خبر روز

 آیا طالبان در مسیر فرسایش راهبردی قرار گرفته است؟

نویسنده: عبدالنصیر نورزاد، پژوهشگر سیاست و ژئوپولیتیک، مخصوص برای «سنگر»

طالبان را نمی‌توان صرفاً یک نیروی سیاسی به معنای متعارف آن دانست. این گروه بیش از آن‌که بر رقابت سیاسی، مشارکت اجتماعی و تولید مشروعیت تکیه داشته باشد، بر قدرت نظامی، ساختار ایدئولوژیک و اعمال زور متکی است. از این منظر، اگر روزی فشار نظامی و امنیتی بر این گروه به مرحله‌ای برسد که توان حفظ ساختار قدرت را از آن بگیرد، بقای سیاسی طالبان نیز با پرسش جدی روبه‌رو خواهد شد.

در این نگاه، طالبان بیشتر محصول یک وضعیت جنگی است تا یک پروژه سیاسی پایدار. در ادبیات انتقادی درباره افغانستان نیز این دیدگاه مطرح شده است که قدرت‌های بزرگ و منطقه‌ای در دوره‌های مختلف از نیروهای مسلح و بازیگران غیردولتی برای پیشبرد اهداف رقابتی خود استفاده کرده‌اند. بنابراین، اگر طالبان نیز در چنین چارچوبی تعریف شود، دوام آن تا حد زیادی به استمرار شرایطی وابسته خواهد بود که برای آن کارکرد امنیتی و ژئوپولیتیکی ایجاد کرده است.

از نظر داخلی نیز پرسش مهمی وجود دارد: آیا طالبان توانسته است یک پایگاه سیاسی و اجتماعی فراگیر در افغانستان ایجاد کند؟ منتقدان این گروه معتقدند که طالبان فاقد چنین پایگاه گسترده‌ای است و حکومت آن بیش از آن‌که بر رضایت عمومی استوار باشد، بر کنترل امنیتی، ساختار ایدئولوژیک و انحصار قدرت تکیه دارد.

از همین‌جا یک پرسش اساسی شکل می‌گیرد: راهبرد سقوط یا فرسایش طالبان از کجا آغاز می‌شود؟

استراتژی «زخم خون‌چکان»

اگر سناریوی فشار تدریجی بر طالبان را در نظر بگیریم، می‌توان از مفهومی به نام «استراتژی زخم خون‌چکان» سخن گفت؛ راهبردی که هدف آن لزوماً شکست ناگهانی طالبان نیست، بلکه ایجاد فشار مستمر، فرسایش منابع، افزایش هزینه‌های امنیتی و باز کردن جبهه‌های متعدد در برابر این گروه است.

در چنین سناریویی، حملات هماهنگ از سوی جریان‌ها و جبهه‌های مختلف می‌تواند طالبان را به تدریج از وضعیت تهاجمی به وضعیت دفاعی منتقل کند. گروهی که در آغاز بر گسترش کنترل و نمایش قدرت تمرکز دارد، ممکن است در مرحله‌ای مجبور شود بخش بزرگی از توان خود را صرف حفاظت از مراکز، فرماندهان، تأسیسات و مسیرهای ارتباطی کند.

این فرایند را می‌توان در سه مرحله فرضی تصور کرد:

مرحله نخست، دفاع راهبردی:

طالبان هنوز توانایی حفظ ابتکار عمل را دارد، اما فشارهای امنیتی در حال افزایش است و بخشی از توان آن صرف مقابله با تهدیدهای پراکنده می‌شود.

مرحله دوم، بن‌بست راهبردی:

با افزایش فشار، طالبان برای حفظ نیرو و منابع ممکن است مجبور شود از برخی مناطق پیرامونی عقب‌نشینی کند و تمرکز خود را بر مراکز مهم‌تر قرار دهد. در این مرحله، جغرافیای کنترل اهمیت بیشتری از نمایش سیاسی قدرت پیدا می‌کند.

مرحله سوم، تهاجم راهبردی علیه طالبان:

اگر فشارها به مرحله‌ای برسد که طالبان نتواند هم‌زمان از مناطق مختلف محافظت کند، ممکن است حضور آن در بخش‌هایی از کشور بیشتر جنبه نمادین پیدا کند و حملات پراکنده یا سازمان‌یافته از مناطق مختلف، توان حکومت‌داری آن را فرسوده سازد.

