خبر روز

گفت‌وگوی الکساندر دوگین، فیلسوف مشهور معروف به «ایدئولوگ کرملین»، در برنامهٔ «تشدید (اسکالاسیون)» رادیو اسپوتنیک

منبع: مجلهٔ «آرکتوس»

رادیو اسپوتنیک، مجری برنامهٔ «تشدید»:

تعطیلات اخیر و آغاز سال ۲۰۲۶ با موجی از رویدادها در عرصهٔ بین‌المللی همراه بوده است. رئیس‌جمهور ایالات متحده جهان را در حالت آماده‌باش نگه داشته است: اقدامات سیاست خارجی آمریکا روزبه‌روز عجیب‌تر و خشن‌تر می‌شود. گفت‌وگو را با وضعیت گرینلند آغاز کنیم. اخبار مربوط به این حوزه بسیار جالب است. فرستادهٔ ویژهٔ رئیس‌جمهور آمریکا در امور گرینلند، جف لندری، بیانیه‌ای جنجالی صادر کرد و گفت که پس از جنگ جهانی دوم، دانمارک عملاً با دور زدن پروتکل‌های سازمان ملل متحد، کنترل این جزیره را دوباره به دست گرفته و این اقدام را «بازاشغال» نامید. وزارت امور خارجهٔ دانمارک پیش‌تر اعتراض خود را اعلام کرده و بر خدشه‌ناپذیری حاکمیت این کشور تأکید کرده است. چرا ترامپ و اطرافیانش اکنون ناگهان به هنجارهای سازمان ملل و پروتکل‌های تاریخی متوسل شده‌اند، در حالی که پیش‌تر آشکارا گفته بودند این سازمان اساساً اهمیتی ندارد؟

الکساندر دوگین:

به نظر من، ترامپ واقعاً در حال تغییر سیاست بین‌الملل است. این موضوع بسیار جدی است. ناهماهنگی‌های گاه‌به‌گاه در رفتار او، سردرگمی ظاهری و تناقض‌هایی که اقداماتش را احاطه کرده‌اند — همهٔ این‌ها نوعی «مهِ جنگ» ایجاد می‌کنند. گاهی او مستقیماً دربارهٔ آنچه واقعاً در حال رخ دادن است سخن می‌گوید و بر همان اساس عمل می‌کند، و گاهی از این مه برای پنهان کردن یا پوشاندن نیت‌های واقعی خود استفاده می‌کند.

وقتی او از «الحاقیهٔ ترامپ» به دکترین مونرو سخن می‌گوید (یادآوری می‌کنم: دکترین مونرو مفهومی است که در نخستین ربع قرن نوزدهم شکل گرفت و بر این اصل استوار بود که قارهٔ آمریکا باید از نفوذ استعمار اروپایی آزاد باشد)، در واقع به ریشه‌های خود بازمی‌گردد. در آغاز، این ایده نه‌تنها به معنای هژمونی ایالات متحده بود، بلکه نوعی مبارزهٔ رهایی‌بخش ملت‌های آمریکای لاتین علیه کلان‌شهرهای اروپایی را نیز در بر می‌گرفت، با شعار «آمریکا برای آمریکایی‌ها». یعنی آمریکا متعلق به آمریکایی‌ها باشد، نه اروپایی‌ها. روسیه در آنجا مستعمره‌ای نداشت، بنابراین این مسئله مستقیماً به ما مربوط نمی‌شد — این‌ها مشکلات داخلی خودشان برای رهایی از جهان قدیم بود. 

امروز این منطق در اقدامات کاملاً افسارگسیختهٔ ترامپ علیه رئیس‌جمهور یک کشور مستقل، یعنی ونزوئلا، نمود پیدا کرده است: او به‌سادگی نیکلاس مادورو و همسرش را ربود. افزون بر این، ترامپ دیروز در شبکه‌های اجتماعی — شاید به شوخی، شاید کاملاً جدی، و باز هم در همان «مهِ جنگ» — اعلام کرد که اکنون رئیس‌جمهور ونزوئلا نیز هست؛ یعنی هم‌زمان رئیس‌جمهور ایالات متحده و رئیس‌جمهور موقت ونزوئلا. اگر تاریخ جهان را با دقت بررسی کنیم، می‌بینیم که چنین وضعیتی همواره وجود داشته است: کسی خود را امپراتور اعلام می‌کرد، کسی با کمک ارتش به‌عنوان فرمانروای مطلق برگزیده می‌شد، و کسی از طریق کودتا یا انقلاب به قدرت می‌رسید؛ همان‌گونه که در کشور ما نیز رخ داد. بنابراین، در مجموع نباید بیش از حد نگران شکل ظاهری ماجرا بود. به اصل موضوع نگاه کنیم: مادورو ربوده شده، در کشور حضور ندارد، آمریکا در حال پیشروی به‌سوی ونزوئلاست، خود را برای تجارت نفت آن آماده می‌کند و عملاً این سرزمین را زیر شعار «آمریکا برای آمریکایی‌ها» به خود ملحق کرده است.

