خبر روز

اصولی برای همبستگی و رهاییِ پارسی‌زبانان

نویسنده: فیاض بهرمان نجیمی، تحلیلگر امور منطقه و بین‌الملل، عضو شورای مشاوران «سنگر»

انگیزۀ اصلی نگارشِ این متن «در پاسخ به پرسشِ چه باید کرد؟ اصولی برای همبستگی و رهاییِ پارسی‌زبانان»، مباحثِ مطرح‌شده در «نشست هامبورگ» همچو جرقه ی بود، که پاسخ صریح، ساختارمند و بی حاشیه می‌طلبید.

این متن را هدفمندانه با نظام شماره‌گذاریِ اعشاری (به شیوۀ رسالۀ منطقی -فلسفی ویتگنشتاین) نوشتم تا:

ـ یکی درخت منطقی بسازم و هر گزاره شاخه‌ای از گزارۀ اصلی باشد تا مخاطب بتواند پیوند و اعتبار اصول را گام‌به‌گام بسنجد.

ـ و دیگر از حاشیه روی و لفاظی بپرهیزم چون این متن هندسی، زوایدِ کلامی را پاک می‌کند تا حقیقتِ عریانِ ضرورتِ گذر از پراکندگی به همبستگی را برجسته سازد. همان‌گونه که در بندهای ۱۰.۹۱ و ۱۰.۹۲ متن اشاره کرده‌ام، شالوده‌های فکری این پاسخ از پیش در «جنبش ما» تبیین و ارزیابی شده بود؛ و امروز، همکاریِ راهبردی ما با «جمهوری دمکراتیک هزارستان»، مصداقِ عینیِ خروج از فضای انتزاعیِ نظریه و تبدیلِ «حرف به عمل» در میدانِ پراتیکِ سیاسی است.

این متن یک هندسۀ فکری برای رهایی است. در فرجامِ آن تأکید کرده‌ام، که اگر پای اقدامِ عملی و سازنده در میان نباشد، پس بهتر است تا از لفاظی دست کشید و سکوت پیشه کرد.
متن کامل رساله را در ادامه مطالعه فرمایید.

۱ ـ واقعیتِ سیاسیِ ما از مجموعِ نیروها، مناسبات و وضعیت‌هایی تشکیل شده است که اکنون بر سرنوشتِ ما حکم می‌رانند.

۱.۱ ـ مهم‌ترین واقعیتِ سیاسیِ پارسی‌زبانان در روزگارِ ما، پراکندگیِ نیروها و فقدانِ ارادۀ مشترک است.

۱.۱۱ ـ این پراکندگی تنها یک ضعفِ سیاسی نیست؛ بلکه منشأ بسیاری از شکست‌ها، سرخوردگی‌ها و بن‌بست‌های کنونی است.

۱.۱۲ ـ در چنین وضعیتی، توانِ جمعیِ ما به جای آنکه در مسیرِ ساختنِ آینده به کار رود، در رقابت‌ها، سوءظن‌ها و کشمکش‌های درونی فرسوده می‌شود.

۱.۲ ـ هیچ وضعیتِ سیاسی‌ای جاودانه نیست.

۱.۲۱ ـ آنچه امروز واقعیتِ مسلط به نظر می‌رسد، نتیجۀ کنش‌ها و انتخاب‌های تاریخیِ انسان‌هاست.

۱.۲۲ ـ از این رو، وضعِ موجود نه تقدیر است و نه سرنوشتِ تغییرناپذیر.

۱.۳. هر ملتی که واقعیتِ خویش را درست نشناسد، نمی‌تواند آن را دگرگون کند.

۱.۳۱ ـ نخستین گام در پاسخ به پرسشِ «چه باید کرد؟» شناختِ بی‌پرده و صادقانۀ وضعیتِ کنونی است.

۱.۳۲ ـ تا زمانی که علتِ ضعف‌ها و پراکندگی‌های خود را درنیابیم، هیچ برنامۀ سیاسی یا فرهنگی پایدار ایجاد کرده نمی توانیم.