این سناریو البته یک پیش‌بینی قطعی نیست؛ بلکه یک مدل تحلیلی برای توضیح چگونگی فرسایش تدریجی قدرت یک حکومت مسلح است.

چرا مسئله سیاسی طالبان تعیین‌کننده است؟

یکی از پرسش‌های مهم این است که آیا طالبان می‌تواند از یک نیروی مسلح و ایدئولوژیک به یک بازیگر سیاسی پایدار تبدیل شود؟

منتقدان طالبان معتقدند که این گروه هنوز فاقد یک برنامه سیاسی جامع برای جامعه چندقومی و چندلایه افغانستان است. ساختار قدرت آن نیز بیش از آن‌که بر رقابت سیاسی، نهادسازی و مشارکت اجتماعی استوار باشد، بر فرماندهی عمودی، ایدئولوژی مذهبی و ساختار امنیتی تکیه دارد.

مشکل دیگر، مجموعه‌ای از تناقض‌های سیاست خارجی طالبان است. این گروه تلاش کرده است هم‌زمان با قدرت‌های مختلف منطقه‌ای و جهانی رابطه برقرار کند؛ از چین و روسیه گرفته تا ایران، هند، کشورهای عربی و حتی ایالات متحده. اما پرسش این است که آیا می‌توان برای مدت طولانی میان منافع متعارض این بازیگران تعادل برقرار کرد؟

آیا طالبان می‌تواند هم‌زمان روابط امنیتی با روسیه داشته باشد، با هند تعامل کند، با ایران همکاری داشته باشد، برای سرمایه‌گذاری چین زمینه ایجاد کند، از کشورهای عربی پروژه بگیرد و در عین حال با ایالات متحده نیز وارد تعامل اقتصادی و سیاسی شود؟

این تنها یک مسئله دیپلماتیک نیست. مسئله اصلی، تعارض منافع قدرت‌هایی است که هرکدام افغانستان را از زاویه متفاوتی می‌بینند.

طالبان نمی‌تواند برای همیشه همه کارت‌ها را هم‌زمان بازی کند. در یک نقطه، ممکن است تصمیمی اتخاذ کند که منافع یکی از بازیگران مهم را به شکل جدی تحت تأثیر قرار دهد. از همان‌جا، ممکن است سطح تعامل به فشار تبدیل شود و حمایت یا تحمل سیاسی جای خود را به مهار و فشار بدهد.

طالبان و مسئله چندقومی افغانستان

در داخل افغانستان نیز طالبان با یک تناقض ساختاری مواجه است. افغانستان جامعه‌ای چندقومی، چندزبانه و چندفرهنگی است، در حالی که ساختار قدرت طالبان هنوز با اتهام تمرکزگرایی قومی و انحصار قدرت روبه‌رو است.

هم‌زمان، طالبان مشروعیت حکومت خود را تا حد زیادی بر قرائت خاصی از دین و مفهوم «امارت اسلامی» بنا کرده است. منتقدان این گروه می‌پرسند چگونه می‌توان میان ادعای حکومت دینی و سیاست خارجی مبتنی بر توافق، تعامل و معامله با قدرت‌های مختلف تعادل ایجاد کرد؟

از این منظر، مسئله اصلی فقط اختلاف ایدئولوژیک نیست. مسئله، ظرفیت یک نظام سیاسی برای مدیریت مجموعه‌ای از تضادهای داخلی و خارجی است.

یک پرسش بزرگ‌تر: آیا قدرت‌های اطلاعاتی روی طالبان سرمایه‌گذاری بلندمدت می‌کنند؟

پرسش مهم دیگری نیز وجود دارد: آیا سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی قدرت‌های بزرگ و منطقه‌ای، طالبان را یک سرمایه‌گذاری سیاسی بلندمدت می‌دانند یا یک ابزار مقطعی در معادلات امنیتی؟

در اینجا باید میان «تعامل اطلاعاتی» و «سرمایه‌گذاری سیاسی» تفاوت گذاشت. ممکن است یک سرویس اطلاعاتی با یک گروه مسلح ارتباط برقرار کند، از آن اطلاعات بگیرد، با آن مذاکره کند یا حتی در مقطعی از ظرفیت آن برای پیشبرد یک هدف امنیتی استفاده کند. اما این الزاماً به معنای آن نیست که همان گروه را برای یک نظم سیاسی بلندمدت مناسب می‌داند.

