خبر روز

مزدوران قلمبدست غرب هنوز هم از ترور شخصیتی مقاومتگران ضد طالب دست نبرداشته‌اند.

نویسنده: رستم روشنگر، تحلیلگر,  مخصوص برای "سنگر"

در واکنش به اظهارات گستاخانه یکی از مبلغین طالبان در بلجیم در باره فرمانده حسیب قوای مرکز، یکی از فرماندهان دلیر و نترس جبهه مقاومت ملی، یادداشتی در فیسبوک نشر کردم. دوستان ما در سایت وزین سنگر خواستند که آن یادداشت را با شرح و بسط بیشتری برای نشر در سایت بفرستم.

فشرده حرف ما در آن یادداشت این بود که «فرمانده حسیب قوای مرکز بلاتردید یکی از افتخارات مبارزه برحق مردم ما علیه تروریزم و فاشیزم است» و ما اکنون«از مرحله‌ای عبور کرده ایم که شما قهرمانان ما را جنگ سالار بدانید و ما برای تان کف بزنیم.»

شرح آن یادداشت، داستان دراز است که نمی‌شود در یک مقاله همه آن را گنجانید اما کوشش خواهیم کرد، به صورت فشرده نکات مهم این داستان را مورد توجه قرار دهیم.

سی سال قبل (۱۹۹۵-۲۰۰۰) شهید احمد شاه مسعود، جبهه مقاومت ملی در برابر طالبان را تشکیل داد و حدود پنج سال با این گروهِ به قول خودش«مزدور و بی‌فرهنگ» جنگید. این جنگ، نسل جدیدی از مبارزان را به‌وجود آورد، که از نظر رفتار اجتماعی، بسیاری از آنان شبیه فرمانده حسیب قوای‌مرکز بودند.

کسانی که به دانش‌های جامعه‌شناسی و روان‌شناسی آشنایی داشته باشند، می‌دانند که رفتار، منش و شخصیت انسان‌ها تابع شرایط خاص زمانی و مکانی است. هر شرایطی انسان‌های خودش را بار می‌آورد. شرایط جنگی، آدم‌هایی با رفتار و منش خاصی به بار می‌آورد. رفتار و منشی که در درون یک محیط جنگی رفتار عادی تلقی می‌شود اما در یک محیط غیرجنگی، رفتار غیرمعمول به نظر می‌رسد.

به صورت طبیعی رفتار جنگجویان قلدرمنشانه‌‌، متمردانه، سرکشانه و مغرورانه است. این اوصاف را شرایط جنگی در وجود آدم‌ها می‌پروراند. اما این اوصاف، آنگونه که بسیاری از «جنگ‌گریزان» تصور و تبلیغ می‌کنند، زشت و ضد انسانی نیست. در پشت آن رفتار ظاهراً وحشیانه بسیاری از جنگجویان، قلب‌های مهربان و آدم‌های صادق و فداکاری پنهان است که دیدن آن برای هرکس مقدور نیست. البته این گفته در مورد جنگجویانی صادق است که با انگیزه‌های شریفانه می‌جنگند و جنگ شان برای دفع شر، دفع تجاوز و دفع ظلم و استبداد است. جنگجویانی که به دفاع از مردم در برابر یک گروه متجاوز بر می‌خیزند. به اعتقاد نگارنده، انگیزه‌های پنهان در عقب رفتار متمردانه چنین جنگجویان، به اساسی ترین مسایل حیات بشری که عبارت باشند از: نظم، قانون و عدالت ارجاع می‌دهند. آنانی که در برابر نظم ناعادلانه موجود متمردند و برای نظم عادلانه جدید می‌رزمند، بی‌تردید آدم‌های کوچکی نیستند و نمی‌توان در مورد‌ آنان قضاوت عامیانه یک انسان سلطه‌پذیر را ملاک قرار داد. بسیاری از آدم‌ها، صرف نظر از اینکه نظم موجود چقدر ضد ارزش‌های انسانی است، برای غنیمت شمردن لحظات آرامش در زیر سلطه چنین نظمی، علیه مبارزان عدالت خواه می‌شورند.

