خبر روز

تاریخ افغانستان در اصل زنجیره‌ای از بازی تولید هژمونی قومی است.

نویسنده: معین اسلام‌پور، افسر پیشین ارتش افغانستان

با نگاه به‌تاریخِ افغانستان، حقیقتِ تلخ هژمونی و برتری‌طلبی قومی را در خواهیم یافت که این غده‌ی سرطانی در تمام بازه‌های زمانی با الگوهای گوناگونِ سخت‌ابزاری و نرم‌ابزاری تداوم یافته است.

در این میان برخی از شاهان و رژیم‌های حاکم به‌صورتِ نمادین تلاش نموده‌اند، حاکمیت و سلطه‌ی قومی خود را یک‌مقدار رنگ و پوش ملی‌گریانه بدهند؛ اما به‌لحاظِ عمل‌کردِ سیاسی- نظامی، آن‌ها در فرصتِ کوتاه نقاب‌ تزویر از سیما و صورتِ قومی آنان در افتیده است؛ چهره‌ی‌کذایی خویش را آفتابی کرده‌اند.

همین‌گونه هر حاکمِ مستبدِ کشور بدنام‌تر از دیگری با افتضاح و شرم‌ساری تمام به‌تاریخ پیوسته‌اند.

کم‌تر چهره‌ی سیاسی را در تاریخ کشور می‌توان سراغ داشت که باشعارهای میان‌تهی مشارکت ملی، وحدت‌ملی، حاکمیتِ ملی و امثالهم، را در آغاز و فرایندِ حاکمیتِ خود نداده باشند؛ بدین‌گونه استبدادِ سیاسی، هژمونی و آجندای قومی خویش را با مفاهیم ظاهراً پسوندِ ملی پنهان کرده‌اند و رژیم‌های پیشین در دوره‌ها‌ی حاکمیتِ‌ خویش در پی تقویتِ سلطه‌ای قومی بوده‌اند.

اگر از دوره‌های تاریک رژیم‌های استبدادی و نظام‌های توتالیتری عبور کنیم و به‌صورتِ میان‌بر مرور وتأملی کوتاهی به‌پاره‌ی این بازه‌های زمانی داشته باشیم؛ دوره‌ی سیاه و ننگین عبدالرحمان‌خان(۱۸۸۰- ۱۹۰۱) نمودار برجسته‌ی استبدادِ سیاسی و سرکوب برهنه‌ی قومی در قرنِ نزدهم بود، او با سرکوب اقوام، کوچ‌های اجباری، تقویتِ سلطه‌ی پشتون‌محور، حاکمیتِ خودکامه‌ی خود را تثبیت و تحکیم بخشید.

به اساسِ داده‌ها و یافته‌های متونِ تاریخی تنها از قوم هزاره بیش از ۶۰% جمعیتِ هزاره و انسان‌های مظلوم به‌دلیل تعلق‌تباری- مذهبی، توسطِ عبدالرحمن‌خان، برای تقویتِ هژمونی قومی کشته شده‌اند که آمار فرار به‌خارج، هم‌چنین تعبید به‌مناطق دیگر در داخل کشور بسیار درشت و تکان‌دهنده است؛ بخشِ جمعیتِ هزاره در آن روزگار متواری و متلاشی شده‌اند؛ آن‌ها تا امروز از مناطقِ بومی خودشان محروم شده‌اند.

هم‌چنین تاجیک‌ها و اوزبیک‌ها نیز سرنوشتِ نسبتاً مشابه‌ داشته‌اند؛ ملکیت‌ها و جغرافیای قومی آن‌ها به‌ناقلان جنوبی در شمال سپرده شد تا ترکیب قومی تغییر داده شود و نفوذ و اقتدارِ اجتماعی تاجیک‌ها کاهش یابد.

دوره‌ی ظاهرشاه و حاکمیتِ نیابتی

عمو(کاکا)های(۱۹۳۳-۱۹۷۳)، آن جدا از ظلم، ترور وحشت و تحقیر تاریخی اقوام در بیش از چهل سال پیوسته ساختار حکومت قوم‌محور با آجندای قومی، جا به‌جای ناقلین و کوچ‌های اجباری مدیریت شده است.