در این چارچوب، نام سازمان‌هایی مانند CIA و MI6، ISI و FSB، وزارت امنیت دولتی چین (MSS)، MIT ترکیه، GIP عربستان سعودی، SSB قطر، نهادهای امنیتی امارات، DGSE فرانسه، BND آلمان و CNI اسپانیا در بحث‌های مربوط به محیط اطلاعاتی افغانستان مطرح می‌شود. اما برای نسبت دادن یک «پروژه مشترک» یا «سرمایه‌گذاری سیاسی» به هرکدام از این سازمان‌ها، شواهد مستقل و مشخص لازم است و صرف حضور یا تعامل با طالبان به‌تنهایی چنین نتیجه‌ای را ثابت نمی‌کند.

در واقع، سؤال مهم‌تر این است: آیا طالبان برای دوران پس از منازعه، آن‌قدر انعطاف سیاسی و ظرفیت نهادی دارد که قدرت‌های مختلف حاضر باشند آینده افغانستان را بر پایه بقای آن طراحی کنند؟
پاسخ به این پرسش را نمی‌توان صرفاً با ادعا تعیین کرد؛ باید رفتار قدرت‌های منطقه‌ای و جهانی، میزان تعامل دیپلماتیک، نوع توافق‌ها، سطح حمایت اقتصادی و امنیتی و تغییر مواضع آنها در طول زمان بررسی شود.

طالبان؛ محصول یک دوره گذار؟

پس از خروج ایالات متحده از افغانستان، جنگ اوکراین، افزایش تنش‌های مرتبط با ایران و رقابت آمریکا و چین بر سر تایوان و هندـاقیانوسیه، محیط ژئوپولیتیکی منطقه دستخوش تغییرات جدی شده است. در چنین شرایطی، افغانستان می‌تواند برای مدتی از رقابت میان قدرت‌های بزرگ و منطقه‌ای بهره‌مند شود.

اما بهره‌مندی از یک خلأ ژئوپولیتیکی با تضمین بقای سیاسی تفاوت دارد.

ممکن است طالبان در یک مقطع برای برخی بازیگران، گزینه‌ای قابل تعامل باشد، اما این الزاماً به معنای آن نیست که همان بازیگران بقای آن را برای بلندمدت تضمین خواهند کرد.

در سیاست قدرت، ائتلاف‌ها دائمی نیستند؛ منافع تغییر می‌کنند و ابزارهایی که در یک مرحله مفیدند، ممکن است در مرحله‌ای دیگر به مانع تبدیل شوند.

از همین منظر، اگر طالبان نتواند خود را از یک ساختار صرفاً جنگی به یک ساختار سیاسی با پایگاه اجتماعی گسترده، ظرفیت نهادی و روابط متوازن خارجی تبدیل کند، فشارهای داخلی و خارجی می‌تواند به تدریج آن را وارد مرحله فرسایش کند.

بنابراین، سقوط طالبان لزوماً به معنای یک فروپاشی ناگهانی نیست. ممکن است ابتدا از فرسایش مشروعیت، افزایش هزینه‌های امنیتی، گسترش شکاف‌های داخلی، فشار اقتصادی، کاهش حمایت خارجی و از دست رفتن ابتکار عمل نظامی آغاز شود.

در چنین سناریویی، طالبان ممکن است در ظاهر همچنان قدرتمند باشد، اما در زیر این ظاهر، پایه‌های قدرت آن به تدریج فرسوده شود.

قدرت سیاسی گاهی پیش از آن‌که در میدان سقوط کند، در محاسبات حامیان و رقبای خود سقوط می‌کند.

اگر بخواهید، می‌توانم همین متن را در مرحله بعد به نسخه بسیار تندتر و مناسب گویندگی یوتیوب برای کانال «ژرفای سیاست» تبدیل کنم، با یک هوک ۲۰ ثانیه‌ای در آغاز، جمله‌های کوتاه‌تر و پایان‌بندی کوبنده‌تر.


سیاست

مقاومت دوم

05-شهریور-1405 By admin

«خر نباش!»؛ نامهٔ سرگشاده…

طالب بدخشانی! میان حُریت و خریت یکی