کسانی که در معرکه‌های خونین جنگ حضور دارند، به همه قوانین، ساختارها، نظم و قواعد موجود بی‌باور می‌شوند. آنان به این باور می‌رسند که اگر قوانین و نظم موجود درست و عادلانه می‌بود، جنگ نمی‌بود و آنان مجبور نبودند که عمری را در میان لحظه‌های مرگ و زندگی و ترس وحشت سپری کنند. یک جنگجو، خود را بر تارک تاریخ احساس می‌کند و نگاه از آن جایگاه به انسان و تاریخ و آینده با این احساس نیز همراه است که نظم آینده را میله تفنگ جنگجو و شجاعت او در حضور در صحنه نبرد تعیین می‌کند و الحق که چنین نیز است. بسیاری از جنگ‌ها از یک نظم ناعادلانه شروع می‌شود و بسوی ایجاد نظم جدید تداوم پیدا می‌کند. جنگ مقاومت‌گران، بی‌تردید که یک چنین جنگی است!

رفتار آنچنانی جنگجویان از دید آدم‌های شهری و مدنی، غیرقابل هضم است و بنابراین طبیعی است که شهرنشین‌ها، ملکی‌ها و جنگ‌ندیده‌ها، افرادی برخوردار از چنان صفاتی را برنتابند و آنان را با القابی همچون وحشی، کوهی، جنگ سالار و حتا «اوباش» و«لنده‌غر» یاد کنند.

اما چرا جنگجویان در یک شرایط عادی، به رفتارهای قلدرانه خود ادامه می‌دهند؟ یا به تعبیر دیگر، چرا برخی‌ها علاقه دارند که مثل جنگجویان رفتار کنند و شرایط خاص جنگی را در ذهن و سپس در رفتار خود بازآفرینی کنند؟

در باره فرمانده حسیب باید گفت که او از گروه دومی است. او خودش در مقاومت اول حضور مسلحانه نداشت اما رفتار و منش مبارزان مقاومت اول را در رفتار خود بازآفرینی کرد. زمان بدنیا آمدن فرمانده حسیب(۱۹۹۲) مصادف است با شکل‌گیری مقاومت اول در برابر طالبان. در آن سال‌ها حسیب هنوز کودک بود. اما بی‌تردید شرایط خاص جنگی آن زمان در او تاثیر گذاشته است. او در مرکز اصلی مقاومت که ولایت پنجشیر است، به دنیا آمده و در آن محیط پرورش یافته است. حسیب با این حال، یک افسر آموزش دیده نظامی است که پس از فراغت از دوره آموزش نظامی، در اداره امنیت ملی جذب می‌شود و با درخشش خاصی که در عملیات‌های خاص امنیت ملی از خود نشان می‌دهد، در این اداره مورد توجه قرار می‌گیرد.

اگر به دلیل خروج فرمانده حسیب از اداره امنیت ملی توجه کنیم، داستان بعدی زندگی او برای ما وضاحت بیشتری پیدا می‌کند. او می‌گوید، به این دلیل اداره امنیت ملی را ترک کرد که از او خواسته شد تا شش تن از چهره‌های شناخته شده کشور را ترور کند اما او این کار را نکرد و ترجیح داد که وظیفه خود در امنیت ملی را ترک کند.

در همینجا ذکر این نکته هم ضروری است که امنیت ملی افغانستان در دوره حکومت های کرزی و غنی کم کم به کانون توطیه علیه چهره‌های مقاومت ملی تبدیل شده بود و بسیاری‌ها به این باورند که ترورهای زنجیره‌ای فرماندهان ارشد تاثیرگذار مقاومت از سوی امنیت ملی طرح و اجرا می‌شد یا دستکم این اداره از توطیه‌های کلان ضد مقاومت آگاه بود اما سکوت می‌کرد که به معنای همدستی با توطیه است.

فرمانده حسیب با خروج از اداره امنیت ملی، گروه ویژه مسلح خود را تشکیل می‌دهد و شروع می‌کند به یک سلسله حرکاتی که اداره امنیت ملی و پولیس این رفتار و حرکات او را مخل نظم و امن عامه تعریف کرده و در صدد گرفتاری او می‌شوند. چندین عملیات امنیت ملی و  پولیس در گرفتاری فرمانده حسیب ناکام می‌شود و به این ترتیب او به یک چهره شناخته شده مبدل می‌شود.