در دوره‌ی جمهوریتِ سردار داوودخان(۱۹۷۳- ۱۹۷۸)، چرخه و زنجیره‌ی استبداد آن‌قدر مخوف و غم‌ناک است که نه به‌خود رحم کرده‌اند و نه به‌دیگران؛ محوری‌ترین جلوه‌های هژمونی قومی او طرح لوی پشتونستان بود، این سیاست قومی، سبب شد داوودخان تا چند قدمی جنگ تمام عیار با پاکستان پیش برود؛ اما در نتیجه‌ی انعطاف‌پذیری و استراتژی نرم پاکستانی‌ها، جنگ قریب‌الوقوع مهار شد. این مسئله موجبِ حمایت و تقویتِ گروه‌های خلق و پرچم گردید، هرچند برخی امور دیگر از جمله مداخله‌ی روس‌ها در امورِ حکومتِ داوودخان، نقشِ اساسی داشت. اما هژمون‌خواهی قومی" تئوری لر او بر امروزین" عامل محوری و انگیزه‌ی سقوط و کشته شدن او و خانواده‌اش بوده است.

ظهورِ هیولایی طالبانی (۱۹۹۶-۲۰۰۱). طالبان با قرائت سخت‌گیرانه و در ظاهر دادخواهانه، با شعارِ تأمینِ امنیت، علیه‌ی حکومتِ مجاهدین با حمایتِ استخبارات شماری از کشورها، اعلام حضور نموده‌اند، در نهایت حکومتِ مجاهدین را از کابل عقب راندند.

طالبان بعد از به‌قدرت رسیدن کاملاً قومی عمل کرده‌اند، تمام شعارهای کذایی و عوام فریبانه آن‌ها در حاشیه ماند، این گروه به‌تحکیم و تقویت حکومتِ قومی پرداخته‌اند.

حتا این زنجیره در دوره‌های دموکراسی مدرن غربی حامدکرزی- غنی احمدزی(۲۰۰۱ - ۲۰۲۱) به‌گونه‌ی نسبتاً نرم سلطه و هژمونی‌خواهی قومی تداوم یافت. مثال زنده‌ی آن درج کلمه‌ی افغان در شنا‌س‌نامه‌های برقی بود. با سقوطِ جمهوریت در ۱۵ آگست ۲۰۲۱ و برگشتِ دوباره‌ی طالبان به‌قدرت، دوره‌ی سیاه و ننگین اشغال‌گرانه‌ی امارتِ به اصطلاح اسلامی و ابزاری‌سازی دین و مذهب در خطِ آجندای قومی، ننگین‌تر و سهم‌ناک‌تر از رژیم خودکامه‌ی عبدالرحمانی است. این می‌تواند به‌صورتِ آشکار بازتولیدِ هژمونی قومی‌-طالبانی با روی‌کردِ استبدادِ عبدالرحمانی تعبیر و تلقی شود.

برگشتِ دوباره‌ی طالبان به‌قدرت، ساختار سیاسی- نظامی- اجتماعی کشور دیگرباره زیرِ سلطه‌ی شدیدِ قوم‌گرایی آن‌ها قرار گرفت، هیولای طالبانی کابینه‌ی یک‌دست قبیله‌ی - قومی خودرا اعلام کرده‌اند، چند تن از پیش‌مرگه‌های تاجیک، اوزبیک و هزاره را به‌صورتِ نمادین، نمودار ساختار سیاسی خود ساخته‌اند؛ بقیه تمامِ اقوام را از سهم متوازن و عادلانه‌ی حکومت محروم و به‌طورِ کامل به‌حاشیه برده‌اند؛ چیزی‌که در این چهار سال، کشورهای همسایه، جامعه‌ی جهانی پیوسته به‌مشارکتِ تمامِ اقوام تأکید کرده‌اند. اما این کنش‌ها هیچ‌گونه نتیجه‌ای را در پی‌نداشته است.

مردم افغانستان همواره اسیر و در بندِ چرخه‌های استبداد رژیم‌های قومی بوده‌اند، این رژیم‌ها به‌جای این‌که در خطِ منافع ملی عمل کنند، برعکس، قوم‌محور و هژمونیک عمل کرده‌اند، در فرجام، سال‌ها کشور از مسیر پیش‌رفت، ترقی و ملت شدن عقب ماند و امروز نسبت به هر کشوری دیگر، جامعه‌ی ما، به‌یک هویتِ نفرین شده و منفور نه‌تنها در نزدِ همسایگان‌، بل در سراسر دنیا به‌کابوس مخوف و ترس‌ناکی مبدل شده است.

عامل محوری این وضع، عمل‌کرد قومی رهبرانِ فاشیست و پوپولیست بوده‌اند که جامعه‌ی ما را به‌این سیه‌روزگاری نشانده‌اند.


سیاست