«الحاقیهٔ ترامپ» در اینجا چگونه عمل می‌کند؟ از دیدگاه او، ونزوئلا ظاهراً «تحت حاکمیت روس‌ها و چینی‌ها» بوده و اکنون «استعمارزدایی» آن به نفع ایالات متحده در حال انجام است. البته روس‌ها و چینی‌ها بر ونزوئلا حکومت نمی‌کردند — اما ترامپ خواهد کرد. به همین ترتیب، این بار در شمال، ترامپ ادعای حق بر گرینلند را مطرح می‌کند. او می‌گوید از نظر جغرافیایی این سرزمین ادامهٔ قارهٔ آمریکای شمالی است و محل سکونت اینوئیت‌هاست — همان اسکیموهایی که در آلاسکا زندگی می‌کنند. بیایید آن‌ها را «آزاد» کنیم، زیرا ممکن است دیگران — باز هم روس‌ها و چینی‌ها — به آن‌ها دست‌اندازی کنند. ترامپ استدلال می‌کند که دو تیم سورتمهٔ سگ‌ها برای حفاظت از این قلمرو عظیم، که سرشار از منابع است و در نبرد آینده برای قطب شمال اهمیت راهبردی دارد، کافی نیست. این سرزمین باید «نجات داده شود».

او دانمارک و اتحادیهٔ اروپا را مشتی نادان، لیبرال‌های احمق و ترحم‌برانگیز می‌بیند که فریاد می‌کشند. از نظر او آن‌ها هیچ قدرتی ندارند و از نظر ذهنی ناتوان‌اند. فردی مانند کایا کالاس برای او صرفاً یک سوءتفاهم است، اما گرینلند و موقعیت راهبردی آن اهمیت دارد. کانادا نیز به همان اندازه مهم است؛ کشوری که، چنان‌که ناگهان روشن شد، هنوز به‌طور رسمی تحت تاج‌وتخت بریتانیاست — و ترامپ این را «سهل‌انگاری» در روند استعمارزدایی قارهٔ آمریکا می‌داند. او این الحاقیه به دکترین مونرو را با تمام سرعت به اجرا درمی‌آورد.

در عین حال، شیوهٔ توجیه اقداماتش اهمیتی ندارد. شعار او ساده است: می‌توانم، پس انجام می‌دهم. اگر بتوانم مادورو را بدزدم، اگر بتوانم گرینلند و کانادا را بگیرم، این کار را خواهم کرد. ممکن است بگویید: چه کابوسی — این پایان حقوق بین‌الملل و همهٔ توافق‌هاست! اما همیشه همین‌گونه بوده است: اگر کاری را انجام نمی‌دهم، یعنی هنوز نمی‌توانم و فقط در حال آماده شدن برای «توانستن» هستم. تمام تاریخ جهان — اگر روبنای انسان‌دوستانه و تشریفات ریاکارانهٔ دیپلماتیک با دست‌دادن‌های بی‌معنا در نشست‌های بی‌ثمر را کنار بگذاریم — به همین اصل فروکاسته می‌شود. ترامپ صرفاً پردهٔ معصومیت را از این بُعد روابط بین‌الملل کنار می‌زند و می‌گوید: بیایید ببینیم چه کسی اینجا قوی است و چه کسی ضعیف.

اگر او فقط به نیم‌کرهٔ غربی بسنده می‌کرد، شاید می‌شد زمانی با او کنار آمد. رئیس‌جمهور ما اخیراً گفت: گرینلند، گرینلند است؛ اتحادیهٔ اروپا دشمن ماست؛ و آمریکا به‌هیچ‌وجه دوست ما نیست. و اگر میان آن‌ها جنگی دربگیرد، حتی می‌تواند اتفاق خوبی باشد. در غرب، اکنون به‌طور جدی از احتمال جنگ میان آمریکا و ناتو سخن گفته می‌شود. همیشه همین‌گونه بوده است: یکی حمله می‌کرد، دیگری استقلال یا تمامیت ارضی را برخلاف خواست طرف مقابل به رسمیت می‌شناخت. اما اکنون یک «بازچینی اساسی کارت‌ها» برای حق مشارکت در این جهان جدیدِ قدرت در حال وقوع است.