۱.۴ ـ از این رو، مسئلۀ اصلیِ ما نه کمبودِ جمعیت است، نه کمبودِ پیشینۀ تاریخی و نه کمبودِ استعدادهای انسانی.

۱.۴۱ ـ مسئلۀ اصلیِ ما ناتوانی در تبدیلِ ظرفیت‌های پراکنده به یک ارادۀ مشترک است.

۱.۵ ـ بنابراین، پرسشِ های بنیادینِ این ها اند:

۱.۵۱ ـ چگونه می‌توان از پراکندگی به همبستگی گذر کرد؟

۱.۵۲ ـ چگونه می‌توان نیروهای هم‌زبان و هم‌سرنوشت را حولِ اهدافِ مشترک گِردهم آورد؟

۱.۵۳ ـ و چگونه می‌توان ارادۀ پراکندۀ امروز را به نیرویِ سازمان‌یافتۀ فردا مبدل ساخت؟

۲ ـ پاسخ به پرسشِ «چه باید کرد؟» از شناختِ واقعیت امروزین آغاز می‌شود.

۲.۱ ـ بزرگ‌ترین ضعفِ ما پارسی‌زبانان، کمبودِ شمار، استعداد یا پیشینۀ تاریخی نیست.

۲.۲ ـ بزرگ‌ترین ضعفِ ما پراکندگی است.

۲.۳ ـ اما پراکندگی یک واقعیتِ خودبنیاد نیست؛ علل و ریشه‌های معینی دارد.

۲.۳۱ ـ در میانِ تاجیکان، یکی از مهم‌ترین عواملِ پراکندگی، غلبۀ محل‌گرایی بر هویتِ تمدنی است.

۲.۳۲ ـ بسیاری از افراد و گروه‌ها، وابستگیِ محلی، منطقه‌ای و شخصی را بر تعلقِ فرهنگی و تاریخیِ گسترده‌تر ترجیح می‌دهند.

۲.۳۳ ـ در چنین وضعیتی، جای زبان، فرهنگ و حافظۀ مشترک را رقابت‌های کوچک و محلی گرفته است.

۲.۳۴ ـ نتیجۀ این وضعیت، فرسایشِ همبستگی و ناتوانی در شکل دادن به یک ارادۀ جمعی است.

۲.۴ ـ عاملِ دیگرِ پراکندگی، حاکمیتِ روابطِ حامی و مشتری می باشد.

۲.۴۱ ـ در این روابط، وفاداری به اشخاص جاگزینِ وفاداری به ارزش‌ها شده است.

۲.۴۲ ـ افراد به جای آنکه بر بنیادِ برنامه، اندیشه و منافعِ مشترک گِردهم آیند، به گِردِ اشخاص و شبکه‌های قدرت خیمه زده، جمع می شوند.

۲.۴۳ ـ در نتیجه، سیاست از پهنۀ ارزش‌ها به شبکۀ وابستگی‌ها و وفاداری‌های شخصی، بر محورِ روابطِ حامی و مشتری، فروکاسته شده است.

۲.۵ ـ این بیماری تنها به تاجیکان محدود نمی شود.

۲.۵۱ ـ در میانِ هزاره‌ها نیز اشکالِ مشابهی از محل‌گرایی، فردمحوری و روابطِ حامی و مشتری وجود دارد.

۲.۵۲ـ از این رو، ضعفِ همبستگی در هر دو باهمستان دارای ریشه‌های مشترک و همگون است.

۲.۶ ـ تا زمانی که فردمحوری بر ارزش‌محوری پیشی داشته باشد، هیچ همبستگیِ پایدار شکل نخواهد گرفت.

۲.۶۱ ـ تا زمانی که وابستگی‌های محلی بر هویتِ تمدنی غلبه داشته باشند، نیروهای هم‌سرنوشت به رقیبانِ یکدیگر تبدیل خواهند شد.

