چرا مسکو دشمن خود را متحد آینده تشخیص داد؟
نویسنده: فخرالدین خالبیک، عضو شورای مشورتی «سنگر»
نبوغ و شخصیت استثنایی احمدشاه مسعود را، پیش از همه، مبارزهٔ او در شرایط رقابت میان اوراسیاگرایی و آتلانتیکگرایی در صحنهٔ افغانستان به اثبات میرساند.
اوراسیاگرایان (اوراسیانیستها)، به زبان ساده، بهعنوان نیروی میهنپرست اوراسیا تعریف میشوند که برای رهایی قاره از استعمار چهارصدسالهٔ آتلانتیکگرایان (آتلانتیستها) مبارزه میکنند. آنان در سراسر جهان عناصر و نیروهای نیابتی خود را، بهویژه از میان نیروهای چپ کمونیست و ملیگرا، دارند. برای نمونه، حزب دموکراتیک خلق افغانستان. حتی در صفوف تیم هیتلر نیز اوراسیانیستها حضور داشتند، زیرا یکی از وظایف اصلی رقبای آتلانتیست آنان جلوگیری از اتحاد روسیه و آلمان است.اوراسیاگرایی و آتلانتیکگرایی دو جریان عمدهٔ ژئوپولیتیکی هستند که تقابل میان قدرتهای خشکی (روسیه، عناصری از اروپا و چین) و قدرتهای دریایی (آمریکای شمالی و اروپای غربی)، همچنین مسیرهای متفاوت شکلگیری و توسعهٔ نظم جهانی را توضیح میدهند.
اوراسیاگرایی ایدهای روسی است که اوراسیا را تمدنی ویژه با هویتی مستقل میداند و با دیکتهٔ غربی (آتلانتیکی) در قاره مقابله میکند. ایدهٔ بنیادی آن، برتری خشکی (هارتلند) از طریق سازمانهایی نظیر سازمان همکاری شانگهای، اتحادیهٔ اقتصادی اوراسیا و بریکس، با تکیه بر پهنههای وسیع زمینی، ارزشهای سنتی و دولت قدرتمند است.
آتلانتیکگرایی ایدهای آنگلوساکسونی است که اساس آن را برتری قدرت دریایی (ریملند)، رهبری قدرتهای دریایی بر جهان از طریق ناتو، مشارکت ترانسآتلانتیک و گروه هفت (G7)، همچنین تکیه بر بازار آزاد، دموکراسی، تجارت دریایی و جهانیشدن بر اساس الگوی غربی تشکیل میدهد.
اوراسیاگرایان (اوراسیانیستها)، به زبان ساده، بهعنوان نیروی میهنپرست اوراسیا تعریف میشوند که برای رهایی قاره از استعمار چهارصدسالهٔ آتلانتیکگرایان (آتلانتیستها) مبارزه میکنند. آنان در سراسر جهان عناصر و نیروهای نیابتی خود را، بهویژه از میان نیروهای چپ کمونیست و ملیگرا، دارند. برای نمونه، حزب دموکراتیک خلق افغانستان. حتی در صفوف تیم هیتلر نیز اوراسیانیستها حضور داشتند، زیرا یکی از وظایف اصلی رقبای آتلانتیست آنان جلوگیری از اتحاد روسیه و آلمان است.
آتلانتیکگرایان طی حضور مؤثر خود در «جزیرهٔ جهانی» نیروهای نیابتیای را ایجاد کردند که در خدمت حفظ منافع آنان قرار دارند. نگاهی به ساختار قدرت در چین، روسیه، ایران، جهان عرب و اروپا کافی است تا بتوانیم بهسادگی این نیروهای نیابتی را در حکومتهای آنها شناسایی و مشخص کنیم. آنان آیندهٔ کشور خود را با غرب میبینند و شرق را در ردهٔ دوم قرار میدهند.
مجاهدین و طالبان افغانستان نیز از همین جمله بودند، به استثنای احمدشاه مسعود. مبارزهٔ او در امتداد خط تقابل این دو نیروی جهانی صورت گرفت و زندگیاش زمانی به پایان رسید که این تقابل به مرحلهٔ حساس و تعیینکنندهٔ خود رسیده بود.
شخصیت تاریخیای چون مسعود را جهاد افغانستان به صحنهٔ «بازی بزرگ» آورد، اما شوروی آن اندازه دشمنی با مسعود نداشت که معمولاً تصور میشود.
