چگونه قدرت و جامعه از «ولایت» به «امنیت تمدنی» گذار میکنند؟
نویسنده: فیاض بهرمان نجیمی، تحلیلگر امور منطقهای و بینالمللی، عضو شورای مشاوران «سنگر»
اگر نگاه خود به تحولات اخیر در ایران را از لایههای خبری و انبوه گزارشهای پراکنده و متناقض فراتر ببریم، باید بپذیریم که در کشورهمزمان یک انقلاب اجتماعی در حال شکلگیری است. این انقلاب نشانههایی از یک گذار عمیق در منطق درونی قدرت را بازتاب میدهد که تنها با مفاهیم کلاسیکِ علوم سیاسی غربی قابل توضیح نیست، بلکه باید آن را در پیوند با تداوم تاریخی جامعه ایرانی فهمید، که دگرگونی را میپذیرد، اما نه به قیمت گسست از هویت و حافظه تمدنی خویش.
در این چارچوب، آنچه در حال وقوع است، انتقالی ساده از «حاکمیت دینی» به «حاکمیت نظامی» نیست، بلکه نوعی بازآرایی درونی قدرت است که در آن، عناصر دینی، امنیتی و تاریخی در حال تعریف مجدد نسبت های خویش با یکدیگرند.
اگر در الگوی نخستِ پس از ۱۳۵۷، روحانیت بهعنوان حامل اصلی مشروعیت و معنا در مرکز قدرت قرار داشت و نهادهای نظامی در حاشیه و در خدمت آن تعریف میشدند، اکنون نوعی جابهجایی مرکز ثقل را میتوان دید که قدرت را بهسوی لایههایی حرکت می دهد که بیش از هر چیز بر اصل بقا، امنیت و مدیریت بحران تکیه دارد.
این جابهجایی، نه گسست کامل، بلکه نوعی تداوم در قالبی جدید است، که ریشههای آن را میتوان هم در تجربه جمهوری اسلامی و هم در سنت دیرپای حکمرانی ایرانی در درازنای تاریخ جستوجو کرد.
به پندار من این یک گشتار است که آن را در سه سطح مطرح می کنم:
ـ نخست سطح رهبری: آنچه در سطح رهبری ایران رخ داده، تنها گذار قدرت از یک فرد به یک جمع نیست، بلکه نوعی بازگشتِ آگاهانه به الگوی دیرپای حکمرانی ایرانی می باشد. رهبری جمعی که پس از حذف ناگهانی رأس قدرت شکل گرفت و به خلأ منجر نشد و نشان داد که ساختار سیاسی ایران همچنان ظرفیت بازتولید خود را در قالبهایی فراتر از مدلهای مدرن دارد ـ چنین دگرگشت را نه آمریکایی ها و نه اسراییلی ها نمی توانستند ببینند!
این الگو را میتوان در سنت ایران تاریخی ردگیری کرد، که در دورههایی گوناگون، بهویژه در اواخر ساسانی، نوعی توازن میان شاه، نخبگان دیوانی و نیروهای نظامی وجود داشت و تصمیمگیری، حاصل تعامل این لایهها بود، نه ارادهی مطلق فردشاه. بعدها نیز تلاشهایی از جمله توسط نظامالملک صورت گرفت که سنت گذشته را در جهت تفکیک نسبی حوزه دیوانی-سیاسی از اقتدار دینی و تقویت عقلانیت اداری، به حبث بازآرایی سنت قدیم بازتولید کند.
در وضعیت کنونی، رهبری جمعی بیش از آنکه یک «هیئت امنیتی» باشد، نشانهی نوعی چرخش به سمت الگوی تاریخیِ مدیریت چندلایه قدرت است، که در آن، رهبر همچنان بهعنوان نماد وحدت حفظ میشود، اما تصمیمگیری در شبکهای از نیروهای مؤثر توزیع میگردد. این تحول را میتوان پایان عملی تمرکز کاریزماتیک روحانیت و آغاز نوعی حکمرانی شبکهای با ریشههای تاریخی ایرانی دانست.
دوم، سطح ایدئولوژیک: آنچه بهعنوان «ناسیونالیسم» در ایران در حال ظهور است، اگر بهدرستی فهم نشود، میتواند بهخطا به معنای یک هویت بسته و خونی تعبیر گردد. در حالیکه در بستر ایران، این مفهوم بیشتر به یک آگاهی فرهنگی-تمدنی است که که ریشه در تداوم تاریخی جهان ایرانی دارد، نه در تمایز نژادی ـ شک نیست که آریایی زدگی عصر شاه هنوز در درون عده ای از ایرانیان زنده است و همو باعث می شود که ناسیونالیسم اتنیکی آذری، کردی، خوزستانی یا بلوچی را سبب شود، اما آنچه از پایین به بالا در حال شکل گیری است، برعکس برگشت به گذشته تاریخی مشترک است.