۲.۷ ـ بنابراین نخستین اصلِ رهایی چنین است:

۲.۷۱ ـ باید از محل‌گرایی به هویتِ تمدنی گذر کنیم.

۲.۷۲ ـ باید از فردمحوری به ارزش‌محوری گذر کنیم.

۲.۷۳ ـ باید از روابطِ حامی و مشتری به روابطِ مبتنی بر مسئولیت و مشارکت گذر کنیم.

۲.۷۴ ـ باید زبان، فرهنگ و حافظۀ تاریخیِ مشترک مان را به محورِ همبستگی تبدیل کنیم.

۲.۷۵ ـ باید نیروی جامعه را به جای فرسایش در رقابت‌های درونی، به سوی آینده مشترک جهت دهیم.

۳ ـ زبانِ پارسی، فرهنگِ مشترک و حافظۀ تاریخیِ مشترک، پلِ های همبستگی‌ما هستند.

۳.۱ ـ همبستگیِ تاجیک ها و هزاره ها یک انتخابِ احساسی نیست؛ بلکه یک ضرورتِ تاریخی و تمدنی می باشد.

۳.۲ ـ تاجیک و هزاره پیش از آنکه دو باهمستان جداگانه باشند، دو شاخه از یک حوزۀ تمدنی‌اند.

۳.۲۱ ـ زبانِ پارسی مهم‌ترین ستونِ و «خانه هستی» این حوزۀ تمدنی است.

۳.۲۲ ـ تاریخِ مشترک، میراثِ فرهنگیِ مشترک و ارزش‌های مشترکِ برآمده از این تمدن، ستون‌های دیگرِ آن می باشند.

۳.۳ ـ آنچه این دو جامعه را به یکدیگر پیوند می‌دهد، بسیار عمیق‌تر و پایدارتر از اختلافاتِ مذهبی، محلی و سیاسیِ میانِ آنان است.

۳.۴ ـ زبانِ مشترک تنها ابزارِ سخن گفتن نیست، بلکه ظرفِ حافظه، فرهنگ و آگاهیِ جمعی هردو بزرگ قوم است.

۳.۴۱ ـ مردمانی که در یک زبان می‌اندیشند، ظرفیتِ آن را دارند که در یک افقِ تاریخی نیز گِردهم آیند.

۳.۵ ـ از این رو، هویتِ تمدنیِ پارسی‌زبانان باید به عنوانِ محورِ همگرایی بازشناخته شود.

۳.۵۱ ـ نه برای حذفِ تفاوت‌ها، بلکه برای قرار دادنِ تفاوت‌ها در چارچوبِ یک سرنوشتِ مشترک.

۳.۶ ـ هر پروژه‌ای که میانِ تاجیک و هزاره دیوار بکشد، در واقع بنیان‌های مشترک را نادیده می‌گیرد.

۳.۷ ـ هر گفتاری که زبان، فرهنگ و حافظۀ مشترک را به حاشیه براند، به تداومِ پراکندگی و سلطه افغانی/پشتونی یاری می‌رساند.

۳.۸ ـ بنابراین دومین اصلِ رهایی چنین است:

۳.۸۱ ـ باید زبانِ پارسی را به عنوانِ مهم‌ترین محورِ همبستگیِ فرهنگی و سیاسی مان پاس بداریم

۳.۸۲ ـ باید هویتِ تمدنیِ مشترک مان را بر شکاف‌های محلی و مذهبی مقدم دانیم.

۳.۸۳ ـ باید میانِ گروه های مختلف سنی و نهادهای سیاسی و فرهنگی هر دو جامعه پیوندهای پایدار ایجاد کنیم.

۳.۸۴ ـ باید سرنوشتِ مشترک مان را جایگزینِ سوءظن‌های تاریخی نماییم.

۳.۸۵ ـ باید همبستگیِ تاجیک ها و هزاره ها را نه یک تاکتیکِ موقت، بلکه یک ضرورتِ پایدارِ راهبردی برای رهایی و بقای مشترک در نظر بگیریم.

