کنترل زمان، مدیریت بحران و تسلط بر جریان انرژی، جایگزین مفهوم سنتی پیروزی در میدان جنگ شده است.

نویسنده: عبدالناصر نورزاد، پژوهشگر سیاست و ژئوپلیتیک، مخصوص برای «سنگر»

قضیه جنگ در خاورمیانه، تقابل با جمهوری اسلامی ایران و تلاش برای کاهش یا مدیریت تنش‌ها، در بسترهای متفاوتی مورد تحلیل قرار گرفته است؛ اما برآیند این تحلیل‌ها، به یک جمع‌بندی مشترک اشاره دارد: ایالات متحده، برخلاف برداشت‌های سطحی، بدون محاسبه و طراحی قبلی وارد این میدان نشده است.

با این حال، خطای رایج در بسیاری از تحلیل‌ها آن است که همچنان در پی پاسخ به این پرسش هستند که «چه کسی برنده شد و چه کسی بازنده؟» در حالی‌که اساساً در این سطح از منازعه، چنین دوگانه‌ای موضوعیت ندارد. آنچه اهمیت دارد، زمان‌بندی دقیق، بهره‌گیری از ابزارهای چندلایه و اجرای سناریوهایی است که در چارچوب محاسبات قدرت‌های بزرگ، به‌ویژه آمریکا و چین، معنا پیدا می‌کند.

در این میان، رویکرد دونالد ترامپ بیش از هر چیز بر «زمان» استوار بود، نه بر پیروزی یا شکست به معنای کلاسیک آن. او قمار خود را بر مدیریت زمان، شدت و دامنه بحران بنا کرد، نه بر نتایج مستقیم نظامی یا حتی هزینه‌های جنگ. به همین دلیل، شش هفته درگیری، استفاده گسترده از انواع تسلیحات و ایجاد یک فضای ملتهب، در واقع نه برای نابودی طرف مقابل، بلکه برای تنظیم موازنه در معادلات کلان جهانی طراحی شده بود.

در این چارچوب، ایران عملاً به یک بازیگر تسهیل‌کننده در تحقق این سناریو تبدیل شد؛ بازیگری که هم در ایجاد تنش و هم در پایان آن، نقش قابل توجهی داشت. از همین رو، پایان جنگ نیز از پیش در محاسبات دیده شده بود و طولانی شدن آن اساساً با منطق این طراحی همخوانی نداشت.

در مرکز این معادله، تنگه هرمز قرار داشت؛ گذرگاهی که در ظاهر حدود ده درصد از انتقال جهانی نفت را تسهیل می‌کند، اما در عمل به یک ابزار ژئوپولیتیکی با ابعاد بسیار فراتر از وزن واقعی‌اش تبدیل شد. برجسته‌سازی نقش این تنگه، عمداً به‌گونه‌ای انجام گرفت که پای تمامی بازیگران مهم جهانی را به میدان باز کند.

فشار بر ایران برای واکنش به‌ویژه احتمال بستن تنگه هرمز، نه یک پیامد تصادفی، بلکه بخشی از طراحی کلان بود. زیرا چنین سناریویی مستقیماً منافع اروپا، چین و حتی روسیه را درگیر می‌کرد و آن‌ها را در برابر یک انتخاب پیچیده قرار می‌داد: امنیت انرژی یا استقلال سیاسی.

در همین راستا، اروپا در یک تله امنیتی قرار گرفت؛ تله‌ای که در بستر «تنش مدیریت‌شده» و هدف‌گیری اقتصاد انرژی شکل گرفته بود. هم‌زمان، موضوعاتی نظیر گرینلند که پیش‌تر در صدر گفتمان سیاسی و رسانه‌ای آمریکا قرار داشت، به‌طور موقت از دستور کار خارج شد. این عقب‌نشینی ظاهری، نه نشانه فراموشی، بلکه بخشی از یک اولویت‌بندی زمانی بود.

در واقع، مسئله گرینلند صرفاً به تعویق افتاد تا پس از مدیریت بحران خاورمیانه، دوباره به‌عنوان اهرم فشار علیه اروپا فعال شود. در آن مقطع، ایالات متحده می‌تواند با استناد به عدم همراهی اروپا در بحران‌های قبلی، مشروعیت بیشتری برای اعمال فشار و بازتعریف روابط در چارچوب ناتو به دست آورد. نتیجه چنین روندی، اروپایی خواهد بود که ناگزیر از انعطاف، امتیازدهی و پذیرش نقش تابع در برابر خواسته‌های آمریکا است.