تقابل اوراسیاگرایان و آتلانتیکگرایان بر سر تصاحب قدرت در اتحاد شوروی از همان روزهای تأسیس این ابرقدرت جریان داشت. یوسف استالین که با کنار زدن ولادیمیر لنینِ آتلانتیست («مزدور آلمان»)، از سوی ژنرالهای روسیهٔ تزاری به عنوان یک «میهنپرست» تشخیص داده شد و به قدرت رسانده شد، تا پایان عمر «آتلانتیستها» را سرکوب کرد و با ایجاد نظام جدید کمونیستی، سرمایهداری آنان را به چالش کشید. (چینِ مائو تسهتونگ نیز جغرافیای دیگری از اوراسیاگرایان بود.) اما با روی کار آمدن نیکیتا خروشچف، آتلانتیستها بار دیگر جان گرفتند، تا اینکه با میخائیل گورباچف روزگار شوروی را تباه کردند.
یکی از «شاهکارهایی» که آتلانتیستهای شوروی، در رأس آنان عناصری از کاگب، با همدستی استخبارات غربی به وجود آوردند، کشاندن ارتش سرخ — قدرتمندترین ارتش جهان و پایگاه اصلی اوراسیاگرایان — به باتلاق افغانستان بود. تا به امروز کسی از این راز سر درنیاورده است که چرا به مدت چهار سال (از ۱۹۷۹ تا هنگام مرگش در ۱۹۸۴) فرماندهی کل نیروها در افغانستان را یوری آندروپوف، رئیس کاگب شوروی، بر عهده داشت. در واقع، همانگونه که برنامهریزی شده بود، باتلاق افغانستان عملاً ارتش سرخ قدرتمند را به بخشی از تاریخ تبدیل کرد.
«گرو» (GRU)، ادارهٔ استخبارات نظامی وزارت دفاع شوروی و یکی از قدرتمندترین سازمانهای استخباراتی جهان، پس از سه سال حضور در افغانستان، در میان دیگر فرماندهانی که با پول و امکانات غربیها شعار «برافراشتن پرچم اسلام بر فراز کرملین» را سر میدادند، احمدشاه مسعود را شخصیتی میهنپرست یا اوراسیاگرا تشخیص داد.
والنتین فالین، یکی از مشاوران محرم رهبران کرملین، پس از آخرین دیدار لئونید برژنف و ببرک کارمل در سال ۱۹۸۲ به این نتیجه رسید که با یک رهبر مزدور نه افغانستان به جایی میرسد و نه شوروی در افغانستان موفق خواهد شد. او در کتاب خاطراتش مینویسد: «وقتی یک بزرگزادهٔ شرقی میگوید: "نظر شما برای من فرمان است"، من به او اعتماد نمیکنم.» فالین مینویسد که ما به افرادی نیاز داریم که «به صداقت و استواری در باورهایشان شناخته میشوند». و او از جنرال عبدالقادرِ پرچمی و احمدشاه مسعود نام میبرد.
در سال ۱۹۸۲، در بحبوحهٔ جنگ، آناتولی تکاچف، افسر «گرو»ی شوروی، با میانجیگری میرداد پنجشیری، یک پنجشیریِ وابسته به حکومت، و بهگونهٔ پنهانی از حکومت ببرک کارمل و کاگب شوروی، با مسعود دیدار کرد. نتیجهٔ رسمی آن، یک آتشبس یکونیمساله بود. مسعود نباید پایگاهها و کاروانهای شوروی را هدف قرار میداد و شوروی نیز دیگر به قلمرو نفوذ مسعود، که در آن زمان پنجشیر بود، حمله نمیکرد.
اما مهمترین نکتهٔ توافق آنان چیز دیگری بود: شوروی تعهد کرد که در درگیریهای محلی مسعود با حزب اسلامی گلبدین حکمتیار، بهگونهٔ پنهانی از او حمایت لوژستیکی کند و در صورت ضرورت، پشتیبانی توپخانهای و هوایی ارائه دهد.
آتشبس به مسعود امکان داد تا از این وقفه در جنگ برای سازماندهی مجدد نیروهای خود، اجرای طرح ایجاد «پنجشیرهای دیگر»، ایجاد نهادهای ادارهٔ ملکی، ذخیرهسازی سلاح و گسترش نفوذ خود به ولایتهای همجوار استفاده کند.