در این معنا و بر این اساس، ایران نه یک ملت برساخته مدرن، بلکه نوعی وحدت تاریخی اقوام در قالب یک افق تمدنی مشترک است، چیزی که میتوان آن را با خوانشی فلسفی، نزدیک به ایده «وحدت در کثرت» دانست؛ جایی که اقوام مختلف، در طول زمان، در درون یک کلیت سیاسی-فرهنگی با هم زیسته اند.
در این چارچوب، دگرگشت ایدئولوژیک کنونی را باید نه حذف دین، بلکه جابجایی مرکز ثقل معنا کرد. دین همچنان حضور زنده دارد، اما دیگر یگانه منبع تعریف هویت نیست. در کنار آن، نوعی خودآگاهی تاریخی-ایرانی فعال شده است که «بقا»، «استقلال» و «تداوم تمدنی» را به محور مشروعیت تبدیل میکند.
در نتیجه، حوزههای دینی از موقعیت انحصاری خود فاصله گرفته و در دل یک منظومه گستردهتر قرار میگیرند که در آن، دولت بهعنوان حامل تداوم تمدن و نه مجری یک ایدئولوژی خاص تعریف میشود. این همان نقطهای است که در آن، ایدئولوژی از صورت دینی به صورت یک ترکیب تمدنی-سیاسی تغییر شکل میدهد.
سوم، درسطح اجتماعی: برخلاف بسیاری از مدلهای کلاسیک علوم اجتماعی که فروپاشی مشروعیت سیاسی را بهسرعت به فروپاشی اجتماعی پیوند میزنند، تجربه ایران نشان میدهد که جامعه میتواند در عین نارضایتی، نقش «نگهدارنده نظم» را نیز ایفا کند. این نازسازه Paradox از درون یک ویژگی خاص برمیخیزد وآن عبارت از تداوم آگاهی تاریخی ـ تمدنی است که بقا و هویت را بر دگرگونی های لحظهای برتری میدهد.
در این چارچوب، تابآوری در برابر فشار خارجی ـ از جنگ تا تحریم ـ تنها محصول سرکوب یا تبلیغات نه، بلکه بخشی از یک حافظه تاریخی طولانی در مواجهه با تهدید بیرونی می باشد. این همان جایی است که در آن خوانشهایی نزدیک به ایده «ایرانشهری» (در معنای تداوم دولت ـ تمدن) اهمیت پیدا میکند یعنی جامعه، حتی در شرایط بحران، تمایل دارد تغییر را درونی و خودبنیاد نگه دارد و در برابر برونسپاری آن مقاومت کند.
اما اینجا یک نکته ظریف وجود دارد که نباید نادیده گرفته شود: همین جامعهای که میتواند در برابر فشار خارجی «مقاوم» باشد، به گونه الزامی در برابر ساختار داخلی «منفعل» باقی نمیماند. به بیان دیگر، تابآوری در برابر بیرون، میتواند همزمان با میل به دگرگونی در درون همزیست باشد و این به درستی همان بستر شکلگیری «انقلاب دوم» است.
بنابراین، اگر تحلیلگران سادهانگار انتظار داشتند که فشار خارجی منجر به فروپاشی فوری نظام می شود، اما تجربه ایران نشان داد که چنین فشاری حتی میتواند به بازفعال شدن انسجام ملی بینجامد. اما این انسجام، به معنای رضایت پایدار نیست؛ بلکه بیشتر شبیه یک «تعلیق تعارض» در برابر تهدید مشترک است. مردم به حاکمان فرصت میدهند که به خواست های آنها تمکین کنند!
در نتیجه، اشتباه اصلی برخی تحلیلها این نیست که نقش مردم را نادیده گرفتهاند، بلکه این است که دوگانگی نادرستی میان “مقاومت” و “تغییر” ساختهاند. در حالی که در ایران، این دو میتوانند همزمان در کنار هم وجود داشته باشند:
• مقاومت در برابر سلطه خارجی
• و تمایل به بازتعریف نظم سیاسی داخلی.
«انقلاب دوم» آغاز شده از دی ماه(جدی) نه محصول مداخله خارجی و نه نتیجه فروپاشی از بالا؛ بلکه حاصل تنش درونی میان یک ساختار گذشته و جامعهای پیشرونده به آینده است که میخواهد دگرگونی را در چارچوب هویت تاریخی خود، اما بهصورت مستقل، پیش ببرد ـ به عباره دیگر، نه نظریه «فروپاشی از بیرون» کافی است، و نه روایت «ثبات مطلق از درون».
واقعیت ایران، در جایی میان این دو و در دیالکتیک ماندگاری و دگرگونی قرار دارد!