گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنوز!
حبیبه خاهوشی دوشیزه یی از اهالی دره خاهوش بخشداری خوست ولایت بغلان، یکه و تنها در برابر طالب می جنگد، او سرافراز ترین سرباز آزادیست!
نویسنده: حشمت رادفر
روز جمعه طالبان پدر و برادرش را کشتند، از حضور حبیبه و دیگر اعضای خانواده در مراسم تدفین آنان جلوگیری کردند، روز دوشنبه مطابق رسم و رواج دهکده برای پدر و فرزند (سبز محمد و محمدیار ) مراسم ختم قرآن و خیرات گرفته بودند، مردم روستا که روز های سختی را در جنگ سپری کرده بودند، با وضعیت پریشان و نگران از آینده مشغول تدارک نان چاشت برای عزادارن بودند که دستهیی از طالبان به محل هجوم میآورند، به روی مردم و دیوار های حویلی سبز محمد و حتا دیگ و کاسۀ خیرات شلیک میکنند، دیگ ها را واژگون میکنند، با صدای بلند دو و دشنام میدهند و منطقه را وحشت فرا میگیرد.
حبیبه مطابق رسم روستا در چهاردیواری خانه با درد ها و رنج های بیپایان و استخوان سوز مرگ همزمان پدر و برادرش دست به گریبان است. شنیدن سر و صدای قاتلان پدر و برادرش برایش درد و آزار مضاعف است، به بالاخانه میرود، آنجا که هنوز تفنگ پدرش در کنج خانه ایستاده به دیوار تکیه کرده است. تفنگ را روی دست میگیرد، کمی سنگین است، (PK) چندان هم اسلحۀ سبک نیست، عطر دستان پدر را از روی تفنگش حس میکند، اشک های چشم هایش در این چند روز از فرط گریستن خشک شده است، آخر خون های سرخ پدر و برادر جوانش هنوز تازۀ تازه است.
تفنگ پدر و شرید مرمی هایش را جابجا میکند، روی آن دست میکشد، او با کاربرد تفنگ و پر کردن شرید های مرمی پیکا و خشاب های کلاشینکوف بیگانه نیست، او فرزند فرمانده و خواهر سرباز آزادیست که هردو در مصاف با دشمن به شهادت رسیده اند.
در بیرون حویلی سر و صدا بیشتر میشود، طالبان به هوا و زمین و در و دیوار و دیگ و دیگدان شلیک میکنند و عربده میکشند و دشنام میدهند، بغض سنگینی گلوی حبیبه را فشار میدهد، طاقتش طاق شده، هرچه فکر میکند چیز دیگری بجز از جان تنهایش به از دست دادن ندارد، خونش به جوش میآید، از پنجره بالاخانۀ پدرش سنگر میسازد، سنگری که در نقطه حاکم بر درون و بیرون حویلیست، وقتی فضا را مساعد میبیند، بدون انک ترین تعلل بالای قاتلان پدر و برادرش شروع به آتش باری میکند، جنگ میان حبیبه و گروه طالبان حداقل یک ساعت دوام میکند، 5 تن از آنان شدید و سطحی زخمی میشوند و باقیمانده برای تجدید قوا و رسیدگی به زخمی های شان فرار میکنند.
پیش از رسیدن لشکر کمکی طالبان، حبیبه تفنگ “پیکای” پدری را به شانه میاندازد و با دو قرص نان خشک به کوه ها پناه می برد، کوه سنگرگاه آزادگان کوهستان است!
کوه های بخشداری خوست پناهگاه های بی نظیری برای جنگجویان بومی است که هنوز یادگار ها و نشانه های دوران جنگ با ارتش سرخ شوروی در روی صخره ها و شخ و کمر های آن دیده میشود، چون صخره های سخت ومغاره های فرو رفته در دل کوه ها مخفیگاه هزاران خوستی بود که از ترس بمب افگن های شوروی به دامان آن پناه میبردند، صخره هایی از نوع گرانیت سخت اند و امواج لرزشی را مختل میکند، مردمان این دیار انگار سختی و موج شکنی را از همین صخره ها فرا گرفته است.
این سومین شب است که حبیبه به تنهایی و با تکیه بر همین صخره های سخت کوهساران سرزمینش، استوار و با وقار تیر های آگنده از نفرت و انتقام و سوز و گداز های زنانه اش را به پیشانی دشمنی نشانه گرفته است که چیزی کم تر از درنده ترین هیولا های زمانه ندارند، تا اکنون سه مورد عملیات بزرگ طالبان برای دستگیری حبیبه نتیجهیی نداشته است.
موسفیدان، خویشاوندان و متنفذان محل تلاش های زیادی را برای وادار کردن این گرانیت سخت به دست کشیدن از جنگ انجام داده اند که هنوز بجایی نرسیده است.
در آخرین مورد بامداد امروز که یک روحانی محلی با پیام تضمینی طالبان و مردم محل نزد او رفته است، حبیبه برای او اجازه نزدیک شدن به سنگرش را نداده و گفته است، "این ها قاتلان پدر و برادرم استند، در قرآن کریم برای حبیب الله کلکانی هم مهر کرده و امان داده بودند، با او چه کردند که با من نکنند، این گروه به جز از جهالت و کشتار انسان مگر به ارزش دیگری هم وفادار بوده اند که من به ضمانت شان اعتماد کنم."
واضح است که حبیبه در یک فضای کاملن نامساعد و در نبردی به وضاحت نابرابر برای پاسداری از خون پدر و برادر جوانش سنگر گرفته است. نتیجۀ این ایستادگی هرچه باشد، پیام جاودانه اش اینست که امروزه زنان نهتنها نیم پیکره جامعه استند، بلکه تمام پیکرۀ اقتدار، عزت، آزادگی و سرفرازی و موجودیت ما و سرزمین ما در گرو نقش، جایگاه و تاثیر زنان در سرشت و سرنوشت امروز و فردای جامعه ماست.
حبیبه از سلاله تهمینه و رابعه در قلب تاریخ، همسنگر تنهای دختران کوبانی در بلندی های هندوکوه و از نسل زنان و دختران آگاه و با صلابت سرزمین ماست که در یک سال گذشته چشم در چشم خونخوار ترین و وحشی ترین گروه مسلح مسلط بر کشور شان ایستاده و برای نان، کار و آزادی مبارزه کرده اند.
شنا کردن در جهت مخالف امواج دریا کار کسانیست که میدانند چه سرنوشتی در انتظار شان است اما رد پای شان برای همیشه های تاریخ باقی میماند، میله تفنگ حبیبه این سنگردار آزاده، رهبر و فرمانده جسور و با صلابت در جامعۀ سنتی و عقب مانده که هنوز تا پرورش ظرفیت برابری در کانون های مختلف آن فرسنگ ها فاصله دارد، انسانیت دربند و عقلانیت اسیر و بستر های تفکر طالبانی را نیز نشانه رفته است.
معنای ایستادگی حبیبه در بلندی های هندوکوه اینست که جهانیان بدانند یا ندانند، بخواهند یا نخواهند، ما از پیمودن راه دشوار آزادی در سرزمین اسیر خویش ناگزیر و تا رسیدن به سرمنزل مقصود پایان دادن به سلطه غاصبانه و اهریمنی طالبان در کهنه دیار دردمند مان متعهد و ثابت قدم استیم!