خبر روز

"زبان اکثریت باشندگان شهرهای افغانستان- به استثنای قندهار- فارسی است"

نویسنده: محی‌الدین مهدی، سیاست‌مدار و پژوهشگر

اصطلاح یا تِرمِ فارسی‌وان، واژه‌ی مرکب از نوع «اسم+پسوند=اسم» است؛ فارسی+وان؛ پارسی+بان. صورت اولی، در زبان گفتار؛ و دومی در زبان نوشتار متداول است.

فارسی در این ترکیب، به هر دو معنای زبان و سرزمین بکار رفته است؛ یعنی شخص منسوب به این اسم، یا زبان فارسی دارد؛ و یا از کشور پارس است. و اکثراً در یک شخص هر دو معنی مصداق پیدا می‌کند.

اما پسوند بان یا وان، به معنای صاحب و درخور، و واجد شرایط، در زبان فارسی کاربرد فراوان دارد؛ از آن جمله: مهربان، نگه‌بان و سایه‌بان؛ یا کلماتي چون موتروان، گادی‌وان، آسیا‌وان(یا آسیابان)، دروازه‌وان(یا دربان).

[وان و بان، درست برابر با «وال» یا «والا»ی هندی است: اسم+والا=اسم: پستول‌والا(صاحب تفنگجه)، گاری‌والا(گادی‌وان)].

کهن‌ترین جایي که ترکیب «پارسی‌وان» را می‌یابیم، کتاب «گزارش سلطنت کابل» الفنستن است. او می نویسد: «نام تاجیک کاربرد نسبتاً گسترده‌ای دارد؛ این نام گاه بر همه‌ی کساني اطلاق می‌شود که با ترکان یا با افغانان مخلوطند، ولی از تبارشان نیستند یا نژاد ناشناخته دارند. اما به گونه‌ی درست‌تر بر فارسی‌زبانانِ مناطقي اطلاق می‌شود که در آن مناطق به زبان ترکی و یا زبان پشتو سخن می‌گویند. نام‌های تاجیک و پارسی‌وان هم در افغانستان و هم در ترکستان مترادف و به یک معنا به کار می‌رود»[افغانان، ص۲۸۸؛ الفنستن در پاورقی همین صفحه می‌نویسد: «افغانان تاجیکان را دهگان نیز گویند»].

الفنستن، پارسیوانان را تاجیکاني می‌داند که «با افغانان آمیخته‌اند»؛ و می‌افزاید که «آنان که جوامع مستقلي دارند، در نواحی دور افتاده و دشوار گذار زندگی می‌کنند و با دیگران از چندین جهت فرق دارند». آنگاه نخستین گروه این دسته را چنین معرفی می‌کند: «نخستین گروهي که از آنان یاد خواهد شد، کوهستانی نامیده می‌شوند، که در کوهستان کابل زندگی می‌کنند. … کوهستان از سه دره‌ی طویل نجراو، پنجشیر و غوربند تشکیل شده…»[ص۲۹۰].

الفنستن که موقعیت تاجیک‌ها را در اوایل قرن نوزدهم بیان می‌کند، گروهای دیگر تاجیکان را این‌گونه نام می‌برد: تاجیکان بَرَکی(در بتخاک، لوگر، کمری و چکری کابل)، تاجیکان فُرمُلی(در لوگر، اورگون، کابل)، سردهیان(غزنی)، سیستانیان(که به قول شیرمحمدخان گنداپوری «قریب سیستانیان تمامی مردم تاجیک اند، موسوم به اسم تاجیک»)، دهگان(کنر، لغمان، گردیز، سوات، پشاور، دوآبه)، شلمانیان( در اطراف بنو)، سواتیان(وادی سوات، بنیر و باجور؛ گنداپوری در باره‌ی گروه سواتی میانهیسد: «بدان که طایفه‌ی سواتهی را بعض مردم دهگان هندی نسب تصور نموده؛ و ایشان خود را دهقان تاجیک می‌دانند»، تواریخ خورشید جهان، ص۳۱۶)، قزل‌باشان(که به آنان به طور مشخص «فارسی» نیز می‌گویند).

اینان تاجیکان و فارسی‌واناني بودند که در قلم‌رو سلطنت سدوزایی اوایل قرن نوزدهم- که الفنستن برای بار نخست آن را افغانستان نامید- ساکن بودند. او از تاجیکان بدخشانات، تخارستان، بلخ و ترکستان، غور و هرات(ایماقات)- که بیرون از آن محدوده‌است چیزي نمی‌گوید.

اما محمد حیات خان که کتابش را در سلطنت دوم شیرعلی‌خان نوشته، به طور اجمال از تاجیکان و فارسی‌وانان افغانستان آن عصر یاد می‌کند. از عصري که او سخن می‌گوید، پادشاهی‌های تاجیکان در خیوه، قره‌تگین، بدخشان و درواز «برحال» بوده. او می‌نویسد: «بعضاً تاجیکان را فارسی‌بان نیز می‌گویند؛ اما فارسی‌وانان اصلی افغانستان، تاجیکان اند»[حیات افغانی(ترجمه‌ی پشتو)، ص۴۵۹].

محمد حیات خان زیر عنوان «سایر تاجیکان»، گروه خنجانی را چنین معرفی می‌کند: «خنجان نام یک دره‌ی طولانی‌است، بسیار زیبا، سرسبز و دارای آب و هوای گوارا می‌باشد. از اثر انبوهی و وجود متکثر درختان، تمام زمین دره بسان یک باغ می‌نماید، که از آن جمله درخت توت بخش بیشتر را احتوا می‌کند. در این دره، گروهي از تاجیکان زیست می‌کنند؛ که به خنجانی مسمی‌اند، که در حدود ده هزار خانوار تخمین شده‌اند. این دره در بهار و تابستان، بسیار با رونق و دلکش می‌باشد»[ص۴۶۳].