وقتی فضا در کابل برای فرمانده حسیب تنگ می‌شود، او با گروه ویژه مسلح خود به پنجشیر می‌رود. جنرال خوشحال سعادت، معین ارشد وزارت داخله که از مهره‌های مورد استفاده اشرف غنی و حمدالله محب مشاور امنیت ملی بود و به اشاره آنان، فرماندهان مقاومتی را تعقیب و گرفتار می‌کرد، در یک عملیات ویژه و بزرگ با دهل و سرنا به طرف پنجشیر رفت و اعلام کرد که فرمانده حسیب را گرفته و در پشت رنجر(موتر پولیس) بسته کرده و کابل خواهد آورد. اما این عملیات موفق نشد و این امر به محبوبیت بیشتر فرمانده حسیب انجامید. زیرا انگیزه‌های عملیات، قومی بود و ربطی به اخلال امنیت نداشت. این عملیات در زمانی صورت گرفت که طالبان در حال گسترش فعالیت‌های خود بودند و وزارت داخله متهم به بی ارادگی برای سرکوب طالبان می‌شد.

وقتی به این داستان از عینک مسایل قومی نگاه کنید، به این نتیجه می‌رسید که حکومت قوم‌گرا و پشتونیستی اشرف غنی، به حسیب قوای مرکز به عنوان یک مقاومتی جوان در حال ظهور نگاه می‌کرد که باید به هر قیمت ممکن نابود شود. تصور حکومت غنی این بود که فرماندهان اسبق مقاومت یا توسط دولت ترور شده اند، یا به کبر سن رسیده و از چرخه فعالیت نظامی بیرون شده و یا هم غرق در پول و معیشت شده و ارزش های مقاومت را فراموش کرده اند. بنابراین، نباید اجازه داده شود که نسل جدیدی از فرماندهان نظامی با گرایشات مقاومتی ظهور کند که در آینده می‌تواند به درد سری برای تعمیل برنامه های قومی حکومت و تسلیم دهی قدرت به طالبان مبدل شود. طوری‌که چنین نیز شد. امروزه فرمانده حسیب به خار چشم طالبان و حامیان این گروه مبدل شده است. در واقع، تعقیب فرمانده حسیب از سوی حکومت غنی، درراستای هموارسازی جاده برای برگشت طالبان بود. طالبان نیز به ادامه تلاش های حکومت غنی، در تلاش نابودی فرمانده حسیب هستند.

تا جایی که نگارنده در جریان است، تبلیغات وسیعی از سوی اداره امنیت ملی و پولیس دولت اشرف غنی علیه حسیب قوای مرکز به راه انداخته شد. این در واقع یکی از روش‌های معمول حکومت غنی و حامیان بیرونی شان در ترور شخصیتی فرماندهان مقاومت بود. بسیاری از فرماندهان مقاومت در آن زمان با انواع اتهام‌های غیرقابل اثبات مواجهه می‌شدند و رسانه‌ها نیز آگاهانه یا ناآگاهانه در خدمت اهداف و توطیه های پنهانی قرار می‌گرفتند. هدف این بود که اگر نمی‌توانید یک فرمانده مقاومتی را نابود کنید، باید او را در ذهنیت عامه یک عنصر مضر و خطرناک و فاسد و اهریمن معرفی کنید تا اگر توانستید او را ترور کنید، مردم بگویند که دولت یک عنصر ضد امنیت را نابود کرد. گفته شد که گویا فرمانده حسیب افراد خاصی را اختطاف کرده و از فلان و بهمان باج‌گیری کرده و... هیچ کدام این اتهام ها ثابت نشد اما در ذهنیت عامه فرمانده حسیب یک عنصر شورشی و خطرناک و ضد امنیت معرفی شد. امروزه نیز طالبان و حامیان شان از همان اتهام‌ها علیه فرمانده حسیب استفاده می‌کنند.