۴ ـ فاجعه‌های تاریخی باید فهمیده شوند، نه آنکه به ابزارِ تفرقه مبدل گردند.

۴.۱. افشار یک فاجعۀ تاریخی برای هردو باهمستان (تاجیک و هزاره) بود.

۴.۲. فاجعه بودنِ آن نباید انکار شود.

۴.۳. اما هیچ فاجعه‌ای نباید به زندانِ ابدیِ حافظۀ جمعی مبدل شود.

۴.۴. تاریخ برای فهمیدن است، نه برای اسیر شدن در آن.

۴.۵. تکرارِ همه‌سالۀ یادآوریِ رویداد افشار، نشانۀ دشمنیِ برنامه‌شده و مذموم در میانِ بخشی از تاجیک‌ها و هزاره‌هاست، که به گونۀ عمدی خواسته می‌شود تا آن فاجعه در روانِ جامعه ادامه یابد.

۴.۶. در پسِ تداومِ بحث‌های این فاجعه، نیروهایی قرار دارند که چیزی به جز کارگزارانِ تداومِ سلطۀ افغانی/پشتونی و همکارانِ آن‌ها نیستند.

۴.۷. اگر نتیجۀ یادآوریِ افشار، جلوگیری از تکرارِ اشتباهاتِ گذشته باشد، آنگاه تاریخ به آموزگارِ آینده مبدل می‌شود.

۴.۸. کسانی که پیوسته بر طبلِ اختلاف میانِ تاجیک ها و هزاره ها می‌کوبند، یکی از دو حالت را نمایندگی می‌کنند:

۴.۸۱. یا تاریخ را به درستی نمی‌شناسند.

۴.۸۲. یا پیامدهای سیاسیِ گفتارِ خود را درک نمی‌کنند.

۴.۹. زیرا حاصلِ عملیِ این گفتارها، نه به تقویتِ تاجیک و نه هم هزاره می انجامد.

۴.۱۰. حاصلِ عملیِ آن، تضعیفِ هر دو تا به حال بوده است.

۴.۱۱. سیاست را باید از روی نتایجِ آن سنجید.

۴.۱۲. هر گفتاری که هم‌زبانان را به جانِ یکدیگر اندازد، خواه آگاهانه و خواه ناآگاهانه، در خدمتِ استمرارِ پراکندگی و تداومِ سلطۀ افغانی/پشتونی قرار می‌گیرد.

۴.۱۳. از این رو، سومین اصلِ رهایی چنین است:

۴.۱۳۱. باید حافظۀ تاریخی‌مان را به آگاهیِ راهبردی تبدیل کنیم.

۴.۱۳۲. باید حقیقت را بگوییم.

۴.۱۳۳. اما گفتن حقیقت نباید به ابزارِ نفرت، بلکه به میدانِ دیالوگِ سازنده و دگردیسی مبدل شود.

۵ ـ هیچ رهایی‌ای بدونِ استعمارزداییِ ذهن ممکن نیست.

۵.۱ ـ ذهنِ وابسته نمی‌تواند جامعۀ مستقل بسازد.

۵.۲. وابستگی پیش از آنکه سیاسی باشد، فکری است.

۵.۳ ـ هرگاه جامعه‌ای، واقعیت را از منظرِ دیگران ببیند، توانِ تعریفِ منافعِ خویش را از دست می‌دهد.

۵.۴ ـ آزادی از ذهن آغاز می‌شود.

۵.۵ ـ بنابراین چهارمین اصلِ رهایی چنین است:

۵.۵۱ ـ باید مستقل بیاندیشیم.

۵.۵۲ ـ باید از تقلیدِ کورکورانه پرهیز کنیم.

۵.۵۳ ـ باید منافعِ جمعی را بر وابستگی‌های بیرونی ترجیح دهیم.