از سوی دیگر، جنگ اوکراین و منافع روسیه نیز در این معادله بی‌ارتباط نیست. نشانه‌های یک همگرایی ضمنی میان آمریکا و روسیه در مهار تهدید بلندمدت چین، قابل مشاهده است. در این چارچوب، یک اروپا‌ی ضعیف، وابسته و گرفتار در تضاد میان آمریکا و روسیه، به نفع هر دو قدرت خواهد بود. چنین اروپایی، نه‌تنها توان رقابت مستقل را از دست می‌دهد، بلکه به یک بازیگر درجه دوم در نظام بین‌الملل تبدیل می‌شود. این وضعیت، در کنار چینی که با چالش‌های انرژی و فشارهای اقتصادی مواجه است، توازن مطلوب‌تری برای مسکو و واشنگتن ایجاد می‌کند.

در بعد داخلی آمریکا، انتخابات میان‌دوره‌ای و فضای سیاسی متلاطم این کشور نیز نقش مهمی در این طراحی ایفا می‌کند. در شرایطی که نارضایتی عمومی از مداخلات خارجی و سیاست‌های جنگ‌طلبانه رو به افزایش است، ایجاد یک شوک اقتصادی جهانی و سپس مدیریت آن از طریق آتش‌بس، می‌تواند به کاهش این نارضایتی کمک کند. افزایش شدید قیمت نفت، تا بیش از ۱۵۰ دلار در هر بشکه و سپس کنترل آن، نمونه‌ای از این مهندسی بحران است.

در این میان، چین با استفاده از ذخایر خود موقتاً از بحران عبور کرد، روسیه از افزایش قیمت‌ها سود برد و آمریکا با مدیریت بازار و آزادسازی ذخایر، هم بر قیمت‌ها اثر گذاشت و هم درآمد قابل توجهی کسب کرد. این چرخه نشان می‌دهد که چگونه یک بحران می‌تواند به ابزاری برای بازتوزیع ثروت و قدرت در سطح جهانی تبدیل شود.

در عین حال، پیامدهای این روند برای چین قابل توجه است. اقتصادی که به انرژی ارزان وابسته است، در صورت اختلال در مسیرهای تأمین، با افزایش هزینه تولید و کاهش سرعت رشد مواجه خواهد شد. از همین‌جا، مفهوم «بستن گلوگاه‌های اقتصادی» مطرح می‌شود؛ راهبردی که هدف آن، مهار رشد چین بدون ورود به تقابل نظامی مستقیم است.

در این چارچوب، کشورهایی که تأمین‌کننده انرژی ارزان برای چین هستند، به‌تدریج در معرض بی‌ثباتی، فشار یا حتی تغییر رژیم قرار می‌گیرند. نمونه‌هایی مانند ونزوئلا و ایران، در این الگو قابل تحلیل‌اند. قطع یا محدودسازی جریان نفت از این کشورها، مستقیماً بر توان اقتصادی چین اثر می‌گذارد و فاصله آن با آمریکا را افزایش می‌دهد.

بر این اساس، ترامپ و تیم او، با در نظر گرفتن عقب‌ماندگی نسبی آمریکا در برخی شاخص‌های اقتصادی، به‌ویژه در برابر رشد سریع چین، به سمت استفاده از ابزارهای غیرمستقیم، از جمله بی‌ثباتی کنترل‌شده، جنگ‌های محدود و فشار بر زنجیره تأمین، حرکت کردند. این رویکرد، نه‌تنها از هزینه‌های یک جنگ مستقیم می‌کاهد، بلکه امکان مدیریت هم‌زمان چندین متغیر را فراهم می‌سازد.

در نهایت، آنچه در این تحولات مشاهده می‌شود، ورود آگاهانه و هدفمند آمریکا به یک بازی چندلایه است؛ بازی‌ای که در آن، فناوری نظامی، ظرفیت اطلاعاتی، اقتصاد جهانی و ادراک عمومی، همگی به‌صورت هم‌زمان مورد آزمون و بهره‌برداری قرار می‌گیرند.

شوک‌های اقتصادی، تنش‌های منطقه‌ای و آتش‌بس‌های حساب‌شده، همگی اجزای یک معماری بزرگ‌تر هستند: مهندسی نظم آینده جهان. نظمی که در آن، کنترل زمان، مدیریت بحران و تسلط بر جریان انرژی، جایگزین مفهوم سنتی پیروزی در میدان جنگ شده است.


سیاست

مقاومت دوم

24-ارديبهشت-1405 By admin

پاسخ محقق به نبیل

«پیر شدی، ولی میر

ژئوپلیتیک

17-ارديبهشت-1405 Hits:5163 ژئوپلیتیک By admin

گره‌گاه ژیوپولیتیکی جهان

چرا افغانستان بار دیگر به

دین

12-ارديبهشت-1405 By admin

چرا من مذهب ندارم؟

امروز که سنی ها در پشت ایران ایستاده نیس