هر دولت متمدنی امروز جاه‌طلبی‌های خود را اعلام می‌کند: ترامپ با طرح‌های عظیمش، چین با اهداف جهانیِ به همان اندازه مهم، و ما با این ادعا که هیچ تصمیمی نباید بدون ما گرفته شود — وگرنه «اورشنیک‌ها» را همه‌جا خواهیم کاشت. این سه نیرو اکنون در حال بازسازی جهان‌اند. اتحادیهٔ اروپا مزاحم است و میان «هم شما و هم ما» سرگردان مانده است. در برابر احتمال جنگ با آمریکا، رهبران اروپایی ناگهان به این فکر افتاده‌اند: آیا باید با پوتین متحد شوند؟ زیرا اگر آمریکا همان‌گونه که در ونزوئلا عمل کرد، بخواهد آن‌ها را با زور فیزیکی وادار به اطاعت کند، چگونه می‌توانند مقاومت کنند؟

یک بازنگری عظیم در قوانین در جریان است. اما اگر این قوانین قابل کنار گذاشتن باشند، اگر یک رئیس‌جمهور قابل ربودن باشد و کل کشورها قابل تصاحب تصور شوند، آنگاه با واقعیتی کاملاً جدید روبه‌رو هستیم. ما واقعاً در سال ۲۰۲۶ در جهانی کاملاً متفاوت بیدار شدیم؛ جهانی که فقط به این دلیل برای ما ناآشنا به نظر می‌رسد که معمولاً تلاش نمی‌کنیم آن را صادقانه و بی‌پرده رمزگشایی و درک کنیم.

ما به‌صورت اینرسی حرکت می‌کنیم: این هم صلح یالتا و این هم سازمان ملل متحد. در واقع دیگر سازمان ملل وجود ندارد و شاید فردا ناتو هم وجود نداشته باشد. اما اینجا یک مشکل جدی برای ما پدید می‌آید: آیا ترامپ خود را به نیم‌کرهٔ غربی محدود خواهد کرد؟ آیا با تصاحب همهٔ این‌ها قانع خواهد شد یا باز هم پیش خواهد رفت؟ اتحاد او با اسرائیل — که جالب آن‌که بسیاری از حامیانش به‌شدت آن را نقد می‌کنند — نشان می‌دهد که نیت او نسبت به خاورمیانه خالص نیست. و این نیم‌کرهٔ ماست: اوراسیا، منطقه‌ای برای «دکترین مونروی» احتمالیِ ما. او ایران را تهدید می‌کند و وعده می‌دهد اگر اعتراض‌ها سرکوب شود، حملهٔ نظامی خواهد کرد. و ترامپ از کمک به اوکراین نیز خودداری نمی‌کند، اما اینجا اوراسیاست.

اکنون یک پرسش بسیار جدی مطرح می‌شود. فرض کنیم در صورت رویارویی نظامی مستقیم در آمریکای لاتین، ما آمادهٔ جنگ در قلمرو آن‌ها برای حمایت از مادورو با هر وسیلهٔ لازم نیستیم. بسیار خوب، آماده نیستیم. اما اوراسیا، ایران، خاورمیانه و اوکراین حیاط خلوت خود ما هستند. و اینجا ما می‌جنگیم؛ هر کاری که بتوانیم انجام می‌دهیم. دیر و کند — همان‌گونه که بسیاری اذعان می‌کنند — اما می‌جنگیم.

رفتار چین جالب است: به نظر می‌رسد فکر می‌کند می‌تواند صبر کند و یکی‌یکی خطوط را واگذار کند. اما تقریباً تمام نفت چین از ما، ونزوئلا و ایران تأمین می‌شود. ترامپ فشار را افزایش خواهد داد. او هم‌اکنون می‌کوشد از طریق تحریم‌ها و فشارِ نیروی سایه «ما را تحت فشار قرار دهد». چین، این قدرت بزرگ، ناگزیر است وارد جنگ اوراسیا شود، زیرا ترامپ چیزی برای ما باقی نخواهد گذاشت. او همه‌چیز را از همه خواهد گرفت — ذهنیت او این‌گونه عمل می‌کند. ما باید بر ایجاد کنترل مستقیم روسیه بر مناطق حیاتی اوراسیا تمرکز کنیم. هر چیزی را که از دست بدهیم، هر بی‌طرفی یا حاکمیتی را که به رسمیت بشناسیم، سودش به آمریکایی‌ها خواهد رسید؛ نه حتی به چینی‌ها، بلکه دقیقاً به آمریکایی‌ها. 

روشن است که آن‌ها در نیم‌کرهٔ غربی متوقف نخواهند شد و به‌سوی شرق حرکت خواهند کرد. زمان آن رسیده است که منطقهٔ اولویت‌های اساسی خود را اعلام کنیم: اوراسیا برای اوراسیایی‌هاست. ما نمی‌توانیم ترامپ را از شعارش «آمریکا برای آمریکایی‌ها» منصرف کنیم — بسیار خوب، این تمدن شماست. اما اگر چنین است، اوراسیا برای اوراسیایی‌ها و فقط برای آن‌هاست؛ و این به آن معناست که نه برای جهان نو (آمریکا). 