۵.۵۴ ـ باید خود را موضوعِ (سوژه) تاریخ، نه ابژۀ آن بدانیم.

۶ـ رهایی نیازمندِ گذار از مریدپروری به خردورزی است.

۶.۱ـ آنگونه که در بالا اشاره شد، یکی از مهم‌ترین موانعِ بیداری مردم ما، تسلط فرهنگِ مریدی و مرادی است.

۶.۲ـ در این فرهنگ، که به شدت خصلت پیشامدرن دارد، کِیش شخصیت و شخصیت پرستی جاگزینِ اندیشه‌ها می‌شوند.

۶.۳ـ جای وفاداری به اصول را وفاداری به افراد می‌گیرد.

۶.۴ـ نقد آنها خیانت انگاشته می شود.

۶.۵ـ پرسشگری سرکوب و استبداد حاکم می گردد.

۶.۶ـ اما هیچ جامعۀ آزادی با تقدیسِ اشخاص ساخته نشده است.

۶.۷ـ بنابراین پنجمین اصلِ رهایی چنین است:

۶.۷۱ـ باید از شخصیت‌پرستی عبور کنیم.

۶.۷۲ـ باید اندیشه پیشرو تمدنی را محور قرار دهیم.

۶.۷۳ـ باید هیچ فردی را فراتر از نقد ندانیم.

۶.۷۴ـ باید مشروعیت خویش را از برنامه و نه از شهرت اشخاص بگیریم.

۶.۷۵ـ باید خردِ جمعی را جایگزینِ اقتدارِ فردی کنیم.

۷ـ همبستگی بدونِ سازمان پایدار نمی‌ماند.

۷.۱ـ نارضایتیِ پراکنده، قدرت تولید نمی‌کند.

۷.۲ـ قدرت محصولِ سازمان‌یافتگی است.

۷.۳ـ آرزو، بدونِ ساختار به نتیجه نمی‌رسد.

۷.۴ـ از این رو، ششمین اصلِ رهایی چنین است:

۷.۴۱ـ باید شبکه‌های همکاری ایجاد کنیم.

۷.۴۲ـ باید نهادهای فکری و فرهنگی به وجود آوریم.

۷.۴۳ـ باید ارتباط ارگانیک و دیالکتیکی میانِ روشنفکران، دانش آموختگان زن و مرد و جوانان برقرار کنیم.

۷.۴۴ـ باید گفتمان های مشترک شبیه هویت، فرهنگ، تقد تاریخی، راه های رهایی وغیره تولید نماییم.

۷.۴۵ـ باید از پراکندگیِ کنونی عبور کنیم.

۷.۴۶ـ باید هر فردِ آگاه خود را بخشی از یک مأموریتِ بزرگ‌تر بداند.

۷.۴۷ـ و آن ماموریت بزرگ همانا تغییر پارادایم جدید در پندار و کردار ما برای مبارزه است.

۸ ـ زبانِ مبارزه باید تغییر کند.

۸.۱ ـ زبان تنها وسیلۀ بیان نیست بلکه ابزارِ ساختنِ واقعیت نیز می باشد.

۸.۲ ـ زبانی که مملو از تحقیر، توهین و دشمنی علیه همدیگر باشد، نمی‌تواند حاملِ رهایی گردد.

۸.۳ ـ هیچ جامعه‌ای با تخریبِ مداومِ خودش ساخته نشده است.

۸.۴ ـ بنابراین هفتمین اصلِ رهایی چنین است:

۸.۴۱ ـ باید گفتارِ مسئولانه را جایگزینِ گفتارِ ویرانگر کنیم.

۸.۴۲ ـ باید به جای تولیدِ نفرت، اعتماد سازی در بین پارسیان نماییم.

۸.۴۳ ـ باید به جای تخریبِ هم‌سرنوشتان، بر نقدِ سازنده و آینده نگرانه متمرکز شویم.

۹ـ جهانِ آینده از اکنون ساخته می‌شود.

