ما در این بازی شطرنج ژئوپلیتیکی چه نقشی داریم: یک بازیگر فعال یا یک ناظر خاموش؟
نویسنده: عبدالناصر نورزاد، پژوهشگر امنیت و ژئوپلیتیک، مخصوص برای "سنگر"
پانزدهم اگست ۲۰۲۱، روز سقوط جمهوریت افغانستان و تسلط طالبان بر کابل، تنها یک رویداد سیاسی داخلی نبود؛ این روز نقطه عطفی در معادلات ژئوپلیتیکی جهان و لحظهای بود که افغانستان، از یک کشور تحت اشغال، به میدان برخورد مستقیم قدرتهای بزرگ جهانی تبدیل شد. در این میان، طالبان بهعنوان سناریویی برای پیشبرد این اشغال، همانند بازوی نیابتی منطقهای و فرامنطقهای عمل کردند. در این بستر تحلیلی، برخلاف فهم متعارف و تصور رایج، خروج ایالات متحده از افغانستان نه نتیجه صرف شکست، بلکه بخشی حسابشده از دو راهبرد کلیدی واشنگتن بود: بازموازنه (Rebalancing) و بیثباتسازی (Destabilization). این دو راهبرد محصول رقابت ژئوپلیتیکی قرن بیستویکم میان محور شرق – شامل چین، روسیه و ایران – و ایالات متحدهاند.
ایالات متحده طی دهههای اخیر به این جمعبندی رسیده بود که هزینههای حضور مستقیم نظامی در مناطق بحرانخیز، بهویژه خاورمیانه و افغانستان، بیش از منافع آن است. راهبرد بازموازنه بر این مبنا شکل گرفت که حضور مستقیم پرهزینه کاهش یابد، مسئولیت امنیتی به شرکای منطقهای و نیروهای نیابتی واگذار شود و منابع آزادشده به جبهههای مهمتر، بهویژه برای مهار چین در شرق آسیا، منتقل گردد. افغانستان در این چارچوب به یک آزمایشگاه استراتژیک تبدیل شد. واشنگتن دریافت که حتی بدون داشتن هزاران سرباز بر خاک افغانستان، میتواند از طریق ابزارهای اطلاعاتی، عملیات پهپادی و شبکههای نفوذ، بر معادلات این کشور اثر بگذارد. به همین دلیل، خروج نظامی آمریکا در ظاهر یک عقبنشینی بود، اما در عمل یک مانور هدفمند برای انتقال منابع به نقاطی چون دریای جنوبی چین و تایوان محسوب میشد.
راهبرد دوم ایالات متحده، بیثباتسازی، بر آن استوار بود که افغانستان پس از خروج، به یک بحران کنترلشده تبدیل شود. هدف این رویکرد آن نبود که افغانستان به حال خود رها گردد، بلکه این کشور باید به صحنهای بدل میشد که رقبا را درگیر و منابع آنان را فرسوده سازد. واشنگتن با آگاهی از موقعیت ژئوپلیتیکی ممتاز افغانستان و شکنندگی ساختار سیاسی آن، بستری فراهم کرد تا این کشور درگیر کشمکشهای داخلی و منطقهای شود، قدرتهای رقیب مانند ایران، روسیه و چین به میدان آن کشانده شوند، و داعش نیز بهعنوان بازیگری مخرب فعال بماند. این وضعیت میتوانست طالبان را تحت فشار قرار دهد، تهدیدی مشترک برای همسایگان ایجاد کند و بهانهای برای مداخلات محدود و گزینشی آمریکا باقی بگذارد.
پیامدهای خروج آمریکا بهسرعت در موازنه قدرت منطقهای آشکار شد. پاکستان که نقش کلیدی در پیروزی طالبان داشت، نفوذ استراتژیک خود را در کابل گسترش داد. چین فرصت یافت تا مسیرهای «کمربند و جاده» را از طریق افغانستان تقویت کند و روسیه نیز حضور امنیتی خود را در آسیای مرکزی تحکیم بخشید. با این حال، این تحولات به معنای شکست کامل ایالات متحده نبود؛ زیرا واشنگتن محاسبه کرده بود که هرچه قدرتهای شرق بیشتر در افغانستان سرمایهگذاری کنند، به همان میزان درگیر مشکلات پیچیده و مزمن آن خواهند شد.