شیرمحمد خان گنداپوری ابراهیم زایی، مولف تواریخ خورشیدجهان، که پیشتر از او پاره‌ای نقل شد، کتاب خود را در اواخر قرن نوزدهم نوشته، سوای آنچه که از الفنستن و محمدحیات خان نقل شد، می‌نویسد:«سوای فِرَق مذکوره‌ی بالا، تاجیک دیگر در ننگرهار و گردیز و گلالکو و لغمان بسیار اند؛ … و این مردم سنی مذهب مشهور اند. و نیز این قوم جانب شمال بلوچستان، خاص در هرات و نواحی آن به کثرت اند»[تواریخ خورشید جهان، ص۳۱۴].

محمودکتابدار مولف کتاب بحرالاسرار، ساکنان فارسی زبان سرزمین بلخ(از سیغان و کهمرد تا مرز گوزگانان) و «چهارولایت»( شامل میمنه، سرپل، اندخوی و شبرغان)را «وماق» و «ویماق» می‌گوید؛ که همین طوایف مسمی به ایماق اند(به نظر من اصل این کلمه «ماخ» است، که به مرور زمان وماق و ویماق شده، و بابر آن را به «ایماق»- مانند اتراک، اعراب و اکراد جمع بسته است). در حال حاضر جاهایي بنام «ماخ» و «ماق» در غرجستان، غور و هزاره‌جات وجود دارد[سراج التواریخ، ج۳، بخش۱، صص. ۶۸۱ و ۷۶۹: «حاکم ماق»، «اشرار ماق و چارسده»].

ملا فیض محمد کاتب در باره‌ی تاجیکان گیزاب، روایتي دارد که نقل آن بی‌مورد نخواهد بود.

«مقارن این حال، دودصد خانوار افغان مهاجر[به افغاناني گفته می‌شد که از آن سوی خط مرزی دیورند، از هندبریتانوی غرض اخذ زمین می‌آمدند؛ در برابر، نواقل به کساني گفته می‌شد که درها قلمرو امیر، غرض گرفتن زمین، مخصوصاً به قطغن و بلخ فرستاده می‌شدند!]، داخل حدود علاقه‌ی گیزاب شده، تصمیم عزم بر تصرف گیزاب کردند؛ و گیزابیان که در وقت طغیان و تمرد هزارگان، خدمت‌ها به دولت کرده، سند تصدیق خدمت خود را به امضای افسران اعلای عساکر نظامی و ملکی با چهار طغرا فرامین پادشاهی به دست داشتند، نزد عزیز‌الرحمن خان حاکم گیزاب شده، دادخواستند. و او [به عبدالرحمن خان] معروض داشت که «چهار طغرا مناشیر آفتاب تأثیر پادشاهی را مردم گیزاب به دست دارند، که حضرت والا احکام و ارقام فرموده است که ملک شما به کسي داده نمی‌شود». و نیز از زمان سلطان محمود غزنوی انارالله برهانه، مسجد آن‌ها در نفس شهر گیزاب برحال و آباد است؛ و تصدیق خدمات خود را نیز به دست دارند و در قوم هزاره نیستند و تاجیک می‌باشند. با این‌همه ایشک آقاسی دوست محمد خان[مأمور توزیع اراضی هزاره و تاجیک به افغانان]، می خواهد که ملک گیزاب را به مهاجرین افغان بدهد». و حضرت والا ارقام فرمود که «همان فرمان‌ها را گیزابیان، به دوست‌محمدخان، سرپرست مهاجرین، نشان بدهد، معمول می‌دارد؛ و اگر گفتگو داشته باشد، بیانات او را درج عریضه کرده ارسال دارید که علم آورده، جواب ارقام شود». با صدور این حکم و و فرامیني که مردم گیزاب به دست داشتند، دوست محمدخان مزارع و مراتع و موطن و مسکن ایشان را به افغان مهاجر عطا کرد»[سراج‌التواریخ، ج۴، بخش۱، ص۶۵۱].

مولوی محمدحسین افغان هندی، که در عهد امیر حبیب‌الله‌خان به کابل آمد، و به دستور او شامل وزارت معارف شد، تا به مقام ریاست تدریسات آن وزارت ارتقای درجه یافت. او که به زبان‌های اردو، فارسی، پشتو و انگلیسی مسلط بود، بسیاری از کتب درسی دوره‌‌های ابتداییه و متوسطه‌ی آن زمان خود تألیف و تدوین نمود. در دوره‌ی شاه امان‌الله، مورد غضب او واقع گشت، و مدتي نظر بند بود. چون نادر خان روی کار آمد، او از هواداران نادر شد، و در مذمت شاه امان‌الله، کتاب «انقلاب افغانستان» را- به زبان اردو- نوشت.

او دست‌برد دستگاه حکومت شاه، به زبان فارسی را، یکي از اسباب نارضایتی‌های مردم، و از انگیزه‌های انقلاب علیه شاه می‌داند.

او ضمن برشمردن عظمت و مزایای زبان فارسی، می‌نویسد: «زبان اکثریت باشندگان شهرهای افغانستان- به استثنای قندهار- فارسی است». مولوی حسین که طبعاً مخالف امیرحبیب‌الله کلکانی بود، و او را با الفاظ شنیع، و القاب رکیک دزد و بچه‌ی سقاو می‌خوان؛ اما از گفتن این حقیقت که او متعلق به گروه تاجیکان است، و این گروه بیشتر از یک سوم کل نفوس کشور را تشکیل می‌دهد، خودداری نمی تواند؛ انقلاب افغانستان، صص۱۴۱ و ۱۵۳].


سیاست