۹.۱ـ آینده در فردا آغاز نمی‌شود.

۹.۲ـ آینده در مناسباتی که امروز میانِ خود ایجاد می‌کنیم، حضور دارد.

۹.۳ـ جامعه‌ای که امروز تمرینِ همکاری نکند، فردا نیز قادر به همکاری نخواهد بود.

۹.۴ـ جامعه‌ای که امروز به دیگری اعتماد نکند، فردا نیز نمی‌تواند ساختارِ مشترک بسازد.

۹.۵ـ بنابراین هشتمین اصلِ رهایی چنین است:

۹.۵۱ـ باید از امروز همبستگی را تمرین کنیم.

۹.۵۲ـ باید از امروز همکاری را آغاز نماییم.

۹.۵۳ـ باید از امروز نهادسازی کنیم.

۹.۵۴ـ باید از امروز زبانِ مشترک بیآفرینیم.

۱۰. پاسخِ نهایی به پرسشِ «چه باید کرد؟» روشن است.

۱۰.۱ـ باید از پراکندگی محلگرایانه پیشامدرن به همبستگی گذر کنیم.

۱۰.۲ـ باید از تعصب مذهبی و سلیقه ای به سوی هویتِ مشترک تمدنی گذر کنیم.

۱۰.۳ـ باید از حافظۀ انتقام به حافظۀ آگاهی و تاریخی پُر مدارا بر حول ارزش های «پندارنیک، گفتار نیک کردار نیک» گذر کنیم.

۱۰.۳ـ این اکسیومِ (اصلِ موضوعه) سه‌گانه، مرزِ اخلاقی و منطقیِ جهانِ ما را ترسیم می‌کند. عبور از این مرز، خروج از حریمِ تمدنی و سقوط به درۀ توحش است.

۱۰.۴ـ باید فرهنگ مریدی ـ مرادی را به خردورزی تغییر دهیم.

۱۰.۵ـ باید از انفعال به سوی سازمان‌یافتگی گذر کنیم.

۱۰.۶ـ باید این اندیشه را القا کنیم که تاجیک ها و هزاره ها یکدیگر را نه رقیب، بلکه شریکِ سرنوشتِ تاریخیِ مشترک خویش بدانند.

۱۰.۷ـ باید زبانِ مشترک، برنامۀ مشترک و افقِ مشترک بسازیم.

۱۰.۸ـ باید نیروی پراکندۀ امروز را به ارادۀ جمعیِ فردا مبدل سازیم.

۱۰.۹ـ آنچه باید بسازیم، شعاری نه بلکه در کردارِ ما تجلی یابد.

۱۰.۹۱ ـ اگرچه در «نشست هامبورگ» بار دیگر از پرسشِ «چه باید کرد؟» یاد شد، اما این امر تکرارِ گزاره‌هایی است که شالوده‌های فکری و ضرورتِ منطقیِ آن، پیش از این در «جنبش ما» تبیین و ارزیابی شده بود.

۱۰.۹۲ ـ بر همین بنیاد، همکاریِ راهبردیِ ما با «جمهوری دمکراتیک هزارستان»، خروجِ قطعی از فضای انتزاعیِ تئوری و نخستین مصداقِ عینیِ تبدیلِ «حرف به عمل» در میدانِ پراتیکِ سیاسی است.

۱۰.۱۰ـ رهایی زمانی آغاز می‌شود که ما مسئولیتِ ساختنِ آن را بر عهده بگیریم.

ازین‌رو تبدیل همبستگی، سازمان‌یافتگی، آگاهی و عملِ مشترک به واقعیت، تنها از مسیر گذار از گفتار به کردار میسر است!
آنجا که پای اقدامِ عملی و سازنده در میان نباشد، باید از لفاظی دست کشید و سکوت پیشه کرد!

 


سیاست

مقاومت دوم

04-تیر-1405 By admin

پیام جمعه فاتح به…

«سنگر»: ما تأیید نمی‌کنیم که این مت