در این میان، افغانستان امروز به یک میدان مین ژئوپلیتیکی تبدیل شده است. محور شرق میکوشد با ایجاد نظمی چندقطبی از هژمونی آمریکا فاصله بگیرد و واشنگتن نیز در تلاش است از بحران افغانستان بهعنوان ابزاری برای مهار این محور استفاده کند. اما هزینه تمام این بازیهای خطرناک امنیتی و ژئوپلیتیکی را مردم افغانستان میپردازند؛ مردم عادی، زنان و دخترانی که از تحصیل بازماندهاند، جوانان و استعدادهایی که ناگزیر از فرار شدهاند، و چهار سالی که در رکود و خفقان سپری شده است. طالبان به سرکوب ساختاری متوسل میشوند و با استفاده کامل از فرصت، همه بخشهای جامعه را هدف میگیرند. این رژیم در طول چهار سال گذشته هیچ دستاوردی که مایه خوشبختی مردم باشد نداشته است. تنها ادعایی که به آن مباهات میکند «تأمین امنیت» است؛ اما چنانکه ضربالمثل میگوید: «دزد چون حاکم شود، چیزی برای دزدی نمیماند.» امروز مختلکنندگان امنیت، خود به نیرویی تبدیل شدهاند که به زعم خویش امنیت را برقرار کردهاند. انتحاری در دل این نظام، قصاب و آدمکش در میان آنها، راهزن در نیمه راه و قانونگذار خودخوانده در صفوفشان حضور دارد که به اخاذی و رشوهستانی مشغول است. استخبارات، وزارت داخله، وزارت دفاع و تمامی ملیشههای طالبان، مطابق به قوانین خودساخته و بهانههایی که میآفرینند، به اخاذی و فساد سازمانیافته میپردازند. در چنین وضعی، غیر از طالبان، نیروی دیگری برای مختلکردن امنیت باقی نمانده است. در سایه این ناامنیها، روند جاری خفقان را «امنیت سرتاسری» نام نهادهاند؛ درحالیکه تنها طالبان قادرند انتحار کنند، دزدی کنند و امنیت را مختل سازند.
به نظر میرسد که در پس این نابسامانیها و سرکوب ساختاری، قدرتهای بزرگ سرگرم چانهزنی بر سر منافع خویش در میدان افغانستاناند. از این رو، پانزدهم اگست ۲۰۲۱ تنها یک تاریخ در تقویم سیاسی افغانستان نیست؛ بلکه نمادی است که نشان میدهد در نظم جهانی امروز، تغییر حکومتها لزوماً به معنای تغییر بازی نیست. صفحه بازی را کسانی طراحی میکنند که قواعد را میشناسند و ابزار را در اختیار دارند. ایالات متحده با دو راهبرد بازموازنه و بیثباتسازی، افغانستان را ترک نکرد تا آن را از دست بدهد، بلکه آن را به صحنهای برای فرسودن رقبای خود تبدیل کرد. برای ملت افغانستان، این یک هشدار جدی است که بدون استراتژی ملی مستقل، هر تحول سیاسی در کابل تنها جابهجایی مهرهها بر صفحهای خواهد بود که دیگران چیدهاند.
امروز پرسش اساسی این است که ما در این شطرنج ژئوپلیتیکی چه نقشی داریم: بازیگر فعال یا تماشاگر خاموش؟ آینده افغانستان نه در توافقات پشت درهای بسته، نه در پایگاههای نظامی خارجی و نه در وعدههای قدرتهای شرق و غرب رقم میخورد، بلکه به توانایی ما در طراحی بازی بر اساس منافع ملی وابسته است. متأسفانه سیاستهای تفرقهافکنانه کرزی، غنی و طالبان، شکافهای قومی را بهگونهای عمیق ساخته که تمام بسترهای همگرایی ملی و تلاش برای ملتشدن را از میان برده است. در نتیجه، حتی اتحاد ملی نیز در این شرایط ناممکن بهنظر میرسد؛ مگر آنکه واکنشی منسجم و سازمانیافته از سوی مردم در برابر وضعیت کنونی شکل گیرد.
باید بدانیم که پانزدهم اگست، اگرچه روز سقوط جمهوریت بود، اما میتواند آغاز بیداری ژئوپلیتیکی و ملی باشد؛ بیداریای که شرط بقا و عزت این سرزمین در قرن بیستویکم است. شاید این بیداری دیرهنگام باشد و شاید خود بخشی از برنامه قدرتهای بزرگ برای اجرای سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» توسط کرزی، غنی و طالبان بوده باشد تا مردم ما را به عنصری منفعل، بینقش و تماشاگر بدل کنند. چنین روندی زمینه موفقیت پروژههای استعماری را فراهم ساخته و آن را بدون مانع پیش میبرد.






