نیروهای جنرال عبدالملک کنترل ولایات شمالی را به دست گرفتند و قالین چه پر زرق و برق جنرال دوستم را برچیدند. شهر مهم مزارشریف به دست «طالبان» افتاد. "طالبان" و متحدان عرب و پاکستانی آنها وارد شمال شدند.
نویسنده: عبدالحفیظ منصور، از کتاب «فاتح جنگ سرد»
طی ده روز، «طالبان» ده ولایت شمالی و شمال شرقی را اشغال کردند. در برخی از مناطق ولایت بدخشان پرچم های سفید در حمایت از آنان برافراشته شد. فقط دره پنجشیر برای مقاومت ایستاد، اما می شد از پنج جهت به آن حمله کرد. اندراب در آشوب بود. پاکستان رسما طالبان را به رسمیت شناخت و حمایت خود را اعلام کرد. گوهر ایوب خان وزیر خارجه پاکستان اعلام کرد که طالبان به زودی استاد ربانی، جنرال دوستم و احمد شاه مسعود را دستگیر خواهند کرد.
در حالی که استاد برهان الدین ربانی، رئیس دولت افغانستان، با عجله تالقان را ترک کرد و به تاجیکستان پناهنده شد، استاد سیاف در قندوز زندگی می کرد، در محاصره بود و با مشقت فراوان به تاجیکستان نیز رسید. ژنرال دوستم اولین کسی بود که به ازبکستان رفت تا با نزدیکترین یارانش به ترکیه بپیوندد. سید منصور نادری رهبر فرقه اسماعیلیه با هلیکوپتر به ازبکستان گریخت. استاد عبدالکریم خلیلی، رهبر حزب وحدت اسلامی، در بامیان ماند، اما یک هلیکوپتر آماده انتقال او به خارج از کشور بود.
در چنین وضعیتی در پنجشیر (مرکز مقاومت) چه می گذشت؟
"طالبان" برای مدت طولانی راه های پنجشیر را قطع کرده بود و قیمت گندم به ۳۰۰۰۰۰ افغانی رسیده بود. چندین هزار مجاهد از پروان، کاپیسا و شمال کابل در پنجشیرگرد آمده، اکثر خانواده های دره پنجشیر نان نداشتند، توت و طلخان می خوردند. میزان گرسنگی به حدی بود که چند نفر در شفاخانه رخه پنجشیر بر اثر گرسنگی چند روزه جان باختند.
از تالیقان دو هلیکوپتر برای مجاهدین نان پخته به پنجشیر آوردند. و اگر آسمان پوشیده از ابر بود ممکن نبود. در خزانه مسعود جز چند صد هزار افغانی چیزی نمانده بود.
چند هفته قبل احمدشاه مسعود برای جمع آوری پول می خواست وسایط شخصی اش را در مزارشریف بفروشد و در حضور جمع کثیری از فرماندهان که همگی به فروش او رای داده بودند، صاحب قلم مخالفت کرد. آن هم به دلایل مختلف، مطلب قبلاً در دفتر جلسات موجود است و در نتیجه از فروش آنها جلوگیری صورت گرفت.
در چنین شرایطی طبیعی است که روحیه مردم به سطح پایینی برسد. هر روز با یک جیپ همراه با همکارانمان به اداره مهندس محمد اسحاق می رفتیم. مردم نگران بودند و دستانشان به سختی به عنوان سلام و احوالپرسی بلند می شد. مهندس اسحاق که در مقاومت در برابر حوادث قاطع بود و اندکی به شعر علاقه داشت، در بین راه سخنان حافظ را زمزمه می کرد:
شبه توریک و بیمی موج و گردابی چنین حالی
کجاداند حال ما سبکساران ساحل ها
آن روز قرار بود برای هفته نامه «پیام مجاهد» سرمقاله بنویسیم. خدا می داند که چقدر در کنار رودخانه خروشان راه رفتم تا سوژه ای پیدا کنم، اما نتوانستم، انگار آن روز همه سوژه ها مرده بودند...