ما دقیقاً در چنین جهانی بیدار شده‌ایم. آیا برای آن آماده‌ایم؟ نه. آیا امکان جلوگیری از آن وجود دارد؟ نه. این مسئلهٔ سال ۲۰۲۶ است. ما در جهانی قرار گرفته‌ایم که از ما انجام کارهایی را می‌طلبد که از نظر اخلاقی و عقلانی برای انجامشان آماده نیستیم. ما از پیش در این جنگ هستیم؛ همین حالا برای منافع اوراسیا در اوکراین می‌جنگیم. تا زمانی که آن را به‌طور کامل از رژیم نازیِ طرفدار غرب آزاد نکنیم، یک قدرت بزرگ نخواهیم بود. این شرایط بر ما تحمیل شده، ما را وارد آن کرده‌اند، و اکنون باید از این آزمون عبور کنیم. یا اوکراین متعلق به ما خواهد بود، یا دیگر اوکراینی وجود نخواهد داشت — نه ما، و احتمالاً نه جهان.

نخستین اقدامات و اظهارات ترامپ در سال ۲۰۲۶ سرعت همهٔ روندهای ژئوپلیتیکی جهان را افزایش خواهد داد. یک نظم جهانی جدید و بی‌رحمانهٔ قدرت‌های بزرگ در حال شکل‌گیری است: یا آن‌ها ما را تصاحب خواهند کرد، یا ما آن‌ها را. بیهوده است که به انسانیت متوسل شویم، منتظر تغییر قدرت در ایالات متحده بمانیم یا بکوشیم اتحادیهٔ اروپا را به پایبندی به قوانین وادار کنیم. هیچ حق و قانونی وجود ندارد؛ تنها قانون زور حاکم است. حتی خود اتحادیهٔ اروپا نیز شروع به درک این واقعیت کرده است.

هیچ راه بازگشتی وجود ندارد: مادورو را نمی‌توان با عذرخواهی برای «سوءتفاهم» بازگرداند. جهان وارد مسیری شده است که بازگشت ندارد. این واقعیت سخت و نگران‌کننده است، اما ما باید چیزها را با نام واقعی‌شان بنامیم و برای آن‌ها آماده باشیم.

مجری:

آیا می‌توان به شباهت‌های تاریخی اشاره کرد؟ ترامپ اکنون بسیار تهاجمی حمله می‌کند: هم‌زمان ادعای حق بر گرینلند را مطرح می‌کند، به حمله به کوبا و ونزوئلا می‌اندیشد و می‌کوشد شرایط خود را به ایران تحمیل کند. آیا او به‌سادگی در همهٔ این جبهه‌ها انرژی خود را از دست نخواهد داد؟ ما نمونهٔ آلمان هیتلری را داریم: آن نیز با خشونت فراوان آغاز کرد، همه‌چیز را در مسیر خود تصرف کرد، اما در نهایت همین گسترش افراطی به فاجعه‌اش انجامید. آیا ترامپ با بزرگ‌نمایی بیش از حد توانایی‌های آمریکا مرتکب همان خطا نمی‌شود؟

الکساندر دوگین:

آلمانِ هیتلر دستاوردهای فوق‌العاده‌ای در حوزه‌های نظامی و اقتصادی به‌دست آورد که در نگاه نخست متناقض به نظر می‌رسد: رژیمی که تنها دوازده سال دوام آورد، نتایجی شگفت‌انگیز کسب کرد. هیتلر خودبه‌خود فرو نریخت و صرفاً به‌خاطر بلندپروازی‌هایش «زیاده‌روی» نکرد — این ما بودیم که او را شکست دادیم. ما ثابت کردیم که نیرومندتر، معنوی‌تر و قدرتمندتر هستیم: ملت ما، دولت شوروی و روسیهٔ ما. هیتلر به‌تنهایی سقوط نمی‌کرد — ما گردنش را شکستیم.

این نکته‌ای بسیار جدی است. اگر او اشغالگری خود را ادامه می‌داد و ما بی‌طرف می‌ماندیم یا سرانجام موفق می‌شدیم او را علیه غرب قرار دهیم (در هر صورت او وارد جنگ با انگلیس و فرانسه شد)، روشن نبود که داستان چگونه پایان می‌یافت. تنها واکنش ملت شجاع روسیهٔ ما می‌توانست او را متوقف کند. او خودبه‌خود، حتی با وجود بلندپروازی‌های افراطی، سقوط نمی‌کرد. بله، از منظر ژئوپلیتیکی تصمیم گرفت هم با غرب و هم با شرق بجنگد تا «منِ» خود را تثبیت کند، اما تنها در مرحلهٔ نخست به موفقیت‌های حیرت‌انگیز دست یافت.

بنابراین، در دوران ریاست‌جمهوری ترامپ، رخدادهای بسیاری ممکن است اتفاق بیفتد. همان‌گونه که تاکر کارلسن به‌درستی اشاره کرده است، ترامپ در حال عبور دادن ایالات متحده از یک جمهوری به یک امپراتوری است. متفکر آمریکایی، کرتیس یاروین، مدت‌هاست در این‌باره سخن می‌گوید: منابع دموکراسی به پایان رسیده، الیگارشی کشور را به بن‌بست کشانده و تنها راه رهایی، امپراتوری است. ترامپ مانند یک امپراتور رفتار می‌کند. این وضعیت یادآور هیتلر، استالین یا امپراتوری بریتانیا است (امپراتوری روسیه بسیار مؤدب‌تر بود). عصر امپراتوری‌ها فرا رسیده است.