طبعاً اینجا این پرسش مطرح میشود که چرا شوروی چنین امتیازی را به مسعود داد — به شخصی که عمدهترین مشکل، بلکه دشمن شمارهٔ یک آن در افغانستان بود؟
مورخان، بهویژه هواداران مسعود، آتشبس را پیروزی و بهرسمیتشناختن قدرت مسعود از سوی ابرقدرتی به نام شوروی، و حتی نشانهٔ ضعف آن، تلقی کردهاند و میکنند. حکومت ببرک کارمل بهشدت مخالف این توافق بود، زیرا در پی آن، مسعود به عنوان حاکم بلامنازع پنجشیر، آن هم از سوی اتحاد شوروی، به رسمیت شناخته میشد؛ یعنی نیرویی موازی در برابر کابل. از همین رو، خدمات امنیت دولتی افغانستان (خاد)، که تحت کنترل کاگب بود، تلاش میکرد این توافق را برهم بزند. در پاکستان، مرکز عملیاتی آتلانتیستها، مسعود را «جاسوس کاگب» خواندند.
بعدها در مسکو، عوامل آتلانتیستها در کاگب و وزارت دفاع شوروی، تکاچف را به اتهام «همکاری با باندیتها» چندین بار مورد بازجویی قرار دادند. اما در سال ۱۹۸۴ در کابل، خاد میرداد پنجشیری را زندانی کرد و او تنها در سال ۱۹۹۰ آزاد شد.
مهمتر از همه، طرحی که تکاچف و مسعود بر سر آن توافق کرده بودند، اجرا شد. این چه طرحی بود؟ پاکسازی شمال از نیروهای گلبدین حکمتیار، بهویژه مناطق مرزی شوروی. حضور حکمتیار در مرزهای شوروی به معنای حضور پاکستان و حامیانش، آمریکا و عربستان سعودی، تلقی میشد. از سوی دیگر، حکمتیار رقیب اصلی مسعود نه تنها در شمال، بلکه در سراسر افغانستان بود. او تا به امروز نتوانسته است آتش نفرت خود از مسعود را فرو بنشاند، زیرا دقیقاً مسعود بود که اجازه نداد او به قدرت برسد.
گرو (GRU)، یا استبلشمنت نظامی «اوراسیایی» اتحاد شوروی، در مسعود نیرویی همسو در مبارزه با آتلانتیستها و یک متحد بالقوهٔ ژئوپولیتیکی میدید. در واقع، دشمنان مسعود همان نیروهایی بودند که اتحاد شوروی در سراسر جهان با آنها مقابله میکرد. پاکستان، ایران، کشورهای عربی، ایالات متحدهٔ آمریکا، اروپا و حتی چین که پس از مائو تسهدونگ در سال ۱۹۷۹ به دست آتلانتیستها افتاده بود، همگی در میدان نبرد افغانستان علیه اتحاد شوروی و رژیم کمونیستی مورد حمایت آن در کابل بسیج شده بودند.
هیچیک از آنان مسعود را گزینهای برای رهبری کشور نمیدید. هر کدام از یک چهرهٔ جهادی حمایت میکردند، بهجز مسعود. پاکستان و سیا روی حکمتیار حساب میکردند. اعراب، بهویژه عربستان سعودی، مسعود را کسی میدانستند که «به زبان ایرانیها» سخن میگوید. ایران میخواست مسعود و نیروهایش را یک «حماس» و «حزبالله» ببیند. انتخاب اروپا و چین نیز یک تاجیک نبود؛ همه بر این باور بودند که در افغانستان فقط پشتونها «حق پادشاهی» دارند.
قدرتهای غربی مسعود را یک جنگجوی اسلامگرای اخوانی و مخالف ایدئولوژیک «نظام کفر» شوروی میدیدند — دقیقاً همان تصویری که مجاهدین میکوشیدند در برابر حامیان آتلانتیست خود برجسته سازند. اما مسعود دیدگاه خاص خود را دربارهٔ افغانستان آزاد و مستقل داشت؛ افغانستانی رها از دیکتهٔ خارجی و بهعنوان بخش جداییناپذیر خانوادهٔ اوراسیا. در آن سالها او علیه اتحاد شوروی جهاد میکرد، اما دشمن اصلی او همان «حامیان جهاد» — آتلانتیستها بودند؛ همان نیروهایی که هم او و هم طرح او برای آیندهٔ افغانستان را نمیپذیرفتند.
تاریخ همهچیز را ثابت کرد. پاکستان و ایران دولت ربانی ـ مسعود را به چالش کشیدند. رابین رافائل، نمایندهٔ ویژهٔ آمریکا، در قصر استالف از مسعود خواست که قدرت را به طالبان تسلیم کند. اعراب، بهویژه عربستان سعودی و امارات متحدهٔ عربی، نیز روی طالبان سرمایهگذاری کردند.