اما چرا فرمانده حسیب، رفتار مبارزان نسل اول مقاومت را بازآفرینی کرد؟ یا بهتر است پرسش ما را این گونه مطرح کنیم: چرا فرمانده حسیب به اصل خود برگشت؟ کجا شدند صدها و شاید هزاران حسیب دیگری که در مقاومت اول علیه طالب اهریمن شمشیر زدند و در فردای پیروزی مقاومت دیگر غایب شدند و از حافظه‌ها ناپدید؟ کجا شد آن ارتش جرار و تعلیم یافته تاجیکی-مقاومتیی دست‌پرورده مسعود کبیر؟ کی‌ها در متلاشی کردن آن ارتش نقش داشتند و چرا؟

من فکر می‌کنم  که پرسش‌های اخیر خیلی مهم است و پاسخ آنان اشاره به بسیاری از اشتباهات، غفلت‌ها، ندانم‌کاری‌ها و فراموش‌کاری رهبران  و فرماندهان ارشد مقاومت دارد که بعد از سال ۲۰۰۱ مرتکب شدند. بعد از سال ۲۰۰۱، ماشین جنگی مقاومت متلاشی ساخته شد. این خود یک اشتباه استراتیژیک بود که رهبران مقاومت در آن زمان مرتکب شدند. متلاشی کردن ماشین جنگی مقاومت در واقع خواست و برنامه اصلی حامد کرزی و بقیه پشتونیست‌های اطراف او بود که در همدستی با امریکا و پاکستان عملی شد. متلاشی کردن ماشین جنگی مقاومت در دو مرحله به شرح زیر انجام شد.

 

مرحله اول:

  • رهبران و فرماندهان ارشد مقاومت (مارشال فهیم، قانونی، بسم الله خان و...) در مقام های بلند حکومتی گماشته شدند و پول و امکانات وافر در اختیار شان گذاشته شد تا مست از باده قدرت و ثروت شوند و از جنگ و اهداف و آرمان های جنگی فاصله بگیرند.

رهبران ارشد مقاومت با قرار گرفتن در مقام های بلند دولت و در اختیار داشتن پول بی حساب و کتاب، شیفه و فریفته شده و احساس کردند که به هدف و به نقطه آخر رسیدند.‌ آنان دچار بی‌هدفی شدند. فکر کردند که آنچه بدست آوردند، ثمر جنگ و مقاومت شان بود و بعد از این کار دیگری برای انجام دادن وجود ندارد.

باری از مارشال فهمیم پرسیده شد که آیا شما اهداف و آرمان های احمد شاه مسعود را برآورده کردید، پاسخ شان این بود که بلی چنین کردیم. او گفت که خواست آمرصاحب این بود که مردم خود زعیم خود را انتخاب کنند و ما با برگزاری انتخابات و کمک به استقرار  نظام جدید این آرمان را برآورده کردیم. او اضافه کرد که هیچ چیز دیگری باقی نمانده که آمر صاحب گفته باشد و ما انجام نداده باشیم. این یعنی که رهبران مقاومت بعد از سال ۲۰۰۱ فکر میکردند که مسوولیت خود را ادا کرده  و در آخر راه رسیده اند و بیشتر از آن کاری برای انجام دادن نیست. این یعنی که رهبران مقاومت یا میراث دارن مقاومت صاحب دیدگاه و برنامه مشخصی برای آینده نبودند.

  • اسلحه و مهمات جنگی ذخیره مقاومت گرفته شد. رهبران مقاومتی که در مقام و منصب بلند حکومتی قرار گرفته بودند، اسلحه و مهمات را دو دسته تقدیم کسانی کردند که قلب شان با طالبان بود و زبان شان با مقاومت.
  • نفرات جنگی مقاومت متفرق و تشکیلات مقاومت منحل شود. این کار نیز به دست خود رهبران مقاومت صورت گرفت.

هزاران نیروی جنگی مقاومت یا در واقع هزاران حسیب قوای مرکز، به شکل تحقیرآمیزی خلع سلاح و به زندگی فلاکت‌بار، به اصطلا زندگی عادی سوق داده شدند. آنان تمام هنر و کمال شان جنگ بود و در محیط های کاری ملکی هیچ مهارتی نداشتند. در واقع آنان به شکل بی‌رحمانه‌ای تنها و بی دفاع رها شدند و خود شان مجبور شدند که زندگی جدید ملکی را با صد مشقت از سر بگیرند. تعدادی از آنان در اردو و پولیس جذب شدند که آنجا نیز ارج و احترامی و جایگاهی به آنان در نظر گرفته نشد و به عنوان عناصر ناباب به آنان نگریسته می شد که گویا درس نخوانده اند و وحشی و نظم ناپذیرند. آنان اکثرا از ساختارهای جدید خارج شدند و به زندگی غیرنظامی برگشتند اما با صد عقده و کینه نسبت به کسانی که آنان را در میدان تنها گذاشته بودند.