آیا ترامپ، با اعلام امپراتوری‌بودن آمریکا، ممکن است دچار زیاده‌روی شود؟ بله. آیا ممکن است قدرت خود را نادرست برآورد کند؟ قطعاً. اما هیچ‌کس او را متوقف نخواهد کرد، مگر آن‌که ما خود، روسیه را به‌عنوان یک امپراتوری بزرگ و کاملاً مستقل بسازیم — قدرتی نیرومند و بسیج‌شده که نه میلی به تعظیم در برابر کسی دارد و نه آمادهٔ سازش است. همان‌گونه که هیتلر متوقف نشد، ترامپ نیز متوقف نخواهد شد.

مسئلهٔ دیگر این است که ما در حال حاضر توان دفاع از کوبا، ونزوئلا، مکزیک یا گرینلند را نداریم. در دوران شوروی می‌شد به چنین چیزهایی اندیشید، اما امروز نه. و اساساً این کار ما نیست: هرچه آن‌ها در آن‌سوی اقیانوس بیشتر با یکدیگر بجنگند، برای ما بهتر است؛ این یک هدیهٔ واقعی است. ما هنوز نمی‌توانیم ترامپ را در قلمرو خودش مهار کنیم، اما کاری هست که باید در اینجا انجام دهیم. وظیفهٔ فوری ما تضمین نظم اوراسیایی و بازسازی سلطهٔ روسیهٔ بزرگ بر قارهٔ خود است. البته نه به‌تنهایی، بلکه در اتحاد با دوستان بزرگ‌مان، چین و هند.

این مأموریت سال ۲۰۲۶ است. و باید با سرعتی کاملاً متفاوت از سرعتی که در ۲۶ سال گذشته در این مسیر حرکت کرده‌ایم، به‌سوی آن پیش برویم.

مجری:

همکار ما در بخش خبر همین حالا به موضوع ایران اشاره کرد؛ موضوعی که در بخش قبلی برنامه نیز مطرح شد. وزیر امور خارجهٔ ایران اعلام کرد که در میان شرکت‌کنندگان در ناآرامی‌ها، تحریک‌کنندگانی حضور داشتند که دستور مستقیم برای تیراندازی به مردم دریافت کرده بودند. در بیانیهٔ او نام ایالات متحده نیز مطرح شد. آیا واقعاً ممکن است مردم در ایران نه‌تنها به‌دلیل نارضایتی‌های اقتصادی، بلکه با حمایت مستقیم واشینگتن به خیابان‌ها آمده باشند؟ و آیا این تلاشی برای آماده‌سازی زمینهٔ مداخلهٔ گستردهٔ آمریکا در این کشور نیست؟

الکساندر دوگین:

دقیقاً همین‌طور است؛ کاملاً همین اتفاق در حال رخ دادن است. ایران دشمن منطقه‌ای اصلی اسرائیل است و اسرائیل صرفاً متحد آمریکا نیست؛ بلکه کشوری است که به‌دلیل مجموعه‌ای از عوامل، سیاست آمریکا را دیکته می‌کند. اسرائیل نسبت به دکترین مونرو و شعار «آمریکا برای آمریکایی‌ها» بی‌تفاوت است؛ برنامهٔ خاص خود را دارد. اسرائیل در حال ساختن «اسرائیل بزرگ» است — این طرح حتی بر روی شِورون‌های ارتش اسرائیل نیز دیده می‌شود. این پروژه شامل حذف لبنان، اشغال سوریه و تصرف بخشی از خاک مصر است — ایجاد یک قدرت «از دریا تا دریا». و ایران در مسیر این الگوی خشن امپریالیستی قرار دارد.

از آن‌جا که اسرائیل قدرتمند است و ایالات متحده، به اذعان خودِ آمریکایی‌ها، اغلب نه برعکس، بلکه به‌عنوان نمایندهٔ آن عمل می‌کند، ما به نتیجه‌ای منطقی می‌رسیم: اسرائیل در حال سازمان‌دهی عملیات تغییر رژیم در ایران است و آمریکا نیز آن را همراهی می‌کند. من اطمینان دارم که موساد و سیا اکنون به‌صورت مشترک برای به سرانجام رساندن روند بی‌ثبات‌سازی ایران کار می‌کنند. هیچ تردیدی نیست که این روند از بیرون هدایت و تحریک می‌شود.