اتحاد شوروی — پایگاه اوراسیاگرایی — نیز به دست آتلانتیستها سقوط کرد. کسانی که میگویند این سقوط از افغانستان و بیاعتبارسازی ارتش سرخ آغاز شد، اشتباه نمیکنند. روسها نهتنها از حکومت نجیبالله، که در جنگ جلالآباد کارایی خود را به نمایش گذاشته بود، بلکه از حکومت ربانی ـ مسعود نیز حمایت نکردند. مسعود تنها ماند و کابل را به طالبان — «ارتش ظاهرشاه» — واگذار کرد.
ظهور طالبان در سال ۱۹۹۴ ماهیت تقابل میان اوراسیاگرایان (مسعود) و آتلانتیستها (طالبان) را در افغانستان و منطقه بهشدت تغییر داد. چشمانداز ژئوپولیتیکی نیز دگرگون شد. چین، روسیه و ایران پروژهٔ «طالبان» را یک ماجراجویی خطرناک آمریکایی میدانستند که از طریق آن واشنگتن — «پرچمدار جهان آزاد و دموکراتیک» — با دستور کار تازهای و با تکیه بر نیرویی بهشدت ارتجاعی و ضدمدرنیستی وارد میدان میشد. طالبان به عامل اصلی ایجاد «گروه پنج یا پنجگانهٔ شانگهای» در ۲۶ اپریل ۱۹۹۶ — سلف سازمان همکاری شانگهای — تبدیل شدند.
اوراسیاگرایان بیدار شدند، اما بسیار ضعیف بودند. جنرالهای روسیه، کشوری که برای نخستین بار در تاریخ به دست حکومتی بهشدت غربگرا یا آتلانتیست افتاده بود، بهگونهٔ پنهانی و محدود از مسعود حمایت میکردند؛ فقط به اندازهای که سقوط نکند. هند آشکارا در کنار مسعود قرار داشت، اما امکاناتش محدود بود و دغدغهٔ اصلیاش نیز در واقع پاکستان بود. هند از همان زمان «قبلهٔ» خود را بهسوی آتلانتیستها تغییر داده بود و این حقیقت امروز آفتابی شده است. استخبارات هند در جبههٔ مسعود به نفع آمریکا کار میکرد (در ۹ سپتامبر ۲۰۰۱، عکس پیکر احمدشاه مسعود را یک داکتر هندی برای سیا فرستاده بود).
ایران با طالبان تعامل خوبی داشت و تنها پس از کشتهشدن دیپلماتهایش در مزارشریف بود که «آخوندهای کابل» را شناخت. تاجیکستان آشکارا از مسعود حمایت میکرد، اما در وضعیت اقتصادی خوبی قرار نداشت، بلکه خود درگیر جنگ داخلی بود. دیگر همسایگان نظاره میکردند که کفهٔ ترازو به کدام سو سنگینی میکند.
مقاومت مسعود تنها سپر منطقه و همسایگان بود. این مقاومت کمک کرد تا منطقه پس از شوک فروپاشی اتحاد شورویِ ابرقدرت، سر و سامان خود را پیدا کند. در ۲۶ مارچ ۲۰۰۰، در نتیجهٔ توافقی اعلامنشده میان جنرالها (اوراسیاگرایان) و الیگارشی (آتلانتیستها)ی روسیه، ولادیمیر پوتین، افسر کاگب، در روسیه به قدرت رسید. جنگ داخلی تاجیکستان نیز، از جمله با همکاری و تلاشهای مسعود، به پایان رسید.
مسعود در ماه جولای سال ۲۰۰۰ در دوشنبه، در حاشیهٔ پنجمین نشست «پنجگانهٔ شانگهای»، با رهبران کشورهای عضو سازمان — روسیه، چین، قزاقستان و قرغیزستان — و مهمان نشست، ازبکستان، دیدارهای محرمانهای انجام داد؛ امری که غرب را بهشدت نگران ساخت، زیرا استقبال رقبای غرب از مسعودِ سرکش، به معنای حمایت از او و بر باد رفتن برنامهٔ آتلانتیستها در افغانستان بود؛ همان چیزی که بعدها با حملهٔ نظامی و ۲۰ سال حضور آمریکا و ناتو به اثبات رسید.
تغییر وضعیت میدان جنگ افغانستان به نفع مسعود نیز بر این نگرانی میافزود. طالبان و متحدانشان از «انترناسیونال تروریستی» به رهبری «القاعده» — نیرویی که در خدمت برنامههای آتلانتیستها بود — دیگر پیشروی نمیکردند و به بنبست رسیده بودند. جبههٔ مقاومت نفوذ خود را از هندوکش به سراسر کشور گسترش میداد. نوعی توازن قوا شکل گرفته بود که در آن نشانههای سقوط احتمالی طالبان از همان زمان به چشم میخورد.