 

مرحله دوم:

  • رهبران ارشد مقاومتی از مقام‌های بلند حکومتی کنار زده شدند.
  • فرماندهان ارشد مقاومتی در یک توطیه پیچیده ترور شدند.
  • تبلیغات گسترده منفی علیه رهبران و فرماندهان مقاومت آغاز شد.

به این ترتیب، ماشین جنگی مقاومت به مرور زمان متلاشی شد و همزمان با آن ماشین جنگی طالبان دوباره فعال و «چرب‌کاری» شد. کرزی و غنی، براساس تعلقات قومی-پشتونی به حمایت از طالبان روی آوردند. پاکستانی‌ها نیز وقتی دیدند که حکومت افغانستان برنامه تقویت طالبان را در سر دارد، به احیای تشکیلات طالبان روی آوردند. در نهایت امریکایی‌ها نیز به این جمع پیوستند و برنامه برگشت طالبان به قدرت به یک برنامه نه چندان پنهان ملی، منطقه‌ای و جهانی مبدل شد  و در ۲۴ اسد ۱۴۰۰ به پایه اکمال رسید.

اما این اتفاقات از چشم بسیاری از مقاومت گران در سطوح میانی و پایینی پنهان نبود. کسانی بودند که اشتباهات رهبران مقاومت را می‌دانستند و از بی پناهی و بی دفاعی یک نسل از جنجگویان صادق و متعهد مقاومتی که برای دفاع از وطن در برابر تروریزم قربانی داده اما به فراموشی سپرده شده بودند، در رنج بودند. فرمانده حسیب قوای مرکز یکی از همین‌ها است. او منحیث یک جوانی که با تفکر مقاومتی بزرگی شده بود و شاهد غفلت و ندانم کاری رهبران دست اول مقاومت بود، اندیشه مقاومت را در سر می‌پروارنید  و انگار منتظر فرصتی بود که دوباره پرچم مقاومت را بلند کند. او در ریاست امنیت ملی متوجه توطیه های بزرگ علیه جریان مقاومت شد و از آنجا عزمش را برای خروج از کانون توطیه و بلند کردن پرچم مقاومت جزم کرد.

بنابراین، حمایت قلم بدستان مقاومتی و تاجیک از فرمانده حسیب در این شرایط جنگی یک امر مهم و واجبی است. این نکته هم فراموش نشود که قلم بدستان و روشنفکران تاجیک و مقاومتی نیز در دوره جمهوریت، ناخواسته در خدمت جنگ تبلیغاتی دشمنان مقاومت قرار گرفته و علیه فرماندهان مقاومتی تحت عناوین جنگ سالار و...موضع گرفتند. حالا فرصتی است که قلم بدستان ما به جبران اشتباه خود بپردازند و با حمایت جدی از فرماندهانی مثل فرمانده حسیب دین خود را در برابر ارزش های مردمی و میهنی ادامه نمایند.

امروز، تاجیکان افغانستان دوباره در موقعیت تاریخی ۳۰ پیش قرار گرفته اند. طالبان تروریست و گروه‌های تروریستی همکار شان با برخورداری از حمایت پنهان استخبارات خارجی، دوباره به جغرافیای مقاومت و سرزمین تاجیکان هجوم آورده و با انواع قصاوت و بی‌رحمی، در صدد انتقام از مقاومت گران و درهم کوبیدن روحیه ایستادگی تاجیکان در برابر حاکمیت پشتونی هستند.

برنامه انتقال پشتون های پاکستان به شمال افغانستان که تحت نام انتقال طالبان پاکستان به شمال اجرا می‌شود، در واقع آغاز مرحله دوم جابجایی ناقلین در شمال است که از زمان امان الله خان طرح آن ریخته شد و حالا به شکل دیگری اجرا می‌شود. در چنین شرایطی ما به فرماندهان شجاع و نترسی مثل فرمانده حسیب نیاز داریم تا در برابر دشمن بی رحم و متجاوز و غاصب بیاستد و از عزت و شرف و کیان مردم ما دفاع کنند.


سیاست