نکتهٔ دوم: رهبری ایران بی‌تردید مرتکب اشتباهات زیادی شده است. نخست آن‌که شعلهٔ انقلاب شیعی که روزی به‌دست آیت‌الله خمینی افروخته شد، به‌تدریج فروکش کرد. شور حماسیِ انتظار مهدی و نبرد نهایی با دجّال — دشمن بشریت — رو به سردی گذاشت. انتظارات آخرالزمانی جای خود را به روزمرّگی داد و در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و مالی، رهبری ایران دچار محاسبات نادرست جدی شد. دلایل عینی وجود دارد که چرا مردم از این وضعیت خسته شدند: خودِ ایدئولوژی بزرگ به‌درستی اجرا نشد.

مسئله، خودِ ایدئولوژی نیست، بلکه شیوهٔ اجرای آن است. به‌جای جست‌وجوی راه‌هایی برای مقابلهٔ مؤثر با اسرائیل و متحدش، غربِ جمعی، بسیاری به شعارها و تهدیدها دل خوش کردند. آن‌ها برای مدت طولانی این هیولا را بیش از حد تحریک کردند، و اسرائیل و غرب واقعاً همان هیولای آخرالزمانی هستند.

یک چیز این است که با شجاعت تا پایان، با تکیه بر ایمان و روح، با آن بجنگی؛ و چیز دیگر این است که صرفاً آن را تحریک کنی. و هنگامی که این هیولا شروع به پاسخ دادن می‌کند، توسل به حقوق بین‌الملل و فریادِ «قانون‌شکنی را متوقف کنید!» مضحک است. جنگ با این هیولا باید تا پیروزی نهایی ادامه یابد.

پردهٔ ژئوپلیتیک را کنار می‌زنم: یک سال پیش، پیش از آغاز رویارویی مستقیم، برای همهٔ تحلیلگران عاقل روشن بود که ایران به‌تنهایی قادر نخواهد بود در برابر اتحاد ترامپ–نتانیاهو مقاومت کند. پیشنهادی مطرح شد مبنی بر ایجاد یک دولت اتحادیِ روسی–ایرانی بر اساس الگوی اتحاد ما با بلاروس. بلاروس کشوری کوچک اما سربلند است و اگر سپر هسته‌ای ما نبود، روزهایش به‌سرعت به پایان می‌رسید. ایران، که به‌دلیل فشار نظامی و خیانت داخلی، شانس حفظ حاکمیت خود را به‌سرعت از دست می‌دهد، به تضمین‌های واقعی نیاز داشت. روسیه مایل بود ایران را در چنین اتحادی بپذیرد — این می‌توانست یک جمهوری فدرال ایرانی یا شکل دیگری از همگرایی باشد.

اتحاد میان روسیه و ایران تنها راه‌حل بود. اما ایرانیان پاسخ دادند: «ما فارس‌های مستقل هستیم، ما یک امپراتوری بزرگ داریم.» اما اگر در چنین شرایطی می‌خواهید امپراتوری خود را حفظ کنید، باید وارد اتحادهای معقول شوید. ما هیچ تمایلی به استعمار ایران نداشتیم؛ ما اتحادی پیشنهاد دادیم که آن‌ها را نجات می‌داد. متأسفانه از این رویارویی کنونی نتیجه‌گیری درستی صورت نگرفت. ایران ادعا می‌کند که شکست نخورده و کارآمدی خود را نشان داده است، اما این تنها «مهِ جنگ» است. ایران این جنگ را با اسرائیل نبرد و نمی‌توانست هم ببرد، زیرا جهان اسلام دچار تفرقه است و عوامل آمریکایی و موساد در قلمرو آن به‌راحتی فعالیت می‌کنند. آن‌ها قادرند رهبری دشمن را در یک لحظه حذف کنند — به همان سرعتی که ترامپ مادورو را ربود.

ما با دشمنی هراس‌انگیز، یک هیولای واقعی آخرالزمانی روبه‌رو هستیم و با شعار به‌تنهایی نمی‌توان آن را شکست داد.

از این‌رو لازم است به‌طور جدی بیندیشیم که چگونه می‌توان انقلاب ایران را نجات داد. تنها یک راه وجود دارد: روسیه. اگر ایران زیر «چتر هسته‌ای» ما قرار می‌گرفت، جهان کاملاً دگرگون می‌شد. افزون بر این، ما هیچ اختلاف بنیادینی با نتانیاهو نداریم — این در واقع مسئلهٔ ما نیست. اما ایرانیان این فرصت را از دست دادند و اکنون دوره‌ای دشوار در پیش خواهند داشت.

شاید آن‌ها به چین امید بسته باشند؛ کشوری که از نظر اقتصادی در فرآیندهای نفتی ایران دخیل است، اما مسیر پکن از نظر رویارویی مستقیم با غرب حتی از مسیر ما نیز دورتر است. چینی‌ها می‌کوشند با به‌تعویق انداختن مسئلهٔ تایوان از برخورد اجتناب‌ناپذیر پرهیز کنند، بنابراین امید چندانی به آن‌ها نیست — همان‌گونه که در ونزوئلا یا جاهای دیگر نیز چنین بود. آن‌ها حمایت دیپلماتیک یا مالی ارائه خواهند داد، اما عملاً وارد ماجرا نخواهند شد.

