیمی چون «رهایی» و «پیروزی» اشاره میشود. از آنجا که مسئله رهایی و پیروزی، به ویژه در شرایطی که پشتونیسم بستر هژمونی خود را در عرصههای سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی افغانستان گسترش داده است، برای بسیاری از تاجیکها جذاب و امیدبخش به نظر میرسد، این مفاهیم به آسانی میتوانند مخاطب پیدا کنند. اما به باور ما، مسئله اصلی در پس این شعارها نهفته است.
آنچه در پس این ادبیات قرار دارد، اهداف دیگری نیز دنبال میکند که یکی از مهمترین آنها به حاشیه راندن تاجیکها است. ممکن است این پروژه در قالب فدرالیسم، حکومتهای محلی یا تلاش مشترک تاجیکها و غیرتاجیکها برای دور ساختن پشتونها از قدرت مطرح شود، اما پرسش اساسی مربوط به مرحله پس از طالبان، به عنوان نمایندگان پشتونها در قدرت، است. مسئله اصلی این است که منافع تاجیکها در فردای چنین اتحادهای ناهمگون چگونه تأمین خواهد شد؟
آیا تاجیکها همچنان به عنوان بخشی از معادله تقسیم قدرت در نظر گرفته خواهند شد یا آنکه هویت و زبان فارسی همچنان به ابزاری برای انکار نقش تاریخی این قوم بزرگ تبدیل خواهد شد؟ این همان مسئلهای است که غیرتاجیکها عمداً و تاجیکهای فریبخورده از سر ناآگاهی، آن را کماهمیت جلوه میدهند. از همین رو، در هرگونه تقسیمبندی سیاسی و شکلگیری اتحاد میان تاجیکها و غیرتاجیکها، تعریف روشن از منافع تاجیکها و تبیین دقیق خواستهای اساسی این مردم، یک ضرورت اجتنابناپذیر است.
در دیدگاه پارسیگرایان که از نظر ما ترکیبی نامتجانس از یک اتحاد نانوشته، بیریشه و آمیخته با رویکردهای سوء غیرتاجیکها نسبت به تاجیکها است، زبان و تمدن تنها به عنوان ابزارهایی برای ایجاد یک اتحاد ظاهری و در نهایت به حاشیه راندن تاجیکها مورد استفاده قرار میگیرد. در چنین چارچوبی، نه یک اتحاد واقعی میان تاجیکها و غیرتاجیکها شکل میگیرد، نه نیت صادقانهای در میان است و نه خواستها و مطالبات تاجیکها در محاسبات این پروژه جایگاهی دارد.
اگرچه همبستگی فرهنگی و اشتراک زبانی میتواند یکی از پیششرطهای لازم برای شکلگیری یک اتحاد میان فارسیزبانان باشد، اما به هیچ وجه تضمینکننده تأمین حقوق و منافع تاجیکها نیست. از همین رو، هرگونه اتحاد سیاسی و اجتماعی باید بر مبنای تعریف روشن منافع، حقوق و جایگاه سیاسی طرفهای دخیل استوار باشد.
بنابراین، تا زمانی که منافع سیاسی، اقتصادی و نمایندگی واقعی تاجیکها در هر نوع اتحاد ناهمگون، از جمله حوزه فارسیزبان، تمدن پارسی و یا پروژههای مبتنی بر ایران فرهنگی، به صورت شفاف تعریف نشود، این چارچوب بیش از آنکه یک برنامه عملی برای تأمین منافع تاجیکهای افغانستان باشد، یک نظریه هویتی برای استفاده ابزاری از آنان و به حاشیه راندن نقش تاریخیشان خواهد بود. از این رو، این مسئله همچنان نزد ما به عنوان یک تز اساسی و قابل نقد باقی میماند و هرگونه امکان سازش شتابزده با غیرتاجیکها را منتفی میسازد.