نزدیک خانه ساده احمدشاه مسعود نظم و انضباط نگهبانان به هم خورد. فرماندهی مسعود دو اتاق داشت. در یکی از آنها دستگاه مخابراتی بود و در دیگری در شب 4 جوزای 1376 (۲۵ می ۱۹۹۷) جلسه سران جبهه پنجشیر به رهبری احمدشاه مسعود آغاز شد.
هر چند دقیقه یکبار اخبار مربوط به تسلیم شدن منطقه یا مناطقی منتشر می شود. "طالبان" جاده سالنگ را تصرف کردند و نیروهای آنها از دو راه به هم متصل شدند.
ملا عبیدالله وزیر دفاع طالبان و یکی دیگر از فرماندهان برجسته مجاهدین در سالنگ که به طالبان تسلیم شده بودند، مسعود را به تسلیم فرا خواندند و گفتند که مقاومت بیهوده است و...
پیشروی سریع طالبان کشورهای آسیای مرکزی را به وحشت انداخته بود. آنها سعی داشتند با آنها ارتباط برقرار کنند. استاد ربانی از تاجیکستان با مسعود تماس گرفت و به او اطلاع داد که سیاست تغییر کرده و دیگر حاضر به همکاری نیستند، باید به فکر نجات خود باشید، یعنی باید فرار کنید...
و مسعود خلیلی، سفیر افغانستان در دهلی، احمد ولی مسعود، برادر احمدشاه مسعود در لندن، و گروهی دیگر پیام های مشابهی فرستادند و به مسعود تأکید کردند که مقاومت بیهوده است و باید کشور را ترک کنی.
پرسنل اطلاعاتی روابط خود را با سرویس اطلاعاتی قطع کرده بودند و این سازمان برنامه ای برای خروج مسعود از کشور تهیه کرد.
فهیم خان و دیگران که در مقاطعی با سیاست های احمدشاه مسعود مخالف بودند، باید در پنجشیر به قدرت برسند و از طریق مذاکره با «طالبان» از کشتار در پنجشیر جلوگیری کنند.
در نشست پنجشیر فقط یک نفر مقاومت را بیهوده و مضر خواند و پیشنهاد مذاکره با طالبان را داد، اما دیگران آن را رد کردند و آن را مضر دانستند، اما معلوم نشد که این مقاومت برای نجات کشور بوده یا خودکشی.
مقصد ما قدرت واقعگرایی مسعود است، در حالی که تعدادی از شخصیتها و شرکای سرشناس مسعود به خارج از کشور پناه برده بودند و مقاومت را بیثمر میخواندند. رایزنی آغاز شد. یکی تخلیه دسته جمعی پنجشیر و رفتن مردم به تاجیکستان را قبل از مقاومت پیشنهاد کرد تا بعداً مجاهدین در صلح بجنگند. مسلماً تخلیه جمعی در آن شرایط نه ممکن بود و نه مفید.
دیگری ختم قرآن کریم را در سراسر مساجد پنجشیر ارائه کرد. سومی حضور زنان و کودکان در منطقه را برای دفاع سخت مجاهدین ضروری می دانست.
آینده افغانستان با تصمیم این نشست به ویژه به خواست احمدشاه مسعود گره خورده بود و میلیون ها افغان منتظر تصمیم او بودند.
در این دیدار غلامرضا حدادی سفیر ایران در افغانستان با مسعود تماس گرفت و اولین سوال وی این بود:
- امر صاحب! هنوز داخل هستی؟!
امر صاحب با لحنی که ناشی از چند روز بی خوابی بود، گفت: اما قاطعانه پاسخ داد:
- شما چی فکر میکنید؟ من باید در میان مردم خود باشم و در میان آنها کشته شوم...!
سوال دوم حدادی این بود:
- چه می توانیم بکنیم؟
امر صاحب گفت:
- اگر می توانید هر چه زودتر کنسرو را از طریق هوایی بفرستید، ما مقاومت می کنیم...
همان شب در رادیو بی بی سی امر صاحب اعلام کرد که اگر تنها بمانم تسلیم نمی شوم و فرار نمی کنم، بلکه مقاومت می کنم!
این صدا هزاران مجاهد را به وجد آورد و مردم را که تحت سرکوب "طالبان" بودند به این فکر انداخت که او چه قسم آدم است؟ و راز این استحکام چیست؟
او چنین طرحی را برای ادامه مقاومت در پنجشیر پیشنهاد کرد.
1 - قطعه کماندو جاده های عقب پنجشیر در مرز منجان و خاواک را مین گذاری کند تا دشمن نتواند از پشت حمله کند.
2 - قرارگاه های دوران جهاد که در اعماق دره های فرعی قرار داشتند دوباره فعال شوند.
3- خانواده هایی که می توانند داوطلبانه پنجشیر را ترک کنند باید به خاطر مصرف کمتر مواد غذایی تشویق شوند.
4- پل کوکچه در ولایت تخار باید منفجر شود تا طالبان نتوانند فراتر از منطقه کوکچه پیشروی کنند.
5- برای ادامه مقاومت در پنجشیر باید با علما و پیرمردان مشورت کرد، زیرا اگر مردم مایل به ادامه جنگ نیستند باید راه دیگری اندیشید. فردا جلسه ای با نمایندگانی از سراسر پنجشیر تشکیل شد و همه یکصدا گفتند:
ما همه می می میریم اما تسلیم طالبان نمی شویم!
آنها به امر صاحب مسعود پیشنهاد کردند که جوانان به شمالی (شمال کابل) باید حمله کنند و راه "طالبان" را به شمال قطع کنند و پیرمردها همه از پنجشیر دفاع خواهند کرد.
هفته نامه پيام مجاهد درآن شماره در برابر آمادگي جانبازانه مردم چيزى بهتر از شعر عبدالقهار عاصي نيافت و به ستايش از اين فيصلۀ مردمى نوشت :
خيال من يقين من
جناب كفر و دين من
بهشت هفتمين من
ديار نازنين من
****
كوه و كمر غلام شان
چه آفتاب و آتشى
قيامتى قيام شان
چه مردمان سر كشى
به خانه خانه رستمى
به خانه خانه آرشى
براى روز امتحان
دلاورى كمان كشى
چه سرفراز ملتى
چه سر بلند مردمى
كه خاك راهشان بود
شرافت جبين منص
شهادت و مراد را
به گوش سنگ سنگ خود
چه سخت نعره مى كشد
...گلوى سر زمين من
6- تماس با جنرال عبدالملک و تشویق او به قیام قبل از تحکیم نفوذ طالبان در شمال، زیرا تحلیل این بود که ملک به دلیل دشمنی با دوستم به طالبان پیوسته است. اگر از حکومت طالبان راضی نیست شرمنده است که امیر اسماعیل خان را با 600 مجاهد تحت امرش به طالبان تحویل داده و نمی تواند با این جناح تماس بگیرد.
بر اساس این تصمیم، امر صاحب سعی کرد با عبدالملک تماس بگیرد و غفورزی تماس را تامین کرد. مسعود ملک را به قیام تشویق کرد و از او حمایت کرد که در نتیجه آن روز بعد حدود 3000 طالب کشته شدند.
این تصمیمات در هیچ پژوهشگاهی گرفته نشده و توسط کارشناسان برنامه ریزی نشده است، بلکه از جانب مسعود در شرایطی اتخاذ شده است که شرح داده شد و این نه تنها ثبات و پایداری است، بلکه از همه مهمتر واقع بینانه ترین قدرت او در سخت ترین. وضعیت را نشان داد. آنجا بود که مفهوم رئالیسم را به خوبی درک کردم و این یکی از موهبت های الهی برای مسعود بود که قبل از آن دیده نشده بود.