ما چیزی برای از دست دادن نداریم. یک سال پیش می‌توانستیم یک دولت اتحادی ایجاد کنیم — و حتی اکنون نیز، هرچند کمی دیر شده، هنوز هم می‌توانستیم. در آن صورت، یک گارنیزون کوچک ایرانی می‌توانست در قطب شمال مستقر شود و ما نیز پایگاه دریایی در آب‌های گرم اقیانوس هند می‌داشتیم. این هدف راهبردی سیاست ماست؛ هدفی که می‌توانست بدون جنگ و فتوحات، با حل هم‌زمان مشکلات مسکو و تهران محقق شود. من اطمینان دارم که در آن صورت، ترکیه نیز به بررسی چنین اتحادی می‌پرداخت، زیرا آن هم «در نوبت بعدی» قرار دارد: ایالات متحده ترکیهٔ کنونی را، با وجود عضویت در ناتو، دوست ندارد. زمان اقدامات ژئوپلیتیکی پیش‌دستانه فرا رسیده است.

در مورد عملیات جاریِ تغییر رژیم در ایران، اگر این عملیات موفق شود، ضربه‌ای دردناک به ما وارد خواهد کرد. این ضربه حتی بدتر از از دست دادن ونزوئلا یا بی‌ثبات‌سازی سوریه و لبنان خواهد بود. سقوط ایران به این معناست که نوبت ماست و پس از ما — چین. دشمن خواهد کوشید از همان فناوری‌ها استفاده کند. آیا می‌توان گفت که چنین شبکه‌های نفوذی در کشور ما وجود ندارند؟ ایران با شدت از امنیت خود دفاع کرده و عوامل سیا و موساد را افشا کرده است، اما افزایش نارضایتی و کنترل همه‌جانبه از طریق ابزارهای دیجیتال و فناوری‌های شبکه‌ای، جامعه را در برابر یک «انقلاب رنگی» آسیب‌پذیر ساخته است.

ما نمی‌توانیم فرض کنیم که جامعهٔ ما آسیب‌ناپذیر است. ما قدرتی نیرومند و مشروع در شخص رئیس‌جمهور داریم که از حمایت اکثریت برخوردار است. اما بیایید صادق باشیم: کل نظام بر یک فرد استوار است. آیا خودِ نهادها و قانون اساسی می‌توانند آزمون فروپاشی‌ای را که ایران یا ونزوئلا اکنون با آن روبه‌رو هستند، تحمل کنند؟ پاسخ روشن نیست. ما باید تلاشی عظیم برای تقویت حاکمیت خود با سرعتی کاملاً نو انجام دهیم. حملات دشمن به محل اقامت فرماندهٔ عالی نیروها صرفاً تروریسم نیست؛ بلکه بخشی از همان طرح است: حذف چهره‌های کلیدی، ایجاد هرج‌ومرج و فروپاشی نظام. امپراتوری روسیه به این شکل سقوط کرد و اتحاد جماهیر شوروی نیز تقریباً به همین شکل فروپاشید.

ما در برابر خیانت در رأس دولت مصونیت داریم، اما همچنان می‌کوشیم از لبهٔ پرتگاهی که سی سال پیش در آستانهٔ آن ایستاده بودیم، فاصله بگیریم.

دل‌خوش کردن به انتظارهای ساده‌لوحانهٔ معجزه‌آسا، عملی جنایتکارانه است. آنچه در ونزوئلا و به‌ویژه در ایران — سرزمینی که می‌توانست فضای اتحادیِ مشترک ما باشد — رخ می‌دهد، مستقیماً به ما مربوط است. ما باید به خود آییم و سرعت تصمیم‌گیری‌های سیاسی را تغییر دهیم. ما مسیر درست و رهبری بهینه را داریم، اما سرعت حرکت به‌طور مرگبار کند است. به نظر می‌رسد یا نظامی از خرابکاری (سابوتاژ) در کار است، یا اینرسیِ کسانی که برای جهش آماده نیستند. کسی اصلاحات میهن‌پرستانه را مهار می‌کند، آن‌ها را به شبیه‌سازی بدل می‌سازد و صرفاً بخار را خالی می‌کند. من معتقدم این کارِ «ستون ششم» است — همان مقام‌ها و بازرگانان لیبرالی که برخلاف ستون پنجم، فرار نکردند و درون نظام باقی ماندند.