تنها یک جرقه لازم بود تا حکومت طالبان فرو بپاشد. این جرقه، پشتیبانی منطقه در سیمای «پنجگانهٔ شانگهای» بود که در نشست دوشنبه به یک سازمان بینالمللی تبدیل شد و یک سال بعد، با عضویت ازبکستان، نام آن به سازمان همکاری شانگهای تغییر یافت.
غربیها از طالبان مأیوس شده بودند («ارتش ظاهرشاه» قرار بود زمام امور افغانستان را به آمریکاییها واگذار کند، اما چنین نکرد. دیدار مسعود و رافائل را به یاد بیاورید). اما این بدان معنا نبود که آنان از مسعود حمایت خواهند کرد ـ او نیز شروط آنان را نپذیرفته بود. گری شرون، مسئول تماسهای آمریکا با مسعود، آخرین بار در پاریس با او دیدار کرد و پس از ملاقات به برادر مسعود گفت: «قوماندان تغییر نکرده است، اما تغییر خواهد آمد.»
آتلانتیستها (ایالات متحدهٔ آمریکا و ناتو) به این نتیجه رسیدند که اگر خود وارد افغانستان نشوند، با این نیروهای نیابتی که حتی نتوانستند از پس مسعود برآیند، نبرد سرنوشتساز را خواهند باخت و برنامههای آنان برای ایجاد یک حکومت دستنشانده، استقرار پایگاههای نظامی و جایگیر شدن در مرزهای چین و روسیه — در معنای گستردهتر، تبدیل افغانستان به یک «اسرائیل جدید» میان آسیای مرکزی و آسیای جنوبی — با شکست روبهرو خواهد شد.
اما نگرانی آنان از طالبان یا گروههای تروریستی نبود؛ نیروهایی که پایگاه مردمی نداشتند و در میان مردم مطرود و منفور بودند. مشکل عمدهٔ آنان مسعود بود که اعلام کرده بود اگر هر قدرت خارجی به افغانستان حمله کند، او در کنار طالبان قرار خواهد گرفت.
در ۹ سپتامبر ۲۰۰۱ احمدشاه مسعود در نتیجهٔ یک حملهٔ تروریستی به قتل رسید — از جمله با همکاری عناصر آتلانتیست در اطراف او که برخلاف مسعود، بهسرعت دست اتحاد بهسوی نیروی خارجی دراز کردند یا به زبان ساده، آرمان او را فروختند.
حذف مسعود ضعف اوراسیاگرایان و قدرت آتلانتیستها را به نمایش میگذارد. اگر اتحاد شوروی همچنان وجود میداشت یا اگر پوتین و شی جینپینگِ امروز در آن زمان از جایگاه و نفوذ کنونی خود برخوردار میبودند، هرگز اجازه نمیدادند چنین مهرهٔ مهم و کلیدی در صفحهٔ شطرنج افغانستان و منطقه حذف شود. اما گمان اینجانب بر این است که آنان عمداً این قربانی را دادند تا به آنچه امروز رسیدهاند، دست یابند — آتلانتیستها در اوراسیا نهتنها عقبنشینی میکنند، بلکه سرکوب میشوند.
از همین رو، در سال ۲۰۰۱ اجازه دادند ایالات متحده و ناتو وارد افغانستان شوند و روی طالبان سرمایهگذاری کردند؛ طالبانی که تا آن زمان از سوی خالقان خود همچون چیزی غیرضروری و غیرقابل استفاده به کنار انداخته شده بودند.
طالبان امروز ظاهراً در مسیر اوراسیاگراییِ مسعود — افغانستانی آزاد و مستقل و عضو خانوادهٔ بزرگ اوراسیا — پیش میروند، اما خالقان خود را نیز نادیده نمیگیرند؛ موضعی که شاید سرشان را بخورد، زیرا نمیتوان همزمان بر دو کرسی نشست. با این وجود، آنان هنوز فرصت دارند که انتخابی مسعودی کنند.
اکثر جبهههای ضد طالبان نیز در خط آتلانتیستها قرار گرفتهاند؛ چیزی که مقاومت آنان را از مقاومت مسعود متمایز میسازد. جبههٔ مقاومت ملی احمد مسعود در خط اوراسیاگرایی قرار دارد و ریشهٔ انتقادها علیه آن را باید در همین واقعیت جستوجو کرد.