اگر دولتی طرفدار آمریکا در ایران مستقر شود، ما با جبهه‌ای جدید و زیانی ژئوپلیتیکی عظیم روبه‌رو خواهیم شد. هنگامی که متحد شما هم‌اکنون درگیر یک انقلاب رنگی است، باید فوراً واکنش نشان داد. لازم است برای تقویت حاکمیت، سرعت اصلاحات تغییر کند. ما هم‌اکنون در عمق جنگ جهانی سوم قرار داریم؛ جنگی که می‌تواند هر لحظه به تبادل هسته‌ای منجر شود، و ما چنان رفتار می‌کنیم که گویی هیچ اتفاقی در حال رخ دادن نیست.

مجری:

شگفت‌انگیز است؛ تعطیلات کریسمس و سال نو به پایان رسیده، اما فضای سیاسی نه‌تنها آرام نشده، بلکه داغ‌تر شده و واقعیتی خشن را آشکار کرده است. الکساندر گِلیِویچ، شما به تلاش برای حمله به محل اقامت رئیس‌جمهور ما و همچنین به سامانهٔ «اورِشنیک» اشاره کردید. اگر با ایران مقایسه کنیم و تصور کنیم کسی بخواهد سناریویی مشابه را اینجا اجرا کند، وضعیت متفاوت به نظر می‌رسد: ما «اورشنیک» داریم و از استفاده از آن هراسی نداریم. بر این اساس، خطر مداخلهٔ خارجی — حتی در صورت بروز برخی ناآرامی‌های داخلی — در اینجا به‌مراتب کمتر از مثلاً ایران است.

الکساندر دوگین:

خطر مداخلهٔ خارجی شاید برای ما کمتر باشد، اما همچنان عظیم است و هر روز افزایش می‌یابد. اگر واقعاً ناچیز بود، «اورشنیک» ما تاکنون اوکراین، ونزوئلا و ایران را مرعوب کرده بود. تا این لحظه فقط دو شلیک به اهدافی را دیده‌ایم که معنای واقعی آن‌ها برای ما کاملاً روشن نیست. البته این‌ها صرفاً حرکات نمادین نیستند، اما استفاده از چنین سلاح‌های هولناکی باید با پیامدهایی آشکار، گویا و چشمگیر همراه باشد. برای نمونه: ناپدید شدن کامل رهبری سیاسی اوکراین.

در حال حاضر آن‌ها زنده‌اند، اما وقتی «اورشنیک» برسد، دیگر وجود نخواهند داشت. چنین قاطعیتی حتی می‌تواند روند اجرای سناریوی تغییر رژیم در ایران را متوقف کند. اگر روس‌ها تا این حد قدرتمند باشند و چنین سلاح‌های نیرومندی در اختیار داشته باشند، آنگاه نه‌تنها خودشان، بلکه متحدانشان نیز باید با نهایت احتیاط با آن‌ها برخورد شود.

ما هیچ ادعایی نسبت به دانمارک نداریم: بفرمایید، کایا کالاس و باقی زباله‌های اتحادیهٔ اروپا را بردارید؛ آن‌ها دشمنان ما هستند و برای ما اهمیتی ندارند. اما اوکراین از آنِ ماست و جرأت نکنید به دوستان ما دست بزنید.

ما یک طرح فوق‌العاده داریم، حتی اگر کمی بدبینانه به نظر برسد: وارد آوردن ضربه‌ای ویرانگر که دشمن را بترساند، اما هم‌زمان به‌طور رسمی از خطوط قرمز ناتو عبور نکند. تنها کاری که باید بکنیم، نابود کردن رهبری نظامی و سیاسی اوکراین و آن محله‌هایی در کی‌یف است که مراکز تصمیم‌گیری رژیم تروریستی در آنجا قرار دارند. یک ضربه و همه‌چیز تمام است. نمایندگان رادا جایی برای فرار نخواهند داشت، ژنرال‌ها جایی برای گزارش دادن نخواهند یافت، زیرا دیگر رهبری باقی نخواهد ماند و ارتباطی وجود نخواهد داشت.

به نظر من، استفاده از «اورشنیک» برای این اهداف، اقدامی بسیار معتدل و مسئولانه است. ما زیرساخت‌های نخبگان کی‌یف را با «اورشنیک‌ها»، «بورِوِستنیک‌ها» یا هر سلاح دیگری نابود می‌کنیم و از این طریق، جدیت مطلق نیت‌های خود را نشان می‌دهیم.

در حال حاضر نیازی به شلیک موشک به سوی اروپا یا آمریکا نیست — شاید آن زمان هم فرا برسد. اکنون ما فرصتی مشروع داریم تا دشمن خود را در قالب رژیم تروریستی اوکراین به‌طور روشن، دقیق و آشکار نابود کنیم. بله، ممکن است این اقدام فوراً نتیجهٔ نهایی جنگ را تعیین نکند، اما نتیجه کاملاً روشن خواهد بود: رئیس‌جمهور نباشد — مشکلی هم وجود ندارد.

ما باید مطابق با روح زمانه عمل کنیم: همان‌گونه که ترامپ عمل می‌کند، همراه با ترامپ و حتی بهتر از ترامپ عمل کنیم.


سیاست

آ‌